𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟐



روی تختم نشستم..
درواقع اگه راستشو بگم..
امروز از کل روزایی که داشتم بدتر بود..
واقعا هیچیو درک نمیکنم..



چرا می‌خوان برم ؟
چرا اذیتم میکنن ؟
چرا در آخر شرایط جوری میکنن که کتک بخورن ؟
چرا هیچ کس دست از سرم برنمیداره ؟





هوفففففففف..
کلافه شدم بهتره یکم بخوابم..
با همون لباسا گرفتم خوابیدم..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با صدای تقه در بلند و موهام که کلا ریخته بودن رو صورتم رو کنار زدم
چشمام به زور باز میشد


ورا: بله؟



صدای یه دختر اومد:
ـ خانم ورا...وقت شام هست لطفا هر چه سریعتر تشریف بیاورید..




با شنیدن کلمه شام..
خوابم بیشتر از قبل شد..
من تازه داشتم کمی استراحت میکردم..
لعنت..




از رو تخت بلند شدم و لباسمو با یونیفرم عوض کردم
بعد کمی موهامو مرتب کردم..
شبیه گودزیلا شده بودم...(اصلا هم مخاطب کسی نی-)
چند سیل به خودم زدم که به خودم بیام..
از خدام بود نرم شام بخورم ولی..
واکنش شکمم...





خواستم از اتاق بیرون بیام..
نه یه لحظه صبر کن..
اول یه دعا بکن بعد برو..
خدای بزرگ..
امیدم تویی که این دفعه بدون هیچ دعوایی از اون سالن غذاخوری خراب شده بیرون بیام..
خب..
انگار خدا صدامو شنید..




از اتاق بیرون اومدم و به طرف سالن غذاخوری رفتم..
بد خوابم میومد..
ایششششش..



وارد سالن غذاخوری شدم با گذشتن از هفت خان رستم بلاخره غذامو ریختم تو بشقاب و رفتم روی یه صندلی خالی نشستم..

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۴)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟑تا الان همه چی خوب پیش...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟒اون موقع که دعوا میکرد...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟏ـ رفتارای تو هم از نظر...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟎چند ثانیه بهش نگاه میک...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟔𝟏( میخوای پارت ۶۱ رو بخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط