صبح شدخورشــیدمن

صبح شدخورشــیدمن
چشــمان خود را باز کن

عشــــوہ ای کن دلبرانه
هـی برایـــم ناز کن

#هاتف_‌مهـدی_‌قنبری
دیدگاه ها (۰)

والله که مـن شعـر برای تو نگفتمهر بار ز لبهای تو گفتم غزلی ش...

به هوای سر کوی تو غزل باید گفتاثر جام نگاهت ز ازل باید گفترو...

بیـدار ڪہ می‌شـوےخورشیـد براے طلـوع آواره‌ے پلڪ‌هايت می‌شـود...

دوستت دارم که آمد بر زبان خوابم گرفتمتهم اغلب پس از اقرار خو...

باز کن پنجره رامن تو راخواهم برد،به سرِ رود خروشان حیات،آب ا...

بوی قهوه این باراشیا را آشفته کردهفنجان نشسته ی صبحمشاجره ی ...

صبح است همه عاشقی آغاز کنید در تار زمین شعر و غزل ساز کنید خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط