پارت ششم ( اخر )

پارت ششم ( اخر )


---


👫روزهای مشترک


بعد از عروسی، آن‌ها زندگی مشترکشان را آغاز کردند.
برخلاف تصور خیلی‌ها، جیمین زندگی ساده‌ای را انتخاب کرد.
او دوست داشت با هانا در آپارتمانی دنج، دور از هیاهوی شهرت، روزهای آرامی داشته باشد.

صبح‌ها هانا برایش صبحانه درست می‌کرد و جیمین با موهای ژولیده و لبخندی خسته از خواب بیدار می‌شد.
شب‌ها کنار هم فیلم می‌دیدند، یا روی بالکن می‌نشستند و درباره‌ی آینده حرف می‌زدند.

جیمین بارها می‌گفت:

– «من روی صحنه برای میلیون‌ها نفر می‌خونم، اما فقط برای تو می‌خوام زندگی کنم.»



---


🤱خبر خوش


یک روز بارانی، هانا با چشمانی پر از اشک خوشحالی به سمت جیمین آمد.

– «جیمین… من… بار*دارم.»

جیمین در جای خودش خشک شد. بعد ناگهان لبخندی بزرگ بر ل*بش نشست، او را در آغوش گرفت و بارها بو*سید.

– «جدی میگی؟ من… من قراره پدر بشم؟!»

آن روز، اشک‌های جیمین از خوشحالی بی‌وقفه می‌ریخت.


---


🤱تولد دخترش


ماه‌ها گذشت.

جیمین در هر لحظه کنار هانا بود؛ از خرید لباس‌های کوچک کودکانه گرفته تا قدم زدن آرام در پارک.
او با هر لگد کوچکی که در شکم هانا حس می‌کرد، بیشتر عاشق می‌شد.

سرانجام روز تولد رسید.

وقتی پرستار، نوزاد کوچکی را در آغوش او گذاشت، زمان برایش متوقف شد.
دختری زیبا با موهای تیره و پوستی روشن، که چشمان درخشانی مثل مادرش داشت.

پرستار آرام گفت:

– «تبریک می‌گم. دختر سالمی دارید.»

جیمین لرزان نوزاد را بغل کرد.
صدای گریه‌ی کودک مثل موسیقی مقدسی در گوشش پیچید.
اشک‌هایش روی گونه‌اش جاری شد.

– «سلام کوچولوی من… من باباتم. قول میدم همه‌چیزو برات قشنگ کنم.»

هانا خسته روی تخت لبخند زد.
جیمین سرش را به پیشانی او چ*سباند و زمزمه کرد:

– «تو بهم زندگی دادی، حالا هم بهم آینده دادی. من دو عشق بزرگ توی دنیا دارم: تو… و دخترمون.»


---


🍀سال‌ها بعد


خانه‌شان پر از خنده‌های کودکانه شد.
وقتی جیمین از تور برمی‌گشت، دختر کوچکش با پاهای کوچکش دوان‌دوان به سمتش می‌آمد.
او را در آغوش می‌گرفت و می‌گفت:

– «بابا، دوباره بخون برام!»

جیمین برایش لالایی می‌خواند، همان صدایی که میلیون‌ها نفر در جهان عاشقش بودند، حالا فقط برای دل دختر کوچکش زمزمه می‌شد.


شب‌ها وقتی دخترشان به خواب می‌رفت، جیمین و هانا کنار هم می‌نشستند، دست در دست هم.

جیمین نگاهش می‌کرد و در دلش می‌گفت:

«تمام زخم‌ها، تمام تحقیرها، تمام اشک‌ها… ارزشش رو داشتن. چون من به اینجا رسیدم. به عشق، به خانواده، به خوشبختی واقعی.»


پایان
دیدگاه ها (۱۵)

درخواستی جونگکوک موضوع : اسلاید دوم پارت اول ---عنوان: میان ...

پارت دوم ( اخر )باورم نمی‌شد. ولی وقتی خود جونگکوک اومد و مس...

پارت پنجم ---📖 عشق جاودانه💍نامزدیماه‌ها از آن شب بارانی کنار...

پارت چهارم ---📖 شکوفایی عشق واقعیبعد از آن شب در مراسم، همه‌...

ازدواج قرار دادی (پارت آخر)

ویو نویسنده:بیمارستان با چراغ های روشن و سکوت سنگینش، فضایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط