#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_39
چند ساعتی از رفتن هیونگ هاشون گذشته بود و علی رغم اصرار تهیونگ و جونگکوک برای شام نمونده بودن و به بهانه این که جونگکوک هم باید استراحت کنه رفته بودن )
(غذاشون خورده بودن و الان هردو رو کاناپه وسط خونه نشسته بودن و جونگکوک مشغول تماشای تلوزیون بود و تهیونگ در کنارش در حال رسیدگی به کار هاش بود )
(با خاموش کردن تلوزیون سرش به شونه تهیونگ تکیه داد )
+تهیونگ
-جونم
(دستش دراماتیک روی شکمش کشید )
+به نظرت چجور بچه ای میشه ؟
(با سوال امگا خنده تو گلویی کرد و صاف نشست و امگا را که با وجود بچه تپل تر شده بود توی بغلش کشید و بوسه ای روی گونش نشوند )
-آه... بچه ای که تو پاپاش باشی قطعا لجباز ترین ،تخس ترین ،غرغرو ترین ،شیطون ترین بچه ای میشه که تا حالا دیدم .
(با جیغ جونگکوک از افکارش سریع بیرون اومد و با قیافه عصبی همسرش خنده بلندی کرد )
+مرض رو اب بخندی مرتیکه !داری میگی من همه این ویژگی ها را دارم؟؟
-نه عمرم تو امگای عزیز منی تو یکی یه دونه منی !
(لبخندی از حرف الفاش رو لبش نشست )
+خوابم میاد تهیونگی
-خیلی خب پاشو بریم بخوابیم من که مردم از خستگی توهم از بس غر غر کردی خسته شدی
+یااااا
(فقط خندید و با جونگکوک به اتاق خوابشون رفت و سریع خوابیدن )
...................
بعد از چند ساعت خواب با درد عجیبی توی شکمش بیدار شد ؛دردی که انقدر وحشتناک بود که چند ثانیه نفسش بند اومد و از درد عرق کرده بود و نفس نفس میزد برای اینکه با جیغش الفا را نترسونه لب پایینش گاز گرفت و بعد با نفس نفس دستش به تهیونگ رسوند)
+تهیون.گ ..تهیونگ ...پاشو خواهش میکنم .
(الفا با صدای امگا ورایحه اش که درد منعکس میکرد با وحشت پاشد )
-چیه عزیزم؟
+فکر کنم وقتشه
(بعد از زدن حرفش جیغ بلندی از سر درد کشید )
___
جونگکوک نمیتونست توصیف کنه چقدر درد کشیده بود
اونقدری که تا چند ساعت فقط خوابیده بود . ولی الان با دیدن چهره پسرشون و بغل گرفتنش تمام درد هایی که کشیده بود از یاد برده بود .
( با عشق پسرک توی بغلش نگاه میکرد و هر از گاهی بوسه روی گونه هاش میذاشت از نظر قیافه کاملا شبیه به جونگکوک بود و اون چشم های درشت تیله ایش این ثابت میکرد )
(به خونه برگشته بودن ولی این بار سه نفری بایه عضو جدید از خانوادشون )
........
الان تمام هیونگ هاش و جیمین و جیهوپ هم خونشون بودن ،روی کاناپه نشسته بود و پسرکش سوجون داخل بغلش گرفته و هیون پسر نامجین هیونگ هاش هم کنارش نشسته بود و سرش به بازو جونگکوک تکیه داده بود و به کیوت ترین حالت ممکن ساکت بود )
(با نشستن جین کنارش نگاهش از دوتا بچه کنارش و توی بغلش گرفت و به جین داد ، سینی غذایی هم جلوش روی میز گذاشت )
¥اگه اذیت میشی بدش بغل من تو غذات بخور !
+نه خوبه .
(جیهوپ هیون از کنارش برداشت و تو بغلش گرفت و رو به جونگکوک و جین گفت )
♡میبینی عمویی !دیگه ما را دوس ندارن
(هر دو خنده ای به حرف جیهوپ زدن ؛با باز شدن در خونه نگاهش برقی زد و منتظر به در نگاه کردبا ورود تهیونگ لبخندی زد )
(الفا که کنارش نشست جین از پیشش پاشد و تصمیم گرفت تنهاشون بزاره )
(با خنده پسرش از بغل جونگکوک گرفت و بوسه ای روی موهاش زد )
-پسر بابا چطوره؟
(ثانیه ای بعد به جملش اضافه کرد )
-الهی من قربون پسرم بشم !
(سمت امگا برگشت که با چهره اخمو ولی به شدت نازش روبه رو شد )
-چیه ؟《خنده 》
+دیگه داره حسودیم میشه ها هم تو هم هیونگ ها زیادی دارید لوسش میکنید ها !
(به طرفش رفت و بوسه ای با عشق به لباش زد )
-قربون تو هم میشم عزیزم ! تو بودی که این فسقلی اومد !
(با قیافه راضی از حرف تهیونگ سرش به بازوش تکیه داد )
<الان دیگه بدون ترس و استرسی خانواده خودش داشت همسرش ،پسرشون و هیونگ هاشون و دوست هاشون ...
_ پایان_
خوشگلا امید وارم که از این فیک خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید بلاخره تموم شد اما قراره با یه فیک دیگه ادامه بدیم🤍💋
#part_39
چند ساعتی از رفتن هیونگ هاشون گذشته بود و علی رغم اصرار تهیونگ و جونگکوک برای شام نمونده بودن و به بهانه این که جونگکوک هم باید استراحت کنه رفته بودن )
(غذاشون خورده بودن و الان هردو رو کاناپه وسط خونه نشسته بودن و جونگکوک مشغول تماشای تلوزیون بود و تهیونگ در کنارش در حال رسیدگی به کار هاش بود )
(با خاموش کردن تلوزیون سرش به شونه تهیونگ تکیه داد )
+تهیونگ
-جونم
(دستش دراماتیک روی شکمش کشید )
+به نظرت چجور بچه ای میشه ؟
(با سوال امگا خنده تو گلویی کرد و صاف نشست و امگا را که با وجود بچه تپل تر شده بود توی بغلش کشید و بوسه ای روی گونش نشوند )
-آه... بچه ای که تو پاپاش باشی قطعا لجباز ترین ،تخس ترین ،غرغرو ترین ،شیطون ترین بچه ای میشه که تا حالا دیدم .
(با جیغ جونگکوک از افکارش سریع بیرون اومد و با قیافه عصبی همسرش خنده بلندی کرد )
+مرض رو اب بخندی مرتیکه !داری میگی من همه این ویژگی ها را دارم؟؟
-نه عمرم تو امگای عزیز منی تو یکی یه دونه منی !
(لبخندی از حرف الفاش رو لبش نشست )
+خوابم میاد تهیونگی
-خیلی خب پاشو بریم بخوابیم من که مردم از خستگی توهم از بس غر غر کردی خسته شدی
+یااااا
(فقط خندید و با جونگکوک به اتاق خوابشون رفت و سریع خوابیدن )
...................
بعد از چند ساعت خواب با درد عجیبی توی شکمش بیدار شد ؛دردی که انقدر وحشتناک بود که چند ثانیه نفسش بند اومد و از درد عرق کرده بود و نفس نفس میزد برای اینکه با جیغش الفا را نترسونه لب پایینش گاز گرفت و بعد با نفس نفس دستش به تهیونگ رسوند)
+تهیون.گ ..تهیونگ ...پاشو خواهش میکنم .
(الفا با صدای امگا ورایحه اش که درد منعکس میکرد با وحشت پاشد )
-چیه عزیزم؟
+فکر کنم وقتشه
(بعد از زدن حرفش جیغ بلندی از سر درد کشید )
___
جونگکوک نمیتونست توصیف کنه چقدر درد کشیده بود
اونقدری که تا چند ساعت فقط خوابیده بود . ولی الان با دیدن چهره پسرشون و بغل گرفتنش تمام درد هایی که کشیده بود از یاد برده بود .
( با عشق پسرک توی بغلش نگاه میکرد و هر از گاهی بوسه روی گونه هاش میذاشت از نظر قیافه کاملا شبیه به جونگکوک بود و اون چشم های درشت تیله ایش این ثابت میکرد )
(به خونه برگشته بودن ولی این بار سه نفری بایه عضو جدید از خانوادشون )
........
الان تمام هیونگ هاش و جیمین و جیهوپ هم خونشون بودن ،روی کاناپه نشسته بود و پسرکش سوجون داخل بغلش گرفته و هیون پسر نامجین هیونگ هاش هم کنارش نشسته بود و سرش به بازو جونگکوک تکیه داده بود و به کیوت ترین حالت ممکن ساکت بود )
(با نشستن جین کنارش نگاهش از دوتا بچه کنارش و توی بغلش گرفت و به جین داد ، سینی غذایی هم جلوش روی میز گذاشت )
¥اگه اذیت میشی بدش بغل من تو غذات بخور !
+نه خوبه .
(جیهوپ هیون از کنارش برداشت و تو بغلش گرفت و رو به جونگکوک و جین گفت )
♡میبینی عمویی !دیگه ما را دوس ندارن
(هر دو خنده ای به حرف جیهوپ زدن ؛با باز شدن در خونه نگاهش برقی زد و منتظر به در نگاه کردبا ورود تهیونگ لبخندی زد )
(الفا که کنارش نشست جین از پیشش پاشد و تصمیم گرفت تنهاشون بزاره )
(با خنده پسرش از بغل جونگکوک گرفت و بوسه ای روی موهاش زد )
-پسر بابا چطوره؟
(ثانیه ای بعد به جملش اضافه کرد )
-الهی من قربون پسرم بشم !
(سمت امگا برگشت که با چهره اخمو ولی به شدت نازش روبه رو شد )
-چیه ؟《خنده 》
+دیگه داره حسودیم میشه ها هم تو هم هیونگ ها زیادی دارید لوسش میکنید ها !
(به طرفش رفت و بوسه ای با عشق به لباش زد )
-قربون تو هم میشم عزیزم ! تو بودی که این فسقلی اومد !
(با قیافه راضی از حرف تهیونگ سرش به بازوش تکیه داد )
<الان دیگه بدون ترس و استرسی خانواده خودش داشت همسرش ،پسرشون و هیونگ هاشون و دوست هاشون ...
_ پایان_
خوشگلا امید وارم که از این فیک خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید بلاخره تموم شد اما قراره با یه فیک دیگه ادامه بدیم🤍💋
- ۶۹۲
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط