شکوفه های گیلاس🌸🌸
شکوفه های گیلاس🌸🌸
پارت۴🌸
اودا:خب.....
دازای با کمی ترس : اتفاقی...برای ...کاریسا افتاده؟
اودا :نه نه فقط....داره تو یه .....سازمان به اسمه میکا کار میکنه و خب به عنوان .....قاتل.
دازای تا کلمه قاتل رو شنید ...جا خورد ولی خودشو جمع کرد :اتفاقی که براش نیفتاده؟...زخمی ...یا هر چیز دیگه ای؟
اودا:خب...اونم مثل تو چشم سمت راستش رو بانداژ کرده...چون یه گلوله از کنار چشم رد شده و ....
دازای با قیافه ای سرد و ترسناک به اودا نگاه کرد
دازای:کار کی بوده؟...بهم بگو کاریش ندارم فقط می خوام باهاش حرف بزنم🔪🔪(کاملا معلومه به خونش تشنس😅)
اودا:اروم باشش....کاریسا..خودش اونو کشت .
دازای: کاره خوبی کرد
اودا :کار خوبی کرد؟
دازای :معلومه .....از نظر من باید تیکه تیکه می شد.
اودا:😑😑😑😑.....خب من دیگه باید برم تا کسی نفهمیده
دازای :اممم... اودا.
اودا:چیه؟
دازای:به نظرت میتونی به خواهر و برادرام بگی می خوام ببینمشون؟
اودا:الان وقت خوبی نیست.
دازای: چرا؟
اودا:همشون به خاطر شغلشون یا سرشون شلوغه یا رفتن مأموریت پس....بعدا برنامش رو می چینم بهت خبر میدم..
دازای :باشه ..پس فعالا
اودا:خدافظ
ویو راوی *
دازای از انبار خارج شد و به ساختمان مافیا برگشت و رفت تو اتاقش. وقتی داشت کاغذ بازی های مافیا رو انجام می داد .
زیر دست:تق تق (صدای در زدن)
دازای:بیا تو.
زیر دست اومد تو
زیر دست:دازای-سان رئیس با شما کار داره .
دازای :الان می رم
کمی بعد دازای از جاش بلند شد و از اتاقش خارج شد و به سمت اتاقه رئیس رفت
دازای:تق تق
رئیس مافیا:بیا تو.
دازای اومد تو و در رو پشت سرش بست
رئیس مافیا:خوش اومدی دازای-کون منو چویا-کون منتظرت بودیم
اسم:کاسومی اودن
سن:۴۰
شغل :رئیس مافیای بندر
چویا :چقدر دیر کردی عوضیه بانداژی
اسم:ناکاهارا چویا
سن:۱۷
شغل:مأمور اجرایی مافیا
دازای و چویا توی سرشون (رئیس باهامون چیکار داشته منو این عوضی/کوتوله رو گفته بیایم؟) (چویا داره تو سرش به دازای میگه عوضی و دازایم به چویا میگه کوتوله.😅)
دازای:رئیس با ما چیکار داشتین؟
اودن: ازتون می خوام درباره اتفاقی که برای رئیس سابق مافیا افتاده...با کمک هم تحقیق کنید
دازای یکم. با شنیدن این حرف جا خورد و یکم اخم کرد
چویا:رئیس سابق؟
اودن:ما متوجه شدیم رئیس سابق همراه با همسرشون به قتل رسیده
دازای با شنیدن تمام این حرفا هم اعصبانی هم می ترسید چون فکر میکرد اودن فهمیده دازای....پسره سوسوکیه ولی بازم دازای خودشو جمع کرد و
دازای:خب برای چی باید تحقیق کنیم؟
اودن : دو چیز رو میخوا که بفهمید یک کی رئیس سابق رو کشته و..
پایان
پارت۴🌸
اودا:خب.....
دازای با کمی ترس : اتفاقی...برای ...کاریسا افتاده؟
اودا :نه نه فقط....داره تو یه .....سازمان به اسمه میکا کار میکنه و خب به عنوان .....قاتل.
دازای تا کلمه قاتل رو شنید ...جا خورد ولی خودشو جمع کرد :اتفاقی که براش نیفتاده؟...زخمی ...یا هر چیز دیگه ای؟
اودا:خب...اونم مثل تو چشم سمت راستش رو بانداژ کرده...چون یه گلوله از کنار چشم رد شده و ....
دازای با قیافه ای سرد و ترسناک به اودا نگاه کرد
دازای:کار کی بوده؟...بهم بگو کاریش ندارم فقط می خوام باهاش حرف بزنم🔪🔪(کاملا معلومه به خونش تشنس😅)
اودا:اروم باشش....کاریسا..خودش اونو کشت .
دازای: کاره خوبی کرد
اودا :کار خوبی کرد؟
دازای :معلومه .....از نظر من باید تیکه تیکه می شد.
اودا:😑😑😑😑.....خب من دیگه باید برم تا کسی نفهمیده
دازای :اممم... اودا.
اودا:چیه؟
دازای:به نظرت میتونی به خواهر و برادرام بگی می خوام ببینمشون؟
اودا:الان وقت خوبی نیست.
دازای: چرا؟
اودا:همشون به خاطر شغلشون یا سرشون شلوغه یا رفتن مأموریت پس....بعدا برنامش رو می چینم بهت خبر میدم..
دازای :باشه ..پس فعالا
اودا:خدافظ
ویو راوی *
دازای از انبار خارج شد و به ساختمان مافیا برگشت و رفت تو اتاقش. وقتی داشت کاغذ بازی های مافیا رو انجام می داد .
زیر دست:تق تق (صدای در زدن)
دازای:بیا تو.
زیر دست اومد تو
زیر دست:دازای-سان رئیس با شما کار داره .
دازای :الان می رم
کمی بعد دازای از جاش بلند شد و از اتاقش خارج شد و به سمت اتاقه رئیس رفت
دازای:تق تق
رئیس مافیا:بیا تو.
دازای اومد تو و در رو پشت سرش بست
رئیس مافیا:خوش اومدی دازای-کون منو چویا-کون منتظرت بودیم
اسم:کاسومی اودن
سن:۴۰
شغل :رئیس مافیای بندر
چویا :چقدر دیر کردی عوضیه بانداژی
اسم:ناکاهارا چویا
سن:۱۷
شغل:مأمور اجرایی مافیا
دازای و چویا توی سرشون (رئیس باهامون چیکار داشته منو این عوضی/کوتوله رو گفته بیایم؟) (چویا داره تو سرش به دازای میگه عوضی و دازایم به چویا میگه کوتوله.😅)
دازای:رئیس با ما چیکار داشتین؟
اودن: ازتون می خوام درباره اتفاقی که برای رئیس سابق مافیا افتاده...با کمک هم تحقیق کنید
دازای یکم. با شنیدن این حرف جا خورد و یکم اخم کرد
چویا:رئیس سابق؟
اودن:ما متوجه شدیم رئیس سابق همراه با همسرشون به قتل رسیده
دازای با شنیدن تمام این حرفا هم اعصبانی هم می ترسید چون فکر میکرد اودن فهمیده دازای....پسره سوسوکیه ولی بازم دازای خودشو جمع کرد و
دازای:خب برای چی باید تحقیق کنیم؟
اودن : دو چیز رو میخوا که بفهمید یک کی رئیس سابق رو کشته و..
پایان
- ۲۲۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط