در ادامه پست قبل

در ادامه پست قبل:

نمی‌دونم تعریف کردم براتون یا نه
حالا حساب کنید من ی خاطره دیگه از همین استاد حسینی دارم 😬

یادم نیست اول ترم دو بود یا ترم اول (بهش فکر کردم یادم اومد ترم اول اواخرش بود) یه سگ رو رفتم کنارش که نزدیک سالن دانشکده مون بود بهش با محبت نگاه میکردم پیشم کیوت بود یهو سگه افتاد دنبالم منو میگید ؟؟ ی جوری دویدم که اصن نگفتم بابا دانشگاهه! اصلا برام مهم نبود مهم جونم بود و لباسم که سگه نخوره بهش
سگه اومد پامو بگیره فقط یک اینچ! باورتون میشه یه اینچ فاصله مون بود قشنگ لباسمو دهم گرفته بود که همین استاد حسینی از جلوم اومد پریدم پشتش گفتم استاد نجاتم بدهههه (لحنم هیجان زده بود)
وایییییییییییییییییییییی بهش فکر میکنم از خجالت آب میشم 😂
ی خنده کرد بهم گفت: مگه نمیدونی سگ میفته دنبالت ندو !
گفتم استاد می‌دونم ولی این چیزا در این لحظه حالیم نیست که

و بله اینجا ایشون ناجی من شدن یعنی تا لحظه ای که وارد سالن بشیم من پشت استاده بودم و حتی تو پاگرد پا تند کردم که فقط از اون قسمت رد شم

بهش فکر که می‌کنم از خنده قهقهه می‌زنم کنارش ی خجالتی هم میکشم خدایی چطور تونستم!!!! 😂😂😂😂
بعد جالب تر اینکه سر درس انگل شناسی استاد دیگه مون اینو تعریف کرد که سگ انگار دنبال یکی از بچه‌ها افتاده بوده و ما باید حواسمون به سگ ها باشه و بیماری های که ایجاد میکنن و فلان و بهمان
گفتم استاد کیسی که میگید من بود 😂از اون روز دیگه من از سگ فراریم... جدیدا از گربه هم همین‌طور!

#خاطره
#استاد
#دانشگاه
#پرستاری
دیدگاه ها (۵)

فکر کنم سوئیس باشه اگه عمر کنم حتما سر میزنم مگه میشه آدم زن...

زندگی عجیبه:)این متنو که خوندم یاد مطلبی از دکتر شریعتی افتا...

دیشب یهو هوس یکی از قدیمی ترین رمان های الکترونیکی که خونده ...

اگر تخم مرغی با نیروی بیرونی بشکند، پایان زندگیست.ولی اگر با...

سلام بچه هااا چطورینننن؟اومدم دوتا چیز بگم😁✨امتحانات دی ماهت...

چند پارتی درخواستی از هیونجین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط