Letter.
Letter.
عزیزم...
اگه این نامه به دستت رسید، یعنی من دیگه نیستم. نمیدونم ساعت چنده، حتی نمیدونم امروز چه تاریخیه فقط میدونم هوا خیلی سرده.
اینجا شب هیچوقت ساکت نیست چون صدای گلولهها و فریادهایی که توی گلو خفه میشن سکوت رو میشکنن ولی امشب فرق داره. امشب... خیلی ساکته، هممون ساکتیم انگار میدونیم قرار نیست صبح رو به چشم ببینیم.
یه خواب دیدم. همون خواب همیشگی؛ تو بودی، توی خونهی قدیمیمون با همون پیرهن سفید مورد علاقهـت. همون پیرهنی که میگفتی باعث میشه حس کنی عروسِ منی. بهم میخندیدی و چشمهای روشنت میدرخشید، بغلم کردی و در گوشم گفتی "زود برگرد مینهو، من منتظرتم."
بعدش از خواب پریدم و مثل همیشه دستم رو گذاشتم رو روی سینهـم، همونجایی که همیشه عکس کوچیکت رو توش نگه میدارم؛ جیب سمت چپ لباس نظامیم. هربار عکست رو میبینم ناخواسته لبخند میزنم چون تو توی عکس میخندی.
پارهی تنم میدونی چقدر دلم برای شنیدن اسمم از دهنت تنگ شده؟ چقدر دلم میخواد دوباره صدای خندههات رو بشنوم؟ دلم برای بوی تنت، برای وقتهایی که گردنت رو میبوسیدم و تموم تنت توی بغلم میلرزید تنگ شده.
برای تک تک لحظههایی که دستم رو میگرفتی و سرت رو میذاشتی روی شونهـم، بهم میگفتی حتی اگه دنیا تموم بشه من و تو قراره ادامه داشته باشیم.
ای کاش میتونستم یه بار دیگه قبل از مرگم بغلت کنم، ببوسمت، بوی تنت رو توی ریههام حبس کنم و به اندازهی شبهایی که خوابت رو دیدم پا به پای تو بیدار بمونم.
خوب یادمه صبحی که ترکت کردم شب قبلش ازم خواهش کردی نرم، گریه کردی و من عجز توی لحنت رو با پوست و استخونم احساس کردم. متأسفم که ترکت کردم ولی بعضیوقتها ما انتخاب کننده نیستیم، این سرنوشته که تصمیم میگیره کنار هم بمونیم یا نه.
جیسونگِ من...
بابت خاطرههایی که برات ساختم اما مسئولیت هیچکدومشون رو گردن نگرفتم متأسفم، بابت قولهایی که دادم اما شکستمشون متأسفم و مهمتر از همه... بابت عشقی که خرج کردی اما نتونستی دریافتش کنی متأسفم.
برای عاشق سخته بخواد آرزوی خوشبختی معشوقش رو با کسی به غیر از خودش داشته باشه ولی من آرزو میکنم طوری که لایقشی عشق رو دریافت کنی... از طرف کسی که به قطع من نیستم.
کارم توی نوشتن حرفهای دلم خوب نیست فقط بدون اگه گلولهای من رو هدف گرفت، خوشحالم آخرین چیزی که بهش فکر کردم تو بودی شیرینترین گناهم.
"از طرف مینهوی همیشگیت."
چندماه بعد نامه به دست کسی که باید، رسید.
توی جیب پارهی یونیفرم آلوده به خونش پیداش کرده بودن، در حالی که گلوله درست از همونجا رد شده بود؛ از وسط عکس کوچیک جیسونگ، از نامه و از قلبش. کاغذ غرق خون بود ولی کلماتش هنوز خونده میشدن انگار کلمات به مینهو قول داده بودن حرفهاش رو به معشوقش میرسونن و جیسونگ... جیسونگ هرشب وقتی که چراغها خاموش میشد، نامه رو از کشوی کنار تختش بیرون میکشید و با انگشتهای لرزونش خطوط خونآلودش رو لمس میکرد.
قطرات اشک از پشت سد پلکهاش رها میشدن و زمزمهی آرومش سکوت شب رو میشکست.
"من منتظرتم مینهو... هنوزم منتظرم."
end
اینم یک تک پارتی مینسونگ گوگولیا❤️❤️
عزیزم...
اگه این نامه به دستت رسید، یعنی من دیگه نیستم. نمیدونم ساعت چنده، حتی نمیدونم امروز چه تاریخیه فقط میدونم هوا خیلی سرده.
اینجا شب هیچوقت ساکت نیست چون صدای گلولهها و فریادهایی که توی گلو خفه میشن سکوت رو میشکنن ولی امشب فرق داره. امشب... خیلی ساکته، هممون ساکتیم انگار میدونیم قرار نیست صبح رو به چشم ببینیم.
یه خواب دیدم. همون خواب همیشگی؛ تو بودی، توی خونهی قدیمیمون با همون پیرهن سفید مورد علاقهـت. همون پیرهنی که میگفتی باعث میشه حس کنی عروسِ منی. بهم میخندیدی و چشمهای روشنت میدرخشید، بغلم کردی و در گوشم گفتی "زود برگرد مینهو، من منتظرتم."
بعدش از خواب پریدم و مثل همیشه دستم رو گذاشتم رو روی سینهـم، همونجایی که همیشه عکس کوچیکت رو توش نگه میدارم؛ جیب سمت چپ لباس نظامیم. هربار عکست رو میبینم ناخواسته لبخند میزنم چون تو توی عکس میخندی.
پارهی تنم میدونی چقدر دلم برای شنیدن اسمم از دهنت تنگ شده؟ چقدر دلم میخواد دوباره صدای خندههات رو بشنوم؟ دلم برای بوی تنت، برای وقتهایی که گردنت رو میبوسیدم و تموم تنت توی بغلم میلرزید تنگ شده.
برای تک تک لحظههایی که دستم رو میگرفتی و سرت رو میذاشتی روی شونهـم، بهم میگفتی حتی اگه دنیا تموم بشه من و تو قراره ادامه داشته باشیم.
ای کاش میتونستم یه بار دیگه قبل از مرگم بغلت کنم، ببوسمت، بوی تنت رو توی ریههام حبس کنم و به اندازهی شبهایی که خوابت رو دیدم پا به پای تو بیدار بمونم.
خوب یادمه صبحی که ترکت کردم شب قبلش ازم خواهش کردی نرم، گریه کردی و من عجز توی لحنت رو با پوست و استخونم احساس کردم. متأسفم که ترکت کردم ولی بعضیوقتها ما انتخاب کننده نیستیم، این سرنوشته که تصمیم میگیره کنار هم بمونیم یا نه.
جیسونگِ من...
بابت خاطرههایی که برات ساختم اما مسئولیت هیچکدومشون رو گردن نگرفتم متأسفم، بابت قولهایی که دادم اما شکستمشون متأسفم و مهمتر از همه... بابت عشقی که خرج کردی اما نتونستی دریافتش کنی متأسفم.
برای عاشق سخته بخواد آرزوی خوشبختی معشوقش رو با کسی به غیر از خودش داشته باشه ولی من آرزو میکنم طوری که لایقشی عشق رو دریافت کنی... از طرف کسی که به قطع من نیستم.
کارم توی نوشتن حرفهای دلم خوب نیست فقط بدون اگه گلولهای من رو هدف گرفت، خوشحالم آخرین چیزی که بهش فکر کردم تو بودی شیرینترین گناهم.
"از طرف مینهوی همیشگیت."
چندماه بعد نامه به دست کسی که باید، رسید.
توی جیب پارهی یونیفرم آلوده به خونش پیداش کرده بودن، در حالی که گلوله درست از همونجا رد شده بود؛ از وسط عکس کوچیک جیسونگ، از نامه و از قلبش. کاغذ غرق خون بود ولی کلماتش هنوز خونده میشدن انگار کلمات به مینهو قول داده بودن حرفهاش رو به معشوقش میرسونن و جیسونگ... جیسونگ هرشب وقتی که چراغها خاموش میشد، نامه رو از کشوی کنار تختش بیرون میکشید و با انگشتهای لرزونش خطوط خونآلودش رو لمس میکرد.
قطرات اشک از پشت سد پلکهاش رها میشدن و زمزمهی آرومش سکوت شب رو میشکست.
"من منتظرتم مینهو... هنوزم منتظرم."
end
اینم یک تک پارتی مینسونگ گوگولیا❤️❤️
- ۱۱۲
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط