پارت ۳۳
پارت ۳۳
صبح روز بعد، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ هم همزمان از طبقه بالا پایین اومد.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
چند قدم کنار هم راه رفتیم.
تهیونگ چند بار خواست چیزی بگه، اما منصرف شد.
بالاخره پرسید:
ـ مهمون داشتی؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ دیروز؟
ـ آره.
ـ آره.
ـ کی بود؟
لبخند زدم.
ـ چرا میپرسی؟
ـ همینطوری.
ـ کنجکاوی؟
ـ آره.
خندیدم.
ـ پسرخالهم بود.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
ـ پسرخالهت؟
ـ آره. جینوو.
ـ آهان...
لحنش یهجوری بود که خندهام گرفت.
ـ چرا؟
ـ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ پس چرا اینقدر اخم کردی؟
ـ اخم نکردم.
ـ کردی.
تهیونگ نفسش رو بیرون داد.
ـ فقط فکر کردم یه نفر دیگهست.
ـ چرا برات مهم بود؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
ـ چون صدای خندههاتون خیلی بلند بود.
با خنده گفتم:
ـ پس مشکل فقط صدای ما بوده؟
ـ دقیقاً.
ـ باشه.
آسانسور رسید و وارد شدیم.
چند لحظه سکوت بود.
بعد تهیونگ گفت:
ـ جینوو زیاد میاد؟
ـ گاهی.
ـ آهان.
ـ باز آهان؟
ـ چی بگم؟
خندیدم.
ـ نمیدونم.
آسانسور به همکف رسید.
قبل از اینکه بیرون برم، تهیونگ گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ دفعهی بعد که میاد، یکم آرومتر بخند.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
لبخند کجی زد.
ـ چون من طبقه بالام.
ـ تو خیلی فضولی!
ـ میدونم.
از هم جدا شدیم.
اما تهیونگ چند قدم که رفت، زیر لب گفت:
ـ پسرخاله...
نمیدانست چرا با شنیدن این کلمه، خیالش کمی راحت شده بود.
و شاید خودش هم کمکم داشت میفهمید...
صبح روز بعد، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ هم همزمان از طبقه بالا پایین اومد.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
چند قدم کنار هم راه رفتیم.
تهیونگ چند بار خواست چیزی بگه، اما منصرف شد.
بالاخره پرسید:
ـ مهمون داشتی؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ دیروز؟
ـ آره.
ـ آره.
ـ کی بود؟
لبخند زدم.
ـ چرا میپرسی؟
ـ همینطوری.
ـ کنجکاوی؟
ـ آره.
خندیدم.
ـ پسرخالهم بود.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
ـ پسرخالهت؟
ـ آره. جینوو.
ـ آهان...
لحنش یهجوری بود که خندهام گرفت.
ـ چرا؟
ـ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ پس چرا اینقدر اخم کردی؟
ـ اخم نکردم.
ـ کردی.
تهیونگ نفسش رو بیرون داد.
ـ فقط فکر کردم یه نفر دیگهست.
ـ چرا برات مهم بود؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
ـ چون صدای خندههاتون خیلی بلند بود.
با خنده گفتم:
ـ پس مشکل فقط صدای ما بوده؟
ـ دقیقاً.
ـ باشه.
آسانسور رسید و وارد شدیم.
چند لحظه سکوت بود.
بعد تهیونگ گفت:
ـ جینوو زیاد میاد؟
ـ گاهی.
ـ آهان.
ـ باز آهان؟
ـ چی بگم؟
خندیدم.
ـ نمیدونم.
آسانسور به همکف رسید.
قبل از اینکه بیرون برم، تهیونگ گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ دفعهی بعد که میاد، یکم آرومتر بخند.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
لبخند کجی زد.
ـ چون من طبقه بالام.
ـ تو خیلی فضولی!
ـ میدونم.
از هم جدا شدیم.
اما تهیونگ چند قدم که رفت، زیر لب گفت:
ـ پسرخاله...
نمیدانست چرا با شنیدن این کلمه، خیالش کمی راحت شده بود.
و شاید خودش هم کمکم داشت میفهمید...
- ۲۷۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط