life like hell
life like hell
p:12
تمام شب نتونستم بخوابم.
حرفهای اون مرد مدام توی سرم تکرار میشد.
«گذشتهی جونگکوک...»
صبح که شد، هنوز تصمیم نگرفته بودم چیکار کنم.
از یه طرف جونگکوک...
از یه طرف حرف اون مرد.
ساعت نزدیک ده بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
یک شماره ناشناس.
جواب دادم.
_ پاکت رو گرفتی؟
نه.
چند ثانیه سکوت کرد.
_ پس بهتره عجله کنی.
تماس قطع شد.
همون لحظه صدای کلید توی قفل اومد.
با ترس برگشتم.
جونگکوک وارد خونه شد.
با دیدنش اشکام سرازیر شد و سریع رفتم سمتش.
محکم بغلش کردم.
دستاش دورم حلقه شد.
_ ا/ت...
صداش خسته بود.
فکر کردم دیگه نمیبینمت.
موهامو نوازش کرد.
_ من خوبم.
ازش جدا شدم و به صورتش نگاه کردم.
کجا بودی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
_ یه سری آدم میخواستن ازم اطلاعات بگیرن.
دربارهی چی؟
نگاهش رو ازم دزدید.
همین کافی بود تا بفهمم اون مرد دروغ نگفته.
آروم گفتم:
دربارهی گذشتهت؟
سرشو بالا آورد.
چشماش پر از تعجب شد.
_ کی اینو بهت گفت؟
اشکام روی گونهم ریخت.
پس حقیقت داره...
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد نشست روی مبل و دستاشو روی صورتش گذاشت.
_ چهار ساله دارم تلاش میکنم گذشتهمو ازت دور نگه دارم.
کنارش نشستم.
ولی گذشته همیشه یه جایی برمیگرده.
نفس عمیقی کشید.
_ قبل از اینکه با تو آشنا بشم، توی یه شرکت کار میکردم که بعدها فهمیدم کارهای غیرقانونی انجام میده.
با تعجب نگاش کردم.
_ وقتی فهمیدم، خواستم از اونجا بیام بیرون. ولی مدارکی دستم بود که میتونست خیلیها رو گرفتار کنه.
اون پاکت...
سرشو تکون داد.
_ همون مدارکه.
دستشو گرفتم.
پس چرا بهم نگفتی؟
لبخند تلخی زد.
_ چون میترسیدم اگه بدونی، ازم بترسی.
سرمو روی شونهش گذاشتم.
من از گذشتهت نمیترسم. از اینکه دوباره بخوای همهچیز رو تنهایی تحمل کنی میترسم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستمو محکم گرفت.
_ ببخشید.
لبخند زدم.
فقط یه قول بده.
_ چی؟
دیگه هیچوقت چیزی رو ازم پنهون نکنی.
سرشو تکون داد.
_ قول میدم.
همون لحظه صدای زنگ در اومد.
هر دومون به سمت در نگاه کردیم.
جونگکوک بلند شد و من پشت سرش ایستادم.
در رو باز کرد.
هیچکس پشت در نبود.
فقط یه پاکت روی زمین بود.
جونگکوک خم شد و پاکت رو برداشت.
با دیدنش رنگ صورتش پرید.
چیه؟
پاکت رو باز کرد.
چند برگه و یه فلش داخلش بود.
همین که اولین برگه رو دید، چشمهاش گرد شد.
_ این غیرممکنه...
چی شده؟
برگه رو به طرفم گرفت.
اسم همون مرد روی برگه نوشته شده بود.
و زیر اسمش...
عکس یکی از افرادی بود که سالها پیش باعث شده بود جونگکوک از اون شرکت فرار کنه.
جونگکوک با صدای آروم گفت:
_ اون مرد هیچوقت تنها کار نمیکرد.
یعنی چی؟
گوشیش رو برداشت و با پلیس تماس گرفت.
بعد دستمو گرفت.
_ یعنی این بار قراره همهچیز تموم بشه.
چند ساعت بعد، با کمک مدارکی که داخل فلش بود، پلیس تونست اون افراد رو پیدا کنه.
جونگکوک بالاخره از گذشتهای که سالها ازش فرار کرده بود عبور کرد.
اما برای من، مهمترین چیز چیز دیگهای بود.
چند روز بعد دوباره برای آزمایش به بیمارستان رفتیم.
تمام مسیر دستم توی دست جونگکوک بود.
دکتر بعد از بررسی جواب آزمایشها لبخند زد.
_ خبر خوبیه. فعلاً هیچ نشونهای از سرطان دیده نمیشه، ولی باید همچنان تحت نظر باشید.
اشک توی چشمام جمع شد.
به جونگکوک نگاه کردم.
اونم لبخند میزد.
وقتی از بیمارستان بیرون اومدیم، برف آرومی شروع به باریدن کرده بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
دستمو محکمتر گرفت و گفت:
_ هر اتفاقی که بیوفته، این بار باهم از پسش برمیایم.
لبخند زدم و سرمو روی شونهش گذاشتم.
قول؟
خم شد و پیشونیمو بوسید.
_ قول.
اما هیچکدوممون نمیدونستیم این قول قراره چقدر زود امتحان بشه...
چون چند دقیقه بعد، وقتی داشتیم از بیمارستان خارج میشدیم، گوشیش زنگ خورد.
نگاهش به صفحه افتاد.
رنگ صورتش عوض شد.
با تعجب پرسیدم:
کیه؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد تماس رو جواب داد.
_ الو؟
صدای طرف مقابل رو نمیشنیدم، اما از حالت صورت جونگکوک فهمیدم اتفاقی افتاده.
چند لحظه بعد با صدای آرومی گفت:
_ مطمئنی؟
سکوت کرد.
بعد تماس رو قطع کرد و گوشی رو پایین آورد.
با نگرانی پرسیدم:
چی شده؟
نگام کرد.
این بار توی چشماش چیزی بود که تا حالا ندیده بودم...
ترس.
دستمو گرفت و گفت:
_ ا/ت... باید همین الان برگردیم بیمارستان.
قلبم فرو ریخت.
چرا؟
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آروم گفت:
_ جواب آزمایش آخرت اومده...
و قبل از اینکه جملهش رو کامل کنه، صدای زنگ گوشیش دوباره بلند شد.
به صفحه نگاه کرد.
همون شمارهی ناشناس بود.
ادامه دارد...
p:12
تمام شب نتونستم بخوابم.
حرفهای اون مرد مدام توی سرم تکرار میشد.
«گذشتهی جونگکوک...»
صبح که شد، هنوز تصمیم نگرفته بودم چیکار کنم.
از یه طرف جونگکوک...
از یه طرف حرف اون مرد.
ساعت نزدیک ده بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
یک شماره ناشناس.
جواب دادم.
_ پاکت رو گرفتی؟
نه.
چند ثانیه سکوت کرد.
_ پس بهتره عجله کنی.
تماس قطع شد.
همون لحظه صدای کلید توی قفل اومد.
با ترس برگشتم.
جونگکوک وارد خونه شد.
با دیدنش اشکام سرازیر شد و سریع رفتم سمتش.
محکم بغلش کردم.
دستاش دورم حلقه شد.
_ ا/ت...
صداش خسته بود.
فکر کردم دیگه نمیبینمت.
موهامو نوازش کرد.
_ من خوبم.
ازش جدا شدم و به صورتش نگاه کردم.
کجا بودی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
_ یه سری آدم میخواستن ازم اطلاعات بگیرن.
دربارهی چی؟
نگاهش رو ازم دزدید.
همین کافی بود تا بفهمم اون مرد دروغ نگفته.
آروم گفتم:
دربارهی گذشتهت؟
سرشو بالا آورد.
چشماش پر از تعجب شد.
_ کی اینو بهت گفت؟
اشکام روی گونهم ریخت.
پس حقیقت داره...
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد نشست روی مبل و دستاشو روی صورتش گذاشت.
_ چهار ساله دارم تلاش میکنم گذشتهمو ازت دور نگه دارم.
کنارش نشستم.
ولی گذشته همیشه یه جایی برمیگرده.
نفس عمیقی کشید.
_ قبل از اینکه با تو آشنا بشم، توی یه شرکت کار میکردم که بعدها فهمیدم کارهای غیرقانونی انجام میده.
با تعجب نگاش کردم.
_ وقتی فهمیدم، خواستم از اونجا بیام بیرون. ولی مدارکی دستم بود که میتونست خیلیها رو گرفتار کنه.
اون پاکت...
سرشو تکون داد.
_ همون مدارکه.
دستشو گرفتم.
پس چرا بهم نگفتی؟
لبخند تلخی زد.
_ چون میترسیدم اگه بدونی، ازم بترسی.
سرمو روی شونهش گذاشتم.
من از گذشتهت نمیترسم. از اینکه دوباره بخوای همهچیز رو تنهایی تحمل کنی میترسم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستمو محکم گرفت.
_ ببخشید.
لبخند زدم.
فقط یه قول بده.
_ چی؟
دیگه هیچوقت چیزی رو ازم پنهون نکنی.
سرشو تکون داد.
_ قول میدم.
همون لحظه صدای زنگ در اومد.
هر دومون به سمت در نگاه کردیم.
جونگکوک بلند شد و من پشت سرش ایستادم.
در رو باز کرد.
هیچکس پشت در نبود.
فقط یه پاکت روی زمین بود.
جونگکوک خم شد و پاکت رو برداشت.
با دیدنش رنگ صورتش پرید.
چیه؟
پاکت رو باز کرد.
چند برگه و یه فلش داخلش بود.
همین که اولین برگه رو دید، چشمهاش گرد شد.
_ این غیرممکنه...
چی شده؟
برگه رو به طرفم گرفت.
اسم همون مرد روی برگه نوشته شده بود.
و زیر اسمش...
عکس یکی از افرادی بود که سالها پیش باعث شده بود جونگکوک از اون شرکت فرار کنه.
جونگکوک با صدای آروم گفت:
_ اون مرد هیچوقت تنها کار نمیکرد.
یعنی چی؟
گوشیش رو برداشت و با پلیس تماس گرفت.
بعد دستمو گرفت.
_ یعنی این بار قراره همهچیز تموم بشه.
چند ساعت بعد، با کمک مدارکی که داخل فلش بود، پلیس تونست اون افراد رو پیدا کنه.
جونگکوک بالاخره از گذشتهای که سالها ازش فرار کرده بود عبور کرد.
اما برای من، مهمترین چیز چیز دیگهای بود.
چند روز بعد دوباره برای آزمایش به بیمارستان رفتیم.
تمام مسیر دستم توی دست جونگکوک بود.
دکتر بعد از بررسی جواب آزمایشها لبخند زد.
_ خبر خوبیه. فعلاً هیچ نشونهای از سرطان دیده نمیشه، ولی باید همچنان تحت نظر باشید.
اشک توی چشمام جمع شد.
به جونگکوک نگاه کردم.
اونم لبخند میزد.
وقتی از بیمارستان بیرون اومدیم، برف آرومی شروع به باریدن کرده بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
دستمو محکمتر گرفت و گفت:
_ هر اتفاقی که بیوفته، این بار باهم از پسش برمیایم.
لبخند زدم و سرمو روی شونهش گذاشتم.
قول؟
خم شد و پیشونیمو بوسید.
_ قول.
اما هیچکدوممون نمیدونستیم این قول قراره چقدر زود امتحان بشه...
چون چند دقیقه بعد، وقتی داشتیم از بیمارستان خارج میشدیم، گوشیش زنگ خورد.
نگاهش به صفحه افتاد.
رنگ صورتش عوض شد.
با تعجب پرسیدم:
کیه؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد تماس رو جواب داد.
_ الو؟
صدای طرف مقابل رو نمیشنیدم، اما از حالت صورت جونگکوک فهمیدم اتفاقی افتاده.
چند لحظه بعد با صدای آرومی گفت:
_ مطمئنی؟
سکوت کرد.
بعد تماس رو قطع کرد و گوشی رو پایین آورد.
با نگرانی پرسیدم:
چی شده؟
نگام کرد.
این بار توی چشماش چیزی بود که تا حالا ندیده بودم...
ترس.
دستمو گرفت و گفت:
_ ا/ت... باید همین الان برگردیم بیمارستان.
قلبم فرو ریخت.
چرا؟
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آروم گفت:
_ جواب آزمایش آخرت اومده...
و قبل از اینکه جملهش رو کامل کنه، صدای زنگ گوشیش دوباره بلند شد.
به صفحه نگاه کرد.
همون شمارهی ناشناس بود.
ادامه دارد...
- ۶۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط