یک روز ، یک جایی‌ ، ناگهان ، این اتفاق برایِ ما می‌‌افتد

یک روز ، یک جایی‌ ، ناگهان ، این اتفاق برایِ ما می‌‌افتد
کتاب مان را می‌‌بندیم ، عینکمان را از چشم بر میداریم
شماره‌ای را که گرفته ایم قطع می‌کنیم و گوشی را روی میز می‌گذاریم
ماشین را کنار جاده پارک می‌‌کنیم و دستمان را از رویِ فرمان بر میداریم
اشک‌هایمان را پاک می‌کنیم و خودمان را در آینه نگاه می‌کنیم
همانطور که در خیابان راه می‌رویم
همانطور که خرید می‌کنیم
همانطور که دوش میگیریم
ناگهان می‌‌ایستیم
می‌گذاریم دنیا برای چند لحظه بایستد
و بعد همانطور که دوباره راه می‌رویم
و خرید می‌کنیم
و شماره می‌‌گیریم
و رانندگی‌ می‌کنیم
و کتاب می‌خوانیم
از خودمان سوال می‌کنیم
واقعا از زندگی‌ چه می‌خواهم؟؟؟
به احتمالِ قوی از آن روز به بعد اجازه نمی‌‌دهیم ، هیچ کسی‌، هیچ حرفی‌، هیچ نگاهی‌ ، زندگی‌ را از ما پس بگیرد
دیدگاه ها (۱)

من از پرسشِ تکراری هیچگاه خسته نمی شوم همین پرسشِ این روزها:...

حق داری جانم هرکسی جای تو باشد تنهایم میگذارد بالاخره چه کسی...

اشک هایم را ببینهق هقم را میشنوی؟این ها همه "بله ی"یک نو عرو...

ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺭﻧﺠﯿﺪﻡ ﯾﺎ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ﺑ...

زمان

#اخرین_پیچ#پارت_38 آخرین پیچ در اسکله(اینجاست که داستان اخری...

#رقص_سایه_ها_بین_عشقپارت اول‌باران ملایمی در سئول می‌بارد. م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط