آفتاب

آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی.
مه میداند
که باید برخیزد
و به خانه ی خود بیاید
در سینه ی من.
دیدگاه ها (۱)

"آموخته ام.....زندگی همیشه عالی و کامل نیست؛اما همیشه همانی ...

تنهاییچه دلچسب تر میشه !وقتی میفهمی آدما اونجوریکه نشون میدن...

هوابوی آمدنت را میدهد !واقعا می آیی ؟یا باز هم پاییزآمدنت را...

همواره زمانی فرا می‌رسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل یکی ...

تو را باید خواند با لذت ، مثل یک کتابِ شعر قدیمی از کتابخانه...

طبیعت

مردم، وظیفه‌ی ما از همیشه سنگین‌تر شده است. نباید خیابان‌ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط