#ازدواج_اجباری

#ازدواج_اجباری
پارت 6
دکتر: همراه بیمار
م‌ت: ماییم
دکتر: همسرشون کین
ته: م..ن
دکتر: چند دقیقع تشریف بیارید
ته: چیشده اقای دکتر
دکتر: عاا راستش خانم کیم ضربه شدید یه سرشون خوردع و تونستیم با عمل جلوی خون ریزی رو بگیریم آسیب خیلی جدی دیده باید استراحت کنه براشون بخیه زدیمتکید میکنم قرصاشو سر وقت بخوره و رحمشون اسیب دیده و متاسفانه امکان حامله شدنشون ۵۰٪هست
ته: ممنون
ویو ته
وقتی اینارو شنیدم مطمئن شدم مرگم حتمیه

م.ا: چیشد دکتر چی گفت* گریه
م.ت: اروم باش پسرم چی گفت دکتر
ته: گفتش که حالش خوبه و تونستن جلوی خون ریزی رو بگیرن
م.ا: واییییی خدارشکر
ویو ات
با سردرد و بدن درد چشمامو باز کردم
یه سرو صدایی میومد اروم چشمامو باز کردم دیم کل خانوادم دورمن
ات: م..م..مامان* ضعیف
م.ا: دخترممممم* داد
ویو راوی
مادر ات شروع به بغل و بوسیدن ات شد تهیونگ اون گوشه وایستاده بود و نگاشون میکرد
م.ا: دخترم خوبی جاییت درد نمیکنه؟
ات: خو..خوبم مامان*ضعیف
دکتر: خوب خوب خانم ات خدارشکر اسیب جدی ندیدی و باید یه دو هفته استراحت کنی
میتونی بری خونه
ات: ممنون*ضعیف
ویو راوی
مامان ته و ات کمکش کردن تا لباسشو بپوشه سوار ماشین شدن و رفتن عمارت
(تو ماشین)
ات: چ..چ..چرا این ..ک.کارو..کر.دی*ضعیف
ته: فکر کردم دروغ میگی تا رابطه منو یوری رو خراب کنی⭕️فک نمیکردم حرفات واقعیت داشته باشه تا وقتی که خودم با چشام دیدم.
ات: اوم*ضعیف
ویو ات
بعد آز حرفاش چشمام سنگین شد و خاب مهمون چشام شد.
رسیدن
ته: بلن...ای بابا الان وقت خابیدن بود
ویو ته
بلندش کردم ولی هر چی باشه عمه کیم برای جدایی ما هرکاری میکنه پس باید تظاهر عاشقی کنیم بردمش تو اتاق مشترکمون و اروم گذاشتمش رو تخت و روش پتو کشیدم نیم ساعت دیگه باید داروش رو بدم اومدم بیرون تا بخابه مامانم حلوی در بود تا منو دید اومد سمتم
م.ت: ببین پسرم اگه دفعه دیگه ببینم دست رو ات بلند کردی من میدونمو تو ادمای این عمارت منتظرن تا بین شما مشکل پیش بیاد فهمیدی
ته: مامان لطفا دست از نصیحت کردن من بردار برو پیش بابا بخاب دیر وقته
ویو ته
مامانم راست میگفت منتظرن تا منو بکشن پایین رفتم تو اشپز خونه دوکبوکی های شب رو داغ کردم و دارو هاشو با یه لیوان اب گذاشتم توی سینی رفتم تو اتاق دیدم نشسته و به یجا خیره شده
ته: بیا اینا رو بخور
ات: ها‌‌‌....م.ممنون
ته: هوم
ویو ات
غذا رو خوردم با داروم ولی بعد از خوردن غذا یجوری شدم
ته: تموم شدی خوب بیا بخابیم من خابم میاد*خمار
ات: ب.باشه
ویو راوی
هردو پشت به هم خابیدند صبح تهیونگ زودتر از هم بیدار شد جون باید دارو های ات رو میداد
ته: *خمیازه* ات.....اتتتت.بلند شو قرصاتو بخور
ات: ها باشه *خابالود
ته: چرا بلند نمیشی
ات: ت..تهیونگ...چ.چرا.ن.نمیتونم.از.از.جام بلند شم*گریه*نمیتونم نمیتونم تکون بخورم
ته: یعنی چی همینجا بشین میرم دکتر خبر کنم
ویوراوی
لونها که از پشت در داشت حرفاشونو گوش میداد و اینکه نقشش عملی شده خوشحال بود و بدو بدو رفت توی اتاق عمه کیم
لونها: خانم کیم نقشه موفقیت امیز بود* خنده
عمه کیم: افرین دختر عالی بودی
ته: مامان ...مامان* عربده
م.ت : چیشدهههه
ته: مامان دکتر خبر کن سریع*داد
م.ت: چیشده پسرم‌وایستا الان زنگ میزنم
دکتر اومد
دکتر : خوب مثل اینکه توی غذاشون داروی بی حسی ریختن و نمیتونن تکون بخورن باید تا فردا وایستن و استراحت کنن الانم یه چندتا دارو هست بخور خوب میشی
ته: ممنون
دک: با اجازه
توی پذیرایی
ته: خوب خوب با دیدن دوربین های کوفتی فهمیدم کار کی بود لونهاااااا*عربده فراتوان
لونها: چ..چیشده
ته: زنیکه هرزه‌چطور جرعت کردی توی غذای زن من دارو بریزی هاااااااا*عربده و کشیدن مو*
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۶لونها: اخخخخ ولم کنننن عمه کیم: موهاشو ول کن تهی...

ادامشات: نظرت جیه بیای تو دهنمته: مگه بهت نگفتم جونگهی رو بز...

#ازدواج_اجباری پارت 5کنارش دراز کشیدم و خوابیدمپرش بع 4بعد ا...

ازدواج اجباری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط