❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 139♡。)
قلبم از درد مچاله شد و هق هق کردم. بابا منو کشید تو بغلش
بلند گریه کردم و به پیرهنش چنگ زدم
منو به خودش فشرد و داغون گفت : ببخشید..نمیخواستم باز ناراحتت کنم... نمیخواستم این حرفا رو بهت بگم.. ولي بايد میگفتم تا بدوني.. باید خودم میگفتم...
اروم گریه کردم تا اروم شدم دلم براي جونگکوکم گرفت.
چي به سرش اومده بود؟ بابا نوازشم کرد تا اروم بشم درباره هم قدم شدیم.
بابا با شیطنت از وقایع نبودم میگفت و منم با قلبي پر از
درد سعی میکردم بخندم تا ناراحتش نکنم وقت ناهار شد.
با بابا دوتایی وارد سالن ناهار خوري شديم. مامان داخل بود و بهمون لبخند میزد. رفتم سمتش.
بابا جلوي در مشغول صحبت با کسی شد.
بابا : دلیل بیخود نیار. قبلا هم گفتم هرکاري داري سر ناهار
حاضر ميشي.. الانم چيزي فرق نکرده یالا...
اروم سر برگردوندم. خداي من قلبم تند تند شروع به زدن کرد
جونگکوک با اخم غلیظ و قیافه گرفته اي کنار بابا بود و بابا
داشت میاوردش تو نفسم بالا نمیومد.
اشک تو چشمم حلقه زد.
مامان دستش رو روي دستم گذاشت.
اروم نشستم و سرمو پایین انداخت.
جونگکوک و بابا جلو اومدن
حس کرد جونگکوک به مامان تعظیم کرد
بغض بدي تو گلوم که داشت خفه ام میکرد.
مامان : خوش اومدی پسرم..بشین
اومدن نشستن.حضور نفس هاي اشنايي که هنوز بي نهايت عاشقشون
بودم رو دقیقا روبروم حس میکردم.
توان بلند کردن سرم رو نداشتم
حلقه اشك توي چشمم دیدم رو تار کرده بود.
دین هم پرانرژي اومد سر میز.
تنها افراد ساکت میز من و جونگکوک بودیم.
حضور جونگکوک باعث دستپاچگیم شده بود.
ظرف غذام دست نخورده بود و فقط باهاش بازی میکردم
احساس خفگی میکردم و نمیتونستم بخورم.
مامان : عزیزم..چرا نمیخوري؟
دين : حتما اونقدر غذاهاي فرانسوي خورده که دیگه غذاهاي
انگلیسی به چشمش نمیاد
بغضم ترکید و اشکم جاري شد. هق هق خفه اي کردم و بدون بلند کردن سرم سریع از صندلي بلند شدم و باصداي خفه و
ریزي گفتم : سیرم. منو ببخشین
(。♡part 139♡。)
قلبم از درد مچاله شد و هق هق کردم. بابا منو کشید تو بغلش
بلند گریه کردم و به پیرهنش چنگ زدم
منو به خودش فشرد و داغون گفت : ببخشید..نمیخواستم باز ناراحتت کنم... نمیخواستم این حرفا رو بهت بگم.. ولي بايد میگفتم تا بدوني.. باید خودم میگفتم...
اروم گریه کردم تا اروم شدم دلم براي جونگکوکم گرفت.
چي به سرش اومده بود؟ بابا نوازشم کرد تا اروم بشم درباره هم قدم شدیم.
بابا با شیطنت از وقایع نبودم میگفت و منم با قلبي پر از
درد سعی میکردم بخندم تا ناراحتش نکنم وقت ناهار شد.
با بابا دوتایی وارد سالن ناهار خوري شديم. مامان داخل بود و بهمون لبخند میزد. رفتم سمتش.
بابا جلوي در مشغول صحبت با کسی شد.
بابا : دلیل بیخود نیار. قبلا هم گفتم هرکاري داري سر ناهار
حاضر ميشي.. الانم چيزي فرق نکرده یالا...
اروم سر برگردوندم. خداي من قلبم تند تند شروع به زدن کرد
جونگکوک با اخم غلیظ و قیافه گرفته اي کنار بابا بود و بابا
داشت میاوردش تو نفسم بالا نمیومد.
اشک تو چشمم حلقه زد.
مامان دستش رو روي دستم گذاشت.
اروم نشستم و سرمو پایین انداخت.
جونگکوک و بابا جلو اومدن
حس کرد جونگکوک به مامان تعظیم کرد
بغض بدي تو گلوم که داشت خفه ام میکرد.
مامان : خوش اومدی پسرم..بشین
اومدن نشستن.حضور نفس هاي اشنايي که هنوز بي نهايت عاشقشون
بودم رو دقیقا روبروم حس میکردم.
توان بلند کردن سرم رو نداشتم
حلقه اشك توي چشمم دیدم رو تار کرده بود.
دین هم پرانرژي اومد سر میز.
تنها افراد ساکت میز من و جونگکوک بودیم.
حضور جونگکوک باعث دستپاچگیم شده بود.
ظرف غذام دست نخورده بود و فقط باهاش بازی میکردم
احساس خفگی میکردم و نمیتونستم بخورم.
مامان : عزیزم..چرا نمیخوري؟
دين : حتما اونقدر غذاهاي فرانسوي خورده که دیگه غذاهاي
انگلیسی به چشمش نمیاد
بغضم ترکید و اشکم جاري شد. هق هق خفه اي کردم و بدون بلند کردن سرم سریع از صندلي بلند شدم و باصداي خفه و
ریزي گفتم : سیرم. منو ببخشین
- ۸۰۳
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط