شیر سلطان جنگل میخواست ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد.

شیر سلطان جنگل میخواست ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد. تو مراسم یه موش هم حضور داشت و هی از میون جمع فریاد میزد: تبریک میگم داداش . مبارکه داداش. ایشاله خوشبخت بشی داداش.یهو یه ببر عصبانی شد موشه رو گرفت و سرش داد زد: تو یه موش فسقلی چطور به خودت اجازه میدی شیر رو داداش خودت خطاب کنی؟ موش گفت: عصبانی نشو داداش، آخه منم قبل از اینکه ازدواج کنم یه شیر بودم !!! (laugh)(laugh)(laugh)(laugh)(laugh)
روز زن مبارک
دیدگاه ها (۲)

ببار باران….من سفر کرده ای دارم که یادم رفت آب پشت پایش بریز...

به کسی که دوستش داری ""دلبسته"" باش نه وابسته!!! هرگز، منتظ...

وقتی عاشق تو باشم قلبم اندازه ی دریاست... آسمون ِ...

بــُـزرگتـــــریــטּ " اشــــتبـــآهــــم" در زنـــــدگــــے...

عاشقانه های شبنم

پارت سوم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو باکوگو: روی ...

Part 15جیهوپ:آره آره کوک راست میگه... من... من میدونم نونا ک...

#سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )P:1بنگچ...

رومان عشق مافیا پارت 34 از زبان ا/ت(دو روز بعد)امروز روزه عر...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁵²(نایون+...

#تکپارتیموضوع:(وقتی داره بابا میشه و...)لینو/ا.تماه های آخر ...

پارت4۶جانم۳میگم....۶چی؟۳امگایی یا آلفا(بچه ها یادم رفت بگم ا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 109・⁠]⁠ᕗدین سرش رو پایین اند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط