این در لعنتی رو باز کنید

«این در لعنتی رو باز کنید!!»

-«این در لعنتی رو باز کنید!!»
مرد با عصبانیت و ناراحتی درحالی که همسرش درحال زایمان بود در میزد. تا ناگهان مادرش که کنار دختر بود جواب داد
=«مینهو تو برو . تا دو ساعت دیگه بچت تو بغلته»
-«این در لعنتی رو باز کنید . باید ببرمش بیمارستان!!!»
ولی خواهر و مادر مینهو کم نمیاوردن
+«اهه...»
اونا میدونستن که موقع زایمانش باید شوهرش کنارش باشه ولی اگه درو باز میکردن مینهو آلیتا رو بدون هیچ مکثی میبرد بیمارستان
+«اههه....مینهو....دارم میمیرم...‌»
مرد محکم‌تر به در زد تا اینکه ناگهان بایکی از لگد هایش در باز شد و صورت خشمناک مینهو رونمایی شد و صورت همسر نازنینش رو درحالی که عرق کرده بود و کمی رنگش پریده بود دید
+«مینهو...»
مرد سریع به سمت همسرش قدم برداشت و براید استایل بلندش کرد و به سمت ماشین بردتش و گذاشت روی صندلی شاگرد وسریع سوار شد
درحالی که مینهو با شدت داشت رانندگی می‌کرد آلیتا موهای خودش رو گرفته بود و چشماشو بسته بود
+«یواش....»
صدای آلیتا برای مینهویی که با سرعت ۱۲۰ تا داشت رانندگی می‌کرد هیچ بود
+«مینهو ارومتر برو...»
-«...»
+«میتهو حالم خوب نیست...یواشتر برو»
مینهو متوجه شد آلیتا داره موهای خودش رو می‌کشه . دست آلیتا رو گرفت.
-«دست منو فشار بده»
+«اه...»
اونا به بیمارستان رسیدن. مینهو در آلیتا رو باز کرد و براید استایل بلندش کرد و به سمت ساختمون قدم های بزرگ برداشت
چند دقیقه بعد
زنی از اتاق اومد بیرون
#شوهر خانم لی کی هستن!
مینهو سریع به سمت زن قدم برداشت. مینهو براش سوال بود که چرا نرفته بود پیش آلیتا و کمکش نکرده بود
#شاید براتون سوال باشه که چرا در هنگام زایمان همسرتون نرفتید پیشش...بخاطر ضعیف بودن بدن همسرتون ، همسرتون نتونست زایمان طبیعی کنه پس مجبور شدیم سزارین کنیم
-الان چی؟ حالش خوبه؟حال دخترم چطور؟ میتونم ببینمشون؟
#هردوتاشون سالم و سرحالن الان میتونید ببینیدش
مینهو سریع به همراه زن رفت داخل اتاق و آلیتا رو دید درحالی که دخترشون رو بغل کرده بود. اشک توی چشماش جمع شده بود
#من تنهاتون می‌زارم
مینو آروم به سمت آلیتا رفت
-عزیزم..‌.
آلیتا با لبخندی خسته بهش نگاه کرد
مینهو موهای همسرشو نوازش کرد و نگاهش رو به بچه داد
+بیا مینهو...بغلش کن
زن آروم نوزاد رو بین بازو های قوی مرد قرار داد . اشک توی چشمای مرد جمع شده بود و به نوزاد نگاه میکرد و گونشو نوازش میکرد. مرد نمی‌توانست بخاطر اشکی که تو چشماشه به همسرش نگاه کنه چون هر لحظه ممکن بود این اشک ها جاری بشن. دو قطره اشک روی قنداق نوزاد ریخته شد
آلیتا با لبخند بهش نگاه کرد
+عزیزم...؟
آلیتا آروم صورت مینهو رو بالا آورد و اشک هایش رو پاک کرد
-ببین چقدر کوچیکه...نمیتونم در مقابلش مقاومت کنم
آلیتا خواست بلندشه و صورت مردش رو بوسه ولی جای بخیه ی زایمان دردش آورد. مینو متوجه این شد و آلیتا رو دوباره به سمت تخت هدایت کرد.
-باید استراحت کنی

+مینهو... من باید ازت یه عذرخواهی کنم...بابت اینکه نتونستم زایمان طبیعی کنم...
-هی هی به من نگاه کن...اگه تو زایمان طبیعی میکردی الان به این سرحالی نبودی یا حتی ممکن بود بمیری
مینو با این حرف خودش اشکش گرفته بود
-پس ناراحت نباش...من برام فرقی نمیکنه. فقط تو و بچه سالم باشید...
+...الان مامانت فکر می‌کنه که چه عروس بی عرضه ای داره که سزارین کرده
مینو سریع دست آلیتا رو گرفت
-هی منو ببین...به حرفهای اون توجهی نکن. اون چرت و پرت زیاد میگه. مهم تویی که الان سالمی.
مینهو بوسه روی دست آلیتا کاشت و به دخترش نگاه کرد
و گونشو نوازش کرد و آروم بوسه ای روی پیشونیش گذاشت و اونو به الیتا برگرداند و چند لحظه به لحظه ی مادر و دختر نگاه کرد و دوباره بغضش گرفت و سرش رو روی تخت بیمارستان گذاشت و سعی کرد اشکاشو کنترل کنه.
آلیتا آروم موهاشو نوازش میکرد
تا اینکه مامان بابای آلیتا از در آومدن داخل
+مامان بابا!
آلیتا با خوشحالی فریاد زد و مینهو اشکاشو پاک کرد و سلام کرد
-سلام پدر...
بابای آلیتا به کمر مینهو ضربه ای زد و لبخند زد و گفت
×مبارکت باشه پسرم...
مینو با بغض جواب داد
-ممنونم
مینهو دیگه نتونست تحمل کنه و سرشو روی شونه ی پدر زنش گذاشت و گریه کرد
+از موقعی که اومده داشت گریه میکرد
مینو گریه هایش شدت گرفت و صدا دار شد
مادر آلیتا لبخند زد
÷این عادیه...باباتم وقتی به دنیا اومدی همینطوری بود
دیدگاه ها (۰)

«این در لعنتی رو باز کنید!!»÷این عادیه...باباتم وقتی به دنیا...

trust-«من دارم میگم دیگه بهت اعتماد ندارم لعنتی! تو با داداش...

«اکه میخوای همینطوری بمونه هیچی نگو...!» +«من...نمیدونم...خ...

سلااام دخترای چان.من توی این دیگه نمیتونم فعالیت کنم برید تو...

«دلم برات یه ذره شده...»مرد دختر نوزادش رو بیشتر به سینش چسب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط