~*~ا~*~
~*~ا~*~
مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد، اما مرد نشنید.
مرد فریاد کشید: به من معجزه ای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد!
مرد فریاد زد: خدایا بگذار تو را ببینم. پروانه ای روی دست مرد نشست، پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...*
مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد، اما مرد نشنید.
مرد فریاد کشید: به من معجزه ای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد!
مرد فریاد زد: خدایا بگذار تو را ببینم. پروانه ای روی دست مرد نشست، پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...*
- ۲.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط