پارت ۲۹
پارت ۲۹
از زبان تهیونگ
بعد از اینکه اون جملهی لعنتی رو گفتم، سکوتِ سنگینی کل فضای کلبه رو پر کرد. تنها صدایی که میشنیدم، صدای تند و تیز قلب خودم بود که انگار میخواست از قفس سینهام فرار کنه و مستقیم بره سمت اولیویا. چشمهام رو بسته بودم و منتظر بودم... منتظرِ بدترین چیز ممکن.
اولیویا دور و برش رو نگاه کرد. متوجه لبخندهای منتظرِ بقیه شد؛ دیدم که چطوری هوسوک و جونگکوک داشتن با هیجان به ما زل میزدن و جیمین با اون چشمهای شیطونش منتظر یه واکنش بود. اولیویا آروم دستش رو آورد جلو و دستهای من رو گرفت. وقتی منو بلند کرد تا از اون حالت زانو زده دربیام، برای یه لحظه تمام امیدهام فرو ریخت.
با خودم گفتم: *«تموم شد... جوابش منفیه. همهچیز تموم شد.»*
نگاهم افتاد به بقیه؛ همهشون با یه تعجبِ آمیخته به هیجان نگاهم میکردن، انگار منتظر بودن ببینن من چطور دارم با این شکست بزرگ روبرو میشم. اولیویا دستهگل رو از دستم گرفت، گلها رو آروم نزدیک صورتش آورد و با چشمهای بسته، عمیق بویشون کرد. اون حرکتش جوری بود که انگار داشت با من خداحافظی میکنه.
بعد، با اون صدای آرومی که لرزید، گفت:
+ تهیونگ... واقعاً معذرت میخوام... من... من تو رو دوست ندارم.
توی اون لحظه، انگار دنیا روی سرم خراب شد. یه بغضِ بزرگ، سنگینتر از کوههای همهجا، راه گلوام رو بست. سرم رو پایین انداختم، چشمهام رو محکم بستم تا اشکهای بیاجازهام رو نبینن. حس میکردم تمام اون محبتها، تمام اون روزهایی که بهش فکر کرده بودم، همگی دود شدن و رفتن هوا. بدنم بیجون شد و فقط میخواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
اما... یه چیزی عوض شد.
حس کردم انگشتهای ظریف، نرم و کشیدهی اولیویا رو روی صورتم. اونها رو زیر چانهام حس کردم که با ملایمت و دقت، سرم رو بالا آوردن. وقتی چشمهام رو باز کردم، چشمهای اولیویا رو دیدم که برق میزد؛ نه از غم، بلکه از یه جور درخششِ عجیب.
اون با یه لبخند که میتونست تمام جهان رو روشن کنه، زمزمه کرد:
+ من عاشقتم!
چشمهام از تعجب گرد شد. مغزم برای چند ثانیه هیچ کار نمیکرد. انگار همهی کلمات، همهی قوانین فیزیک از یادم رفته بود. فقط اون بود و من و اون جملهی جادویی. بدون اینکه بتونم حتی یه کلمه حرف بزنم، ناخودآگاه خودم رو کشیدمش سمت خودم. دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و با تمام عشقی که توی وجودم بود، بوسیدمش. یه بوسه که انگار تمام سالهای تنهایی من رو جبران میکرد.
اما... درست وقتی که داشتم توی اون لحظه غرق میشدم و میخواستم ولش کنم تا ببینم واکنشش چیه، دیدم بدن اولیویا یهو شل شد. انگار تمام قدرتش رو از دست داده باشه.
با وحشت و نگرانی، از بغلش جدا شدم.
- اولیویا؟! اولیویا چی شد؟!
با نگرانی و تعجب به بقیه نگاه کردم. اولیویا بیهوش شده بود! قلبم دوباره به شدت شروع کرد به تپیدن، اما این بار از ترس. سریع برگشتم سمت نامجون؛ اون تنها کسی بود که توی این گروه یه ذره از مسائل پزشکی و کمکهای اولیه سر در میآورد.
نامجون با آرامش، اما با سرعت، از جاش بلند شد و اومد سمتم.
٪ نترس ته، آروم باش. از خوشحالی و ذوقِ زیاد اینجوری شد. بدنش شوکه شده. بیا، بذار روی پات استراحت کنه، الان حالش بهتر میشه.
نفس عمیقی کشیدم. وقتی فهمیدم حالش خطرناک نیست و فقط از شدت هیجان و استرسِ اون لحظه بیهوش شده، انگار یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شد. با احتیاط و خیلی با دقت، بلندش کردم و روی مبلِ بزرگ و نرمِ وسط کلبه نشوندم. سرش رو هم با مهربانی روی پاهای خودم گذاشتم تا راحتتر باشه.
توی اون لحظه، با اینکه نگران بودم، اما یه شادیِ بی حد و حصر توی تمام وجودم جریان داشت. من بالاخره به دستش آورده بودم!
البته که بقیه نمیذاشتن من اینقدر راحت خوشحال باشم!
جین که از همون اول نشسته بود و با اون نگاهِ مخصوصِ خودش تماشا میکرد، با اون لحنِ همیشگی و شوخیهای بابابزرگیش که هیچوقت ازشون خسته نمیشدم، گفت:
! ولیعهد، همسرتون دوستتون نداره، عاشقِتونه!
همه با هم زیر خنده زدن و من هم فقط تونستم لبخند بزنم و سعی کنم صورت سرخشدهام رو پشت دستهام قایم کنم. صدای خندههای پسرا، بوی گلها و گرمای اون کلبه، بهترین موسیقیِ زندگی من بود.
در حالی که دست اولیویا رو توی دستم گرفته بودم و به صورت آرومش نگاه میکردم، با خودم فکر کردم: *«هر اتفاق بدی که بیفته، دیگه برام مهم نیست. چون من بالاخره اون رو پیدا کردم.»
بچه ها تو مسابقات رباتیک برنده شدم😭😭😭
از زبان تهیونگ
بعد از اینکه اون جملهی لعنتی رو گفتم، سکوتِ سنگینی کل فضای کلبه رو پر کرد. تنها صدایی که میشنیدم، صدای تند و تیز قلب خودم بود که انگار میخواست از قفس سینهام فرار کنه و مستقیم بره سمت اولیویا. چشمهام رو بسته بودم و منتظر بودم... منتظرِ بدترین چیز ممکن.
اولیویا دور و برش رو نگاه کرد. متوجه لبخندهای منتظرِ بقیه شد؛ دیدم که چطوری هوسوک و جونگکوک داشتن با هیجان به ما زل میزدن و جیمین با اون چشمهای شیطونش منتظر یه واکنش بود. اولیویا آروم دستش رو آورد جلو و دستهای من رو گرفت. وقتی منو بلند کرد تا از اون حالت زانو زده دربیام، برای یه لحظه تمام امیدهام فرو ریخت.
با خودم گفتم: *«تموم شد... جوابش منفیه. همهچیز تموم شد.»*
نگاهم افتاد به بقیه؛ همهشون با یه تعجبِ آمیخته به هیجان نگاهم میکردن، انگار منتظر بودن ببینن من چطور دارم با این شکست بزرگ روبرو میشم. اولیویا دستهگل رو از دستم گرفت، گلها رو آروم نزدیک صورتش آورد و با چشمهای بسته، عمیق بویشون کرد. اون حرکتش جوری بود که انگار داشت با من خداحافظی میکنه.
بعد، با اون صدای آرومی که لرزید، گفت:
+ تهیونگ... واقعاً معذرت میخوام... من... من تو رو دوست ندارم.
توی اون لحظه، انگار دنیا روی سرم خراب شد. یه بغضِ بزرگ، سنگینتر از کوههای همهجا، راه گلوام رو بست. سرم رو پایین انداختم، چشمهام رو محکم بستم تا اشکهای بیاجازهام رو نبینن. حس میکردم تمام اون محبتها، تمام اون روزهایی که بهش فکر کرده بودم، همگی دود شدن و رفتن هوا. بدنم بیجون شد و فقط میخواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
اما... یه چیزی عوض شد.
حس کردم انگشتهای ظریف، نرم و کشیدهی اولیویا رو روی صورتم. اونها رو زیر چانهام حس کردم که با ملایمت و دقت، سرم رو بالا آوردن. وقتی چشمهام رو باز کردم، چشمهای اولیویا رو دیدم که برق میزد؛ نه از غم، بلکه از یه جور درخششِ عجیب.
اون با یه لبخند که میتونست تمام جهان رو روشن کنه، زمزمه کرد:
+ من عاشقتم!
چشمهام از تعجب گرد شد. مغزم برای چند ثانیه هیچ کار نمیکرد. انگار همهی کلمات، همهی قوانین فیزیک از یادم رفته بود. فقط اون بود و من و اون جملهی جادویی. بدون اینکه بتونم حتی یه کلمه حرف بزنم، ناخودآگاه خودم رو کشیدمش سمت خودم. دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و با تمام عشقی که توی وجودم بود، بوسیدمش. یه بوسه که انگار تمام سالهای تنهایی من رو جبران میکرد.
اما... درست وقتی که داشتم توی اون لحظه غرق میشدم و میخواستم ولش کنم تا ببینم واکنشش چیه، دیدم بدن اولیویا یهو شل شد. انگار تمام قدرتش رو از دست داده باشه.
با وحشت و نگرانی، از بغلش جدا شدم.
- اولیویا؟! اولیویا چی شد؟!
با نگرانی و تعجب به بقیه نگاه کردم. اولیویا بیهوش شده بود! قلبم دوباره به شدت شروع کرد به تپیدن، اما این بار از ترس. سریع برگشتم سمت نامجون؛ اون تنها کسی بود که توی این گروه یه ذره از مسائل پزشکی و کمکهای اولیه سر در میآورد.
نامجون با آرامش، اما با سرعت، از جاش بلند شد و اومد سمتم.
٪ نترس ته، آروم باش. از خوشحالی و ذوقِ زیاد اینجوری شد. بدنش شوکه شده. بیا، بذار روی پات استراحت کنه، الان حالش بهتر میشه.
نفس عمیقی کشیدم. وقتی فهمیدم حالش خطرناک نیست و فقط از شدت هیجان و استرسِ اون لحظه بیهوش شده، انگار یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شد. با احتیاط و خیلی با دقت، بلندش کردم و روی مبلِ بزرگ و نرمِ وسط کلبه نشوندم. سرش رو هم با مهربانی روی پاهای خودم گذاشتم تا راحتتر باشه.
توی اون لحظه، با اینکه نگران بودم، اما یه شادیِ بی حد و حصر توی تمام وجودم جریان داشت. من بالاخره به دستش آورده بودم!
البته که بقیه نمیذاشتن من اینقدر راحت خوشحال باشم!
جین که از همون اول نشسته بود و با اون نگاهِ مخصوصِ خودش تماشا میکرد، با اون لحنِ همیشگی و شوخیهای بابابزرگیش که هیچوقت ازشون خسته نمیشدم، گفت:
! ولیعهد، همسرتون دوستتون نداره، عاشقِتونه!
همه با هم زیر خنده زدن و من هم فقط تونستم لبخند بزنم و سعی کنم صورت سرخشدهام رو پشت دستهام قایم کنم. صدای خندههای پسرا، بوی گلها و گرمای اون کلبه، بهترین موسیقیِ زندگی من بود.
در حالی که دست اولیویا رو توی دستم گرفته بودم و به صورت آرومش نگاه میکردم، با خودم فکر کردم: *«هر اتفاق بدی که بیفته، دیگه برام مهم نیست. چون من بالاخره اون رو پیدا کردم.»
بچه ها تو مسابقات رباتیک برنده شدم😭😭😭
- ۲۲۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط