رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_10
فصل پنجم | کسی که دیده نمیشود
آی.ان آهسته گفت:
— شاید نور مشکل داره.
سونگمین گفت:
— نور نیست.
— از کجا مطمئنی؟
— چون من دارم چراغ رو نگه میدارم و اگر مشکل از چراغ بود سایهی هان هم باید یک مشکلی میداشت
چان به سمت میز رفت.
ساعت قدیمی هنوز روی ۱۱:۵۹ متوقف بود.
اما این بار چیزی روی صفحهی آن دیده میشد.
یک خط باریک.
چان ساعت را چرخاند.
پشت آن با خراشهای قدیمی نوشته شده بود:
«هشت .... وارد میشوند.»
همه به هم نگاه کردند.
زیر آن جمله، خط دیگری بود.
اما ناقص.
فقط چند کلمه خوانده میشد:
«... یکی از آنها...»
ادامهاش پاک شده بود.
فلیکس به نوشته خیره ماند.
حس عجیبی داشت.
انگار این جمله را قبلاً دیده بود.
نه در این خانه.
جای دیگری.
در جایی که هنوز نمیتوانستند به خاطر بیاورند
صدای آرامی از پشت سرشان آمد.
تَق.
همه برگشتند.
درب هنوز بسته بود.
دوباره:
تَق.
این بار از داخل اتاقک.
هیچکس جواب نداد.
صدای ضربه سوم آمد.
تَق.
درِ کوچکِ کمد قدیمی کنار دیوار کمی باز شد.
چانگبین که به در کمد نزدیک بود گفت:
— من این رو باز نکردم.
هان گفت:
— خیلی خوبه که لازم نبود بگی.
چان به سمت کمد رفت.
آرام درش را باز کرد.
داخلش چند جعبه و لباسهای قدیمی بود.
چیز خاصی دیده نمیشد.
اما ته کمد...
یک جعبهی کوچک چوبی بود.
روی آن نوشته شده بود:
برای هشت نفر.
هان گفت:
— خب فکر کنم این یکی برا ما هشت نفره
سونگمین گفت:
— یا برای هشت نفر دیگه.
فلیکس نزدیکتر شد.
روی جعبه همان علامت دایره دیده میشد.
و داخلش...
عدد ۳.
قلب فلیکس برای لحظهای فرو ریخت.
همان کلید در جیبش.
چان جعبه را برداشت.
درش قفل بود.
لینو گفت:
— کلیدش رو داریم؟
فلیکس چند ثانیه ساکت ماند.
بعد دستش را داخل جیبش برد.
کلید را بیرون آورد.
همه به آن نگاه کردند.
هان گفت:
— تو اینو از کجا آوردی؟
فلیکس جواب نداد.
چان پرسید:
— فلیکس؟
فلیکس گفت:
— امروز صبح روی میز اتاقم بود.
چان نگاهش را به کلید دوخت.
— و چیزی نگفتی؟
فلیکس آرام گفت:
— ببخشید نمیدونستم باید بگم.
هیونجین کنارش گفت:
— من میدونستم.
فلیکس برگشت.
— چی؟
— میدونستم یه چیزی پیدا کردی.
— از کجا؟
هیونجین چند لحظه مکث کرد.
— نمیدونم فقط حس کردم
فلیکس لبخند کمرنگی زد.
— دوباره همون جواب.
هیونجین هم لبخند کوچکی زد.
— آره.
فلیکس کلید را در قفل جعبه گذاشت.
چرخاند.
تق.
قفل باز شد.
اما قبل از اینکه کسی در جعبه را بلند کند...
صدای قدمی بیرون اتاقک پیچید.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
همه ساکت شدند.
فلیکس دستش را روی در جعبه نگه داشت.
صدا نزدیکتر شد.
تَق.
تَق.
تَق.
بعد درست پشت در متوقف شد.
هان خیلی آرام گفت:
— یکی بیرونه.
چانگبین گفت:
— صدای قدمها رو شنیدیم.
لینو به در نگاه کرد.
— ولی سایهای نیست.
سونگمین چراغ را به سمت در گرفت.
از زیر در...
هیچ سایهای دیده نمیشد.
با این حال...
صدای نفس کشیدن کسی از طرف دیگر شنیده میشد.
فلیکس آهسته گفت:
— کسی اونجاست؟
هیچ جوابى نیامد.
فقط سه ضربه.
تق. تق. تق.
و بعد...
صدایی بسیار آرام از پشت در:
— فلیکس...
فلیکس بیحرکت ماند.
هیونجین کنارش ایستاد.
این بار هیچکس شوخی نکرد.
چون همه میدانستند...
صدایی که پشت در بود...
صدای هیچکدام از آنها نبود.
چان دستش را روی دستگیره گذاشت.
فلیکس گفت:
— بازش نکن.
چان ایستاد.
چند ثانیه بعد، صدا دوباره آمد.
اما این بار...
فقط یک کلمه:
— بیدار...
و در همان لحظه...
عقربهی ساعت قدیمی از ۱۱:۵۹ حرکت کرد.
یک دقیقه جلو رفت.
۱۲:۰۰
و تمام چراغهای اتاقک خاموش شدند
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_10
فصل پنجم | کسی که دیده نمیشود
آی.ان آهسته گفت:
— شاید نور مشکل داره.
سونگمین گفت:
— نور نیست.
— از کجا مطمئنی؟
— چون من دارم چراغ رو نگه میدارم و اگر مشکل از چراغ بود سایهی هان هم باید یک مشکلی میداشت
چان به سمت میز رفت.
ساعت قدیمی هنوز روی ۱۱:۵۹ متوقف بود.
اما این بار چیزی روی صفحهی آن دیده میشد.
یک خط باریک.
چان ساعت را چرخاند.
پشت آن با خراشهای قدیمی نوشته شده بود:
«هشت .... وارد میشوند.»
همه به هم نگاه کردند.
زیر آن جمله، خط دیگری بود.
اما ناقص.
فقط چند کلمه خوانده میشد:
«... یکی از آنها...»
ادامهاش پاک شده بود.
فلیکس به نوشته خیره ماند.
حس عجیبی داشت.
انگار این جمله را قبلاً دیده بود.
نه در این خانه.
جای دیگری.
در جایی که هنوز نمیتوانستند به خاطر بیاورند
صدای آرامی از پشت سرشان آمد.
تَق.
همه برگشتند.
درب هنوز بسته بود.
دوباره:
تَق.
این بار از داخل اتاقک.
هیچکس جواب نداد.
صدای ضربه سوم آمد.
تَق.
درِ کوچکِ کمد قدیمی کنار دیوار کمی باز شد.
چانگبین که به در کمد نزدیک بود گفت:
— من این رو باز نکردم.
هان گفت:
— خیلی خوبه که لازم نبود بگی.
چان به سمت کمد رفت.
آرام درش را باز کرد.
داخلش چند جعبه و لباسهای قدیمی بود.
چیز خاصی دیده نمیشد.
اما ته کمد...
یک جعبهی کوچک چوبی بود.
روی آن نوشته شده بود:
برای هشت نفر.
هان گفت:
— خب فکر کنم این یکی برا ما هشت نفره
سونگمین گفت:
— یا برای هشت نفر دیگه.
فلیکس نزدیکتر شد.
روی جعبه همان علامت دایره دیده میشد.
و داخلش...
عدد ۳.
قلب فلیکس برای لحظهای فرو ریخت.
همان کلید در جیبش.
چان جعبه را برداشت.
درش قفل بود.
لینو گفت:
— کلیدش رو داریم؟
فلیکس چند ثانیه ساکت ماند.
بعد دستش را داخل جیبش برد.
کلید را بیرون آورد.
همه به آن نگاه کردند.
هان گفت:
— تو اینو از کجا آوردی؟
فلیکس جواب نداد.
چان پرسید:
— فلیکس؟
فلیکس گفت:
— امروز صبح روی میز اتاقم بود.
چان نگاهش را به کلید دوخت.
— و چیزی نگفتی؟
فلیکس آرام گفت:
— ببخشید نمیدونستم باید بگم.
هیونجین کنارش گفت:
— من میدونستم.
فلیکس برگشت.
— چی؟
— میدونستم یه چیزی پیدا کردی.
— از کجا؟
هیونجین چند لحظه مکث کرد.
— نمیدونم فقط حس کردم
فلیکس لبخند کمرنگی زد.
— دوباره همون جواب.
هیونجین هم لبخند کوچکی زد.
— آره.
فلیکس کلید را در قفل جعبه گذاشت.
چرخاند.
تق.
قفل باز شد.
اما قبل از اینکه کسی در جعبه را بلند کند...
صدای قدمی بیرون اتاقک پیچید.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
همه ساکت شدند.
فلیکس دستش را روی در جعبه نگه داشت.
صدا نزدیکتر شد.
تَق.
تَق.
تَق.
بعد درست پشت در متوقف شد.
هان خیلی آرام گفت:
— یکی بیرونه.
چانگبین گفت:
— صدای قدمها رو شنیدیم.
لینو به در نگاه کرد.
— ولی سایهای نیست.
سونگمین چراغ را به سمت در گرفت.
از زیر در...
هیچ سایهای دیده نمیشد.
با این حال...
صدای نفس کشیدن کسی از طرف دیگر شنیده میشد.
فلیکس آهسته گفت:
— کسی اونجاست؟
هیچ جوابى نیامد.
فقط سه ضربه.
تق. تق. تق.
و بعد...
صدایی بسیار آرام از پشت در:
— فلیکس...
فلیکس بیحرکت ماند.
هیونجین کنارش ایستاد.
این بار هیچکس شوخی نکرد.
چون همه میدانستند...
صدایی که پشت در بود...
صدای هیچکدام از آنها نبود.
چان دستش را روی دستگیره گذاشت.
فلیکس گفت:
— بازش نکن.
چان ایستاد.
چند ثانیه بعد، صدا دوباره آمد.
اما این بار...
فقط یک کلمه:
— بیدار...
و در همان لحظه...
عقربهی ساعت قدیمی از ۱۱:۵۹ حرکت کرد.
یک دقیقه جلو رفت.
۱۲:۰۰
و تمام چراغهای اتاقک خاموش شدند
- ۱۱۹
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط