.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
سه روز بعد...
صندلی چوبی با صدای جیرجیر کوتاهی روی کف پارکتی رستوران کشیده شد و با نشستنش روی صندلی پلکی زد و منتظر به جین زل زد:
_ لپتاپ رو گیرش آوردی؟
جین نفس عمیقی کشید و خیره به چهرهی منتظر و کلافه جیمین لب باز کرد:
_ فعلا نتونستم...اما گیرش میارم.
پسر کوچیکتر انگار که این اتفاق رو پیش بینی کرده بود پلک هاش رو محکم روی هم فشرد و سرش رو به پشتی صندلیش تکیه داد و با جدیت لب زد:
_ هیونگ محض رضای خدا من واسه چی تورو میون اون گرگا فرستادم؟
پسر بزرگتر اخم محوی روی ابروهاش نقش بست و کمی خودش رو جلو کشید و ساعد های دستش رو روی میز گذاشت و گفت:
_ فکر میکنی نقش بازی کردن پیش جونگکوک و تهیونگ آسونه؟...دارم تلاشم رو میکنم خب؟ به جای غر زدن حواست رو بیشتر جمع کن..میدونی اگه بدونن منو تو هنوز در ارتباطیم چی میشه؟!
جیمین سرش رو به معنای تفهیم بالا و پایین کرد و دستش رو سمت جین دراز کرد.
جین که فورا منظورش رو فهمید دستش رو روی هوا تکون داد و گفت:
_ نیازی نیست گوشیم رو چک کنی برای امروز یواشکی ردیاب و شنود هایی که بهم وصل کرده بودن رو غیر فعال کردم.
جیمین ابرویی بالا انداخت و دستش رو پس کشید، انکار نمیکرد جین واقعا فرد باهوشی بود..یه هکر کار بلد و ماهر که همیشه بهش کمک میکرد:
_ توی اتاق کنفرانس..بهت شک که نکردن؟
جین نیشخندی زد و سرش رو به معنی " نه" تکون داد.
( فلش بک__ چند روز قبل__ اتاق کنفرانس)
جونگکوک نگاهِ خیره اش رو به تهیونگ دوخت. دستاش رو داخل جیب کتش فرو برد و نگاهش رو به غریبه ای که با فاصله ازش نشسته بود چرخوند و گفت:
_ این یارو دیگه کیه؟
تهیونگ به پشتی صندلیش تکیه داد که صدایِ هوسوک که کنار تهیونگ نشسته بود و با خودکاره داخل دستش ور میرفت بلند شد:
_ این مدیرِ جدیدِ زندانِ!
جونگکوک با آبروی بالا رفته مرد سن بالا رو با نگاهش زیرورو کرد و با تمسخر گفت:
_ اوه، هوسوک بس کن...این بیشتر شبیه احمقاست تا مدیرِ یه زندان دور افتاده!
هوسوک خودکارِ داخل دستش رو روی میز رها کرد و بعدِ اینکه نگاهش رو از پسر کوچیکتر گرفت با اشاره کوچیکش، مرد کیفِ قهوهایش رو سفت تر گرفت و از جاش بلند شد و با گذاشته کیفش وسطِ میز صاف ایستاد و گفت:
_ قبلِ ورودتون به زندان، باید نفوذ دقیق تری داشته باشید..
زیپه کیفِ بزرگش رو باز کرد که همه نگاهشون رویِ لپتاپ سفید رنگه نسبتأ بزرگی جذب شد.
جین که تا اون لحظه ساکت فقط خیره نگاه میکرد با دیدن اون لپتاپ چشماش برق خطرناکی زد و پوزخندی روی لباش نشست ولی سعی کرد بروز نده.
مرد اشاره به لپتاپِ روی میز شروع به توضیح کرد:
_ اسمِ لپتاپ 𝐀𝟑𝟏𝟓 هستش، که نیازه دسترسی ماهرانه برای نقشمون داره و به یه فرد کار بلد نیاز داریم!
تهیونگ نیشخند محوی زد و با دست به مردی که تمام مدت تو سکوت به حرفاشون گوش میداد یا همون جین اشاره کرد و گفت:
_ ایشون هر کاره غیر ممکنِ سیستمی رو حلش میکنه!
جین دم عمیقی کشید..چقدر تحمل کردن این آدمای دورو و عوضی مقابلش براش سخت بود!
تهیونگ نگاهش رو به جین دوخت تا نقشه رو توضیح بده
جین کمی فکش رو منقبض کرد و با تنفری که داخل چشماش زبان میکشید پشتش رو بیشتر به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت:
_ من از طریقِ این، از اتاق برق، زمان ورود و خروجتون به داخل زندان رو پاک میکنم، و به محض نزدیک شدنتون به سلوله فرانک، قفل درش رو باز میکنم..قبلش یادتون نره تا کوچیک ترین جلب توجهی نکنید!
تهیونگ آروم سرش رو تکون داد و خونسرد لب زد:
_ خیله خب، ممنون....هیونگ نیم!
جین چشماش رو با صبر بست و دندونهاش رو روی هم فشرد، دستاش رو آهسته مشت کرد و جدی غرید:
_ دیگه منو با این اسم خطاب نکن...تهیونگ!
تهیونگ با لبخند ساختگی دستاش رو با حوصله بالا برد و به نشانه تسلیم گفت:
_ باشه...هر چی تو بگی!
جونگکوک که انگار از تنشِ بینشون لذت میبرد، زبونش رو رویِ پرسینگ لبش کشید و خطاب به تهیونگ گفت:
_ کی شروع میکنیم؟
سردیِ نگاه تهیونگ باعث میشد هیچ نوع احساسی از داخل چشماش خونده نشه!
نگاهِ تیزش رو سمت جونگکوک چرخوند و گفت:
_ دو روز دیگه.
( پایان فلش بک)
ادامه دارد...
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
سه روز بعد...
صندلی چوبی با صدای جیرجیر کوتاهی روی کف پارکتی رستوران کشیده شد و با نشستنش روی صندلی پلکی زد و منتظر به جین زل زد:
_ لپتاپ رو گیرش آوردی؟
جین نفس عمیقی کشید و خیره به چهرهی منتظر و کلافه جیمین لب باز کرد:
_ فعلا نتونستم...اما گیرش میارم.
پسر کوچیکتر انگار که این اتفاق رو پیش بینی کرده بود پلک هاش رو محکم روی هم فشرد و سرش رو به پشتی صندلیش تکیه داد و با جدیت لب زد:
_ هیونگ محض رضای خدا من واسه چی تورو میون اون گرگا فرستادم؟
پسر بزرگتر اخم محوی روی ابروهاش نقش بست و کمی خودش رو جلو کشید و ساعد های دستش رو روی میز گذاشت و گفت:
_ فکر میکنی نقش بازی کردن پیش جونگکوک و تهیونگ آسونه؟...دارم تلاشم رو میکنم خب؟ به جای غر زدن حواست رو بیشتر جمع کن..میدونی اگه بدونن منو تو هنوز در ارتباطیم چی میشه؟!
جیمین سرش رو به معنای تفهیم بالا و پایین کرد و دستش رو سمت جین دراز کرد.
جین که فورا منظورش رو فهمید دستش رو روی هوا تکون داد و گفت:
_ نیازی نیست گوشیم رو چک کنی برای امروز یواشکی ردیاب و شنود هایی که بهم وصل کرده بودن رو غیر فعال کردم.
جیمین ابرویی بالا انداخت و دستش رو پس کشید، انکار نمیکرد جین واقعا فرد باهوشی بود..یه هکر کار بلد و ماهر که همیشه بهش کمک میکرد:
_ توی اتاق کنفرانس..بهت شک که نکردن؟
جین نیشخندی زد و سرش رو به معنی " نه" تکون داد.
( فلش بک__ چند روز قبل__ اتاق کنفرانس)
جونگکوک نگاهِ خیره اش رو به تهیونگ دوخت. دستاش رو داخل جیب کتش فرو برد و نگاهش رو به غریبه ای که با فاصله ازش نشسته بود چرخوند و گفت:
_ این یارو دیگه کیه؟
تهیونگ به پشتی صندلیش تکیه داد که صدایِ هوسوک که کنار تهیونگ نشسته بود و با خودکاره داخل دستش ور میرفت بلند شد:
_ این مدیرِ جدیدِ زندانِ!
جونگکوک با آبروی بالا رفته مرد سن بالا رو با نگاهش زیرورو کرد و با تمسخر گفت:
_ اوه، هوسوک بس کن...این بیشتر شبیه احمقاست تا مدیرِ یه زندان دور افتاده!
هوسوک خودکارِ داخل دستش رو روی میز رها کرد و بعدِ اینکه نگاهش رو از پسر کوچیکتر گرفت با اشاره کوچیکش، مرد کیفِ قهوهایش رو سفت تر گرفت و از جاش بلند شد و با گذاشته کیفش وسطِ میز صاف ایستاد و گفت:
_ قبلِ ورودتون به زندان، باید نفوذ دقیق تری داشته باشید..
زیپه کیفِ بزرگش رو باز کرد که همه نگاهشون رویِ لپتاپ سفید رنگه نسبتأ بزرگی جذب شد.
جین که تا اون لحظه ساکت فقط خیره نگاه میکرد با دیدن اون لپتاپ چشماش برق خطرناکی زد و پوزخندی روی لباش نشست ولی سعی کرد بروز نده.
مرد اشاره به لپتاپِ روی میز شروع به توضیح کرد:
_ اسمِ لپتاپ 𝐀𝟑𝟏𝟓 هستش، که نیازه دسترسی ماهرانه برای نقشمون داره و به یه فرد کار بلد نیاز داریم!
تهیونگ نیشخند محوی زد و با دست به مردی که تمام مدت تو سکوت به حرفاشون گوش میداد یا همون جین اشاره کرد و گفت:
_ ایشون هر کاره غیر ممکنِ سیستمی رو حلش میکنه!
جین دم عمیقی کشید..چقدر تحمل کردن این آدمای دورو و عوضی مقابلش براش سخت بود!
تهیونگ نگاهش رو به جین دوخت تا نقشه رو توضیح بده
جین کمی فکش رو منقبض کرد و با تنفری که داخل چشماش زبان میکشید پشتش رو بیشتر به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت:
_ من از طریقِ این، از اتاق برق، زمان ورود و خروجتون به داخل زندان رو پاک میکنم، و به محض نزدیک شدنتون به سلوله فرانک، قفل درش رو باز میکنم..قبلش یادتون نره تا کوچیک ترین جلب توجهی نکنید!
تهیونگ آروم سرش رو تکون داد و خونسرد لب زد:
_ خیله خب، ممنون....هیونگ نیم!
جین چشماش رو با صبر بست و دندونهاش رو روی هم فشرد، دستاش رو آهسته مشت کرد و جدی غرید:
_ دیگه منو با این اسم خطاب نکن...تهیونگ!
تهیونگ با لبخند ساختگی دستاش رو با حوصله بالا برد و به نشانه تسلیم گفت:
_ باشه...هر چی تو بگی!
جونگکوک که انگار از تنشِ بینشون لذت میبرد، زبونش رو رویِ پرسینگ لبش کشید و خطاب به تهیونگ گفت:
_ کی شروع میکنیم؟
سردیِ نگاه تهیونگ باعث میشد هیچ نوع احساسی از داخل چشماش خونده نشه!
نگاهِ تیزش رو سمت جونگکوک چرخوند و گفت:
_ دو روز دیگه.
( پایان فلش بک)
ادامه دارد...
- ۱.۵k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط