p11
p11
صبح روز بعد...
تهیونگ از پنجرهی اتاقش به خیابان خیره شده بود. تمام شب نتوانسته بود بخوابد.
حرفهای آن مرد هنوز در ذهنش بود.
«ماریا تنها نبود.»
گوشیاش را برداشت و دوباره به شمارهی ناشناس نگاه کرد.
همان لحظه جیمین وارد اتاق شد.
= هنوز داری به اون موضوع فکر میکنی؟
تهیونگ گوشی را روی میز گذاشت.
_ آره.
= تهیونگ، شاید بهتره بیخیالش بشی.
تهیونگ با نگاه سردی به او خیره شد.
_ دوازده ساله دارم سعی میکنم بیخیالش بشم.
جیمین چیزی نگفت.
_ ولی حالا یکی پیدا شده که میگه اون شب، ماریا تنها نبوده.
= میدونم.
تهیونگ ابروهایش را درهم کشید.
_ از کجا میدونی؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
= چون منم نمیتونم اون شب رو فراموش کنم.
تهیونگ از جا بلند شد.
_ پس کمکم کن حقیقت رو پیدا کنم.
جیمین به او نگاه کرد.
= اگه حقیقت چیزی نباشه که انتظارش رو داری چی؟
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
_ مهم نیست.
آن طرف شهر...
جنا در آتلیه مشغول نقاشی بود.
اما ذهنش هنوز پیش ماریا بود.
قلممو را روی بوم حرکت میداد، اما ناخودآگاه تصویری شبیه همان خاطرهای که سویون تعریف کرده بود میکشید.
یک جادهی خیس از باران...
یک چتر...
و دو نفر که زیر آن قدم میزدند.
هانا از پشت سر به نقاشی نگاه کرد.
× جنا... این کیه؟
جنا چند لحظه به نقاشی خیره ماند.
+نمیدونم.
× پس چرا کشیدیش؟
+شاید چون دیشب خالهم یه خاطره از ماریا تعریف کرد.
هانا آرام کنار او نشست.
× دربارهی چی؟
جنا لبخند کمرنگی زد.
+دربارهی یه پسر که ماریا دوستش داشت.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
× تو هیچوقت دربارهش نشنیده بودی؟
+نه.
جنا دوباره به نقاشی نگاه کرد.
+فقط دلم میخواد بدونم اون پسر کی بوده.
همان لحظه، در بیمارستان...
تهیونگ پروندهای قدیمی را روی میز گذاشت.
پروندهی حادثهی دوازده سال پیش.
صفحههای قدیمی را یکییکی ورق زد.
اما درست وقتی به آخرین صفحه رسید، چیزی توجهش را جلب کرد.
یک اسم...
نامی که در گزارش اصلی نبود.
تهیونگ با دقت به آن خیره شد.
_ این دیگه چیه...؟
جیمین از پشت سر نزدیک شد.
= چی پیدا کردی؟
تهیونگ آرام پرونده را بست.
_ فکر کنم بالاخره یه سرنخ پیدا کردیم.
اما هیچکدام نمیدانستند این سرنخ، قرار است آنها را به چه کسی برساند...
کسی که دوازده سال تمام، از حقیقت آن شب دور مانده بود.
حمایت❤️
صبح روز بعد...
تهیونگ از پنجرهی اتاقش به خیابان خیره شده بود. تمام شب نتوانسته بود بخوابد.
حرفهای آن مرد هنوز در ذهنش بود.
«ماریا تنها نبود.»
گوشیاش را برداشت و دوباره به شمارهی ناشناس نگاه کرد.
همان لحظه جیمین وارد اتاق شد.
= هنوز داری به اون موضوع فکر میکنی؟
تهیونگ گوشی را روی میز گذاشت.
_ آره.
= تهیونگ، شاید بهتره بیخیالش بشی.
تهیونگ با نگاه سردی به او خیره شد.
_ دوازده ساله دارم سعی میکنم بیخیالش بشم.
جیمین چیزی نگفت.
_ ولی حالا یکی پیدا شده که میگه اون شب، ماریا تنها نبوده.
= میدونم.
تهیونگ ابروهایش را درهم کشید.
_ از کجا میدونی؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
= چون منم نمیتونم اون شب رو فراموش کنم.
تهیونگ از جا بلند شد.
_ پس کمکم کن حقیقت رو پیدا کنم.
جیمین به او نگاه کرد.
= اگه حقیقت چیزی نباشه که انتظارش رو داری چی؟
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
_ مهم نیست.
آن طرف شهر...
جنا در آتلیه مشغول نقاشی بود.
اما ذهنش هنوز پیش ماریا بود.
قلممو را روی بوم حرکت میداد، اما ناخودآگاه تصویری شبیه همان خاطرهای که سویون تعریف کرده بود میکشید.
یک جادهی خیس از باران...
یک چتر...
و دو نفر که زیر آن قدم میزدند.
هانا از پشت سر به نقاشی نگاه کرد.
× جنا... این کیه؟
جنا چند لحظه به نقاشی خیره ماند.
+نمیدونم.
× پس چرا کشیدیش؟
+شاید چون دیشب خالهم یه خاطره از ماریا تعریف کرد.
هانا آرام کنار او نشست.
× دربارهی چی؟
جنا لبخند کمرنگی زد.
+دربارهی یه پسر که ماریا دوستش داشت.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
× تو هیچوقت دربارهش نشنیده بودی؟
+نه.
جنا دوباره به نقاشی نگاه کرد.
+فقط دلم میخواد بدونم اون پسر کی بوده.
همان لحظه، در بیمارستان...
تهیونگ پروندهای قدیمی را روی میز گذاشت.
پروندهی حادثهی دوازده سال پیش.
صفحههای قدیمی را یکییکی ورق زد.
اما درست وقتی به آخرین صفحه رسید، چیزی توجهش را جلب کرد.
یک اسم...
نامی که در گزارش اصلی نبود.
تهیونگ با دقت به آن خیره شد.
_ این دیگه چیه...؟
جیمین از پشت سر نزدیک شد.
= چی پیدا کردی؟
تهیونگ آرام پرونده را بست.
_ فکر کنم بالاخره یه سرنخ پیدا کردیم.
اما هیچکدام نمیدانستند این سرنخ، قرار است آنها را به چه کسی برساند...
کسی که دوازده سال تمام، از حقیقت آن شب دور مانده بود.
حمایت❤️
- ۲۸۵
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط