پارت چهارم: بازگشت به نقطه‌ی صفر

پارت چهارم: بازگشت به نقطه‌ی صفر
پله‌های مارپیچ و سنگی برج ساعت، زیر قدم‌های سریع آرین و روژان به صدا درآمده بود. هوا در این ارتفاع سردتر و بوی ازن و روغن‌موتور قدیمی همه‌جا را پر کرده بود. آن‌ها خودشان را به اتاقک اصلی موتورخانه‌ی برج رساندند؛ جایی که قلب تپنده‌ی زمان شهر درون محفظه‌ای از جنس شیشه‌ی ضدگلوله قرار داشت.

عقربه‌های بزرگ روی صفحه از پشت شیشه، در همان آخرین ثانیه خشک شده بودند.

روبه‌روی محفظه، روی صندلی چرمی کهنه‌ای، کسی نشسته بود؛ مردی با کلاه لبه‌پهن و ساعتی مچی که صدایی شبیه تیک‌تاکِ بمب داشت. او با لبخندی مرموز به آن‌ها نگاه کرد و گفت:

— «دیر کردید، بچه‌ها. قطار و بازار فقط آزمون بودن تا ببینم لیاقت متوقف کردن زمان رو دارید یا نه.»

روژان جلوتر رفت، چراغ‌قوه‌اش را روی صورت مرد انداخت و با صدایی محکم گفت:

— «تو زمان رو متوقف نکردی، فقط ترسیدی از اینکه فردا بیاد و دستت رو برای خرابکاری‌های این شهر رو کنه. چرخ‌دنده و استوانه‌ی جیوه رو پس بده.»

مرد از جایش بلند شد و به محفظه‌ی شیشه‌ای اشاره کرد:

— «زمان مال کسیه که بتونه کنترلش کنه، نه کسی که ازش فرار می‌کنه.»

آرین لحظه‌ای درنگ نکرد. با سرعتی باورنکردنی، چرخ‌دنده‌ی مسی را در شیار پایین محفظه و استوانه‌ی شیشه‌ای را در جایگاه مرکزی‌اش قرار داد. ساعت جیبی خودش را هم به مدار اصلی متصل کرد.

صدای رعدآسایی در سراسر اتاقک پیچید. عقربه‌های غول‌پیکر برج ناگهان تکان خوردند، از ۱۱:۵۹ رد شدند و روی ۱۲:۰۰ قرار گرفتند. چراغ‌های شهر بانوری خیره‌کننده روشن شدند و صدایی مثل نفس کشیدنِ یک موجود زنده، تمام کوچه‌ها و خیابان‌ها را پر کرد.

مرد با چهره‌ای درهم‌رفته به ساعت نگاه کرد و قبل از اینکه پلیس زمان از راه برسد، در تاریکی سایه‌ها ناپدید شد.

روی صفحه نمایشگر روژان، پیغام جدیدی چشمک زد: «زمان جریان دارد. پرونده بسته شد.»

آرین نفس عمیقی کشید، ساعت جیبی‌اش را در جیب گذاشت و به روژان لبخند زد:

— «خب، روژان… حالا وقتشه بریم استراحت کنیم. فردا کلی کار داریم.»
برج بزرگ ساعت سرد و مه‌گرفته بود. آرین و روژان خودشان را از پله‌های مارپیچ و زنگ‌زده بالا کشیدند و به اتاقک مکانیزم مرکزی رسیدند. در وسط اتاق، روی دندانه‌های غول‌پیکر چرخ‌دنده‌ی اصلی، جعبه‌ی کنترل اصلی قرار داشت که با نوری قرمز و چشمک‌زن سوسو می‌زد.

کمی آن طرف‌تر، روی لبه‌ی باز پنجره‌ی برج، سایه‌ای ایستاده بود؛ مچ‌بند دیجیتالی روی دستش کدهای زمان‌سنج شهر را کنترل می‌کرد. آرین با صدایی آرام که در فضای خالی برج می‌پیچید گفت:

— «بازی تموم شد. برگردونش.»

سایه برگشت؛ لبخندی سرد روی لب‌هایش نشست و جعبه‌ی کنترل را از جا کند:

— «شهر خیلی وقت بود خوابیده بود… من فقط می‌خواستم متوقفش کنم تا هیچ‌کس نتواند از این دقیقه‌ی لعشتی فرار کند.»

روژان با یک حرکت سریع، استوانه‌ی شیشه‌ای جیوه را در مدار اصلی قفل کرد و آرین چرخ‌دنده‌ی مسی را با دقتی مرگبار در جای خود چرخاند. با فشار دادن هم‌زمان کلیدها، جریان نور طلایی در تمام مدارهای برج منفجر شد.

تیک‌تاک، تیک‌تاک…

ساعت برج با یک صدای رسا و قدرتمند تکان خورد. عقربه‌ها از ۱۱:۵۹ رد شدند و به ۱۲:۰۰ رسیدند. ناقوس بزرگ شهر با طنینی کوبنده نواخته شد و نور نئونی خیابان‌ها دوباره با جانی تازه روشن شدند. سایه روی لبه‌ی پنجره آب شد و محو گشت.

روژان نفس عمیقی کشید و به ساعت جیبی آرین خیره شد که حالا عقربه‌هایش آزادانه در حال حرکت بودند:

— «وقتِ دوباره شروع‌شدنه، آرین.»
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۱دستگیره‌ی در آرام‌آرام پایین رف...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۵ ‌درهای عظیم برج سا...

درود خوشگلا بریم برای پارت چهارممم

گوهر معرفت 🚩یا لثارات 🚩:مرکز اصلی تمام دسیسه ها و خدعه ها و ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p68برج غربی رو ترک کردن.راه‌پله‌ی سنگی، ...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط