#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو هانا :
به خونه کوک رسیدیم ، نگاهی به برجی که رو به روم بود انداختم .
نگاهمو به نامجون دوختم که داشت دنبال کلید میگشت.
هانا : اینجاست ؟؟
نامجون : اره. چیه بده ؟؟؟
هانا : نه فقط...خیلی لوکسه میدونی...
لیلی دستش رو توی کیفی که روی دوشش بود کرد و یه دسته کلید درآورد .
لیلی : من کلید دارم ، بریم .
هانا : چرا باید کلید داشته باشی ؟؟
جوابمو نداد و سمت در رفت و وارد برج شد .
عقب تر از من قدم برمیداشت و خونسرد بود .
جلوتر رفتم که نگهبان جلومو گرفت ، نامجون هنوز وارد نشده بود و نمیتونستم توضیح بدم که من کیم .
لیلی جلوتر دویید و به نگهبان ساختمون سلام کرد .
مرد چهره ش بازتر شد و لیلی رو نگاه کرد .
_ : سلام خانم جئون ، خوش اومدین، میتونم کارتتون رو ببینم ؟؟؟
کارت رو سمت صورت مرد گرفت و دستم رو گرفت با هم از گیت ورود لابی رد شدیم و منتظر نامجون موندیم .
هانا : خانم جانگ ، شما کی جئون شدین؟؟؟ (خنده)
شروع کرد به خندیدن .
با اومدن نامجون سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم .
آسانسور توی طبقه آخر ایستاد .
نگاهی به طبقه انداختم ، فقط یه در به چشمم خورد .
نامجون : لیلی ، جانگکوک چند دست لباس میخواست ، ولی من فکر میکنم بهتر باشه که تو براش بیاری .
چشم هاش پر اشک شد .
لیلی : من فکر نمیکنم بخوام برم اونجا .
نامجون : خیلی ممنونت میشم اگه این کارو برام بکنی .
کلید رو توی در چرخوند و وارد خونه شد . کارت توی دستش رو داخل دستگاهی که به دیوار نصب بود گداشت و برق های خونه روشن شد .
کفش هاش رو آروم درآورد و سمت اتاق تاریک رفت .
ویو هانا :
به خونه کوک رسیدیم ، نگاهی به برجی که رو به روم بود انداختم .
نگاهمو به نامجون دوختم که داشت دنبال کلید میگشت.
هانا : اینجاست ؟؟
نامجون : اره. چیه بده ؟؟؟
هانا : نه فقط...خیلی لوکسه میدونی...
لیلی دستش رو توی کیفی که روی دوشش بود کرد و یه دسته کلید درآورد .
لیلی : من کلید دارم ، بریم .
هانا : چرا باید کلید داشته باشی ؟؟
جوابمو نداد و سمت در رفت و وارد برج شد .
عقب تر از من قدم برمیداشت و خونسرد بود .
جلوتر رفتم که نگهبان جلومو گرفت ، نامجون هنوز وارد نشده بود و نمیتونستم توضیح بدم که من کیم .
لیلی جلوتر دویید و به نگهبان ساختمون سلام کرد .
مرد چهره ش بازتر شد و لیلی رو نگاه کرد .
_ : سلام خانم جئون ، خوش اومدین، میتونم کارتتون رو ببینم ؟؟؟
کارت رو سمت صورت مرد گرفت و دستم رو گرفت با هم از گیت ورود لابی رد شدیم و منتظر نامجون موندیم .
هانا : خانم جانگ ، شما کی جئون شدین؟؟؟ (خنده)
شروع کرد به خندیدن .
با اومدن نامجون سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم .
آسانسور توی طبقه آخر ایستاد .
نگاهی به طبقه انداختم ، فقط یه در به چشمم خورد .
نامجون : لیلی ، جانگکوک چند دست لباس میخواست ، ولی من فکر میکنم بهتر باشه که تو براش بیاری .
چشم هاش پر اشک شد .
لیلی : من فکر نمیکنم بخوام برم اونجا .
نامجون : خیلی ممنونت میشم اگه این کارو برام بکنی .
کلید رو توی در چرخوند و وارد خونه شد . کارت توی دستش رو داخل دستگاهی که به دیوار نصب بود گداشت و برق های خونه روشن شد .
کفش هاش رو آروم درآورد و سمت اتاق تاریک رفت .
- ۹۰۶
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط