پارت
پارت¹
شکار امشب مافیا
از اون طرف ویو تهیونگ_
داشتم از پشت پنجره خیابون هارو نگاه میکردم پرده رو ول کردم و نشستم روی میز کارم زیر لب گفتم:
دیگه خسته شدم رقیبم (بابای لارا که یه مافیاست) داره میره رو مخم
جونگ کو که پشتم بود گفت:
+قربان چرا از نقطه ضعفش استفاده نمیکنید
-چه نقطه ضعفی
+هرفردی یه نقطه ضعف داره.... اون تنها از زندگی یه دختر داره میتونید از اون استفاده کنید
حرفش برام جالب شد
_خب چه نقشه ای داری
+میتونیم از طریق یکی از نزدیکاش بهش نزدیک بشیم از اونجایی که گفتین راجب خانواده اش تحقیق کنم میدونم دخترش یه دوست داره به نام چای وون میتونیم از اون استفاده کنیم
-سریعا برو پیداش کن بیار اینجا
+چشم رئیس
وقتی دو یون رفت زیر لب گفتم خب اقا ژوئن(اسم بابای لارا) وقته بازی با نقطه ضعفته همون کاری که تو با من کردی
ویو راوی_ نور باعث بیدار شدن دخترک (لارا) شد. چشمان سیاهش را مالید و پاهای لختش رو از پتو بیرون کشید و روی زمین گذاشت زمانی که بلند شد ماکت اتاقش قژ قژی کرد. مثل هر روز نزدیک قاب عکس مادرش شد و او را بوسید. به چشمان مادرش نگاه کرد و گفت
-صبحت بخیر مادر قشنگم. هیچوقت نتونستم از نزدیک ببینمت ولی مطمئنم از نزدیک صد برابر قشنگ تر از عکستی
قاب عکس رو روی میز بازگرداند و برای اخرین بار نگاهش کرد. در کمدش رو باز کرد برای خودش لباسی انتخاب کرد یه کراپ صوتی و شلوارک جین. امروز روز تعطیل دانشگاهش بود ولی پدر مثل همیشه روز تعطیل نداشت و در شرکت کار داشت.
پاهای کشیده و سفیدش را دونه دونه روی پله ها میذاشت و پایین میرفت برایش امروزم مثل هرروز بود. سلام کردن به خدمتکار که مانند خالش بود و صبحانه خوردن و وقت تلف کردن با گوشی و طراحی.
ویو لارا:
مثل همیشه به خاله مینا(خدمتکار) سلام کردم من اونو خاله صدا میزنم اون از بچگی تو این خونه بود و من رو بزرگ کرده
-سلام عزیزم صبحت بخیر امروز برات پنکیک درس کردن
+مرسی خاله همیشه به من لطف داری
روی میز نشستم و شروع به به به و چه چه کردم مثل همیشه خوشمزه بود. صبحانه رو که خوردم بالا رفتم . مسیج از طرف چای وون:سلام خوبی پرنسس خانم بلاخره با کراشم دارم اوکی میشم... تو نمیخای با کسی تو رابطه بری؟ داره از سنت میگذره ها.
پوزخندی زدم و خودم رو روی تخت پرت کردم نوشتم : چرند نگو من هنوز ۱۹ سالمه... بعدشم من از رابطه و این داستانا خوشم نمیاد ... خوشحال شدم که با کراشت رفتی تو رابطه
گوشی رو اون ور پرت کردم و روی تخت خودم را علت دادم صدای تو ذهنم میگفت:چی میشه اگه برم تو رابطه دوست دارم امتحانش کنم
سرم رو تکون دادم و گفتم:فکرشم نکن من حوصله خودمم ندارم چه برسه به یه نفر دیگه. بعدشم اوم خوب کجا بود؟ هه
ویو چای وون: درحال روی میز سلطنتیم نشسته بودم و با لوازمم خودم رو ارایش میکردم که با کراشم برم سر قرار صدای گوشیم دراومد لارا بود بهم تکس داده بود اومدم جوابشو بدم که بهو پنکم افتاد رو زمین پودر توش خرد شد و ریخت زمین جیغی بلند زدم
-لعنت بهت لارا همیشه بد یومنی
مامانم اومد تو
-چی شده ...ههههه.. چرا داد میزنی...هههه ههه هههه
-چرا نفس نفس میزنی؟ هیچی نیس اعصابم خورد شد
دستشو گذاشت رو قلبشو گفت:
خب دختر اروم چرا اینجور میکنی
ارایشم تموم شد زدم بیرون.
توی راه بودم که از کوچه پس کوچه ها رد میشدم یهو یکی از پشت دهنم رو با دستمالی گرفت و در لحظه بی هوشم کرد. وقتی به هوش اومدم همیچی رو تار میدیدم که یک هو ......
شرط کامل نشد ولی گداشتم ببین چقد مهربونم باهاتون
شکار امشب مافیا
از اون طرف ویو تهیونگ_
داشتم از پشت پنجره خیابون هارو نگاه میکردم پرده رو ول کردم و نشستم روی میز کارم زیر لب گفتم:
دیگه خسته شدم رقیبم (بابای لارا که یه مافیاست) داره میره رو مخم
جونگ کو که پشتم بود گفت:
+قربان چرا از نقطه ضعفش استفاده نمیکنید
-چه نقطه ضعفی
+هرفردی یه نقطه ضعف داره.... اون تنها از زندگی یه دختر داره میتونید از اون استفاده کنید
حرفش برام جالب شد
_خب چه نقشه ای داری
+میتونیم از طریق یکی از نزدیکاش بهش نزدیک بشیم از اونجایی که گفتین راجب خانواده اش تحقیق کنم میدونم دخترش یه دوست داره به نام چای وون میتونیم از اون استفاده کنیم
-سریعا برو پیداش کن بیار اینجا
+چشم رئیس
وقتی دو یون رفت زیر لب گفتم خب اقا ژوئن(اسم بابای لارا) وقته بازی با نقطه ضعفته همون کاری که تو با من کردی
ویو راوی_ نور باعث بیدار شدن دخترک (لارا) شد. چشمان سیاهش را مالید و پاهای لختش رو از پتو بیرون کشید و روی زمین گذاشت زمانی که بلند شد ماکت اتاقش قژ قژی کرد. مثل هر روز نزدیک قاب عکس مادرش شد و او را بوسید. به چشمان مادرش نگاه کرد و گفت
-صبحت بخیر مادر قشنگم. هیچوقت نتونستم از نزدیک ببینمت ولی مطمئنم از نزدیک صد برابر قشنگ تر از عکستی
قاب عکس رو روی میز بازگرداند و برای اخرین بار نگاهش کرد. در کمدش رو باز کرد برای خودش لباسی انتخاب کرد یه کراپ صوتی و شلوارک جین. امروز روز تعطیل دانشگاهش بود ولی پدر مثل همیشه روز تعطیل نداشت و در شرکت کار داشت.
پاهای کشیده و سفیدش را دونه دونه روی پله ها میذاشت و پایین میرفت برایش امروزم مثل هرروز بود. سلام کردن به خدمتکار که مانند خالش بود و صبحانه خوردن و وقت تلف کردن با گوشی و طراحی.
ویو لارا:
مثل همیشه به خاله مینا(خدمتکار) سلام کردم من اونو خاله صدا میزنم اون از بچگی تو این خونه بود و من رو بزرگ کرده
-سلام عزیزم صبحت بخیر امروز برات پنکیک درس کردن
+مرسی خاله همیشه به من لطف داری
روی میز نشستم و شروع به به به و چه چه کردم مثل همیشه خوشمزه بود. صبحانه رو که خوردم بالا رفتم . مسیج از طرف چای وون:سلام خوبی پرنسس خانم بلاخره با کراشم دارم اوکی میشم... تو نمیخای با کسی تو رابطه بری؟ داره از سنت میگذره ها.
پوزخندی زدم و خودم رو روی تخت پرت کردم نوشتم : چرند نگو من هنوز ۱۹ سالمه... بعدشم من از رابطه و این داستانا خوشم نمیاد ... خوشحال شدم که با کراشت رفتی تو رابطه
گوشی رو اون ور پرت کردم و روی تخت خودم را علت دادم صدای تو ذهنم میگفت:چی میشه اگه برم تو رابطه دوست دارم امتحانش کنم
سرم رو تکون دادم و گفتم:فکرشم نکن من حوصله خودمم ندارم چه برسه به یه نفر دیگه. بعدشم اوم خوب کجا بود؟ هه
ویو چای وون: درحال روی میز سلطنتیم نشسته بودم و با لوازمم خودم رو ارایش میکردم که با کراشم برم سر قرار صدای گوشیم دراومد لارا بود بهم تکس داده بود اومدم جوابشو بدم که بهو پنکم افتاد رو زمین پودر توش خرد شد و ریخت زمین جیغی بلند زدم
-لعنت بهت لارا همیشه بد یومنی
مامانم اومد تو
-چی شده ...ههههه.. چرا داد میزنی...هههه ههه هههه
-چرا نفس نفس میزنی؟ هیچی نیس اعصابم خورد شد
دستشو گذاشت رو قلبشو گفت:
خب دختر اروم چرا اینجور میکنی
ارایشم تموم شد زدم بیرون.
توی راه بودم که از کوچه پس کوچه ها رد میشدم یهو یکی از پشت دهنم رو با دستمالی گرفت و در لحظه بی هوشم کرد. وقتی به هوش اومدم همیچی رو تار میدیدم که یک هو ......
شرط کامل نشد ولی گداشتم ببین چقد مهربونم باهاتون
- ۱.۵k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط