من منتظر بودمهمه شبهایی که در تاریکی مطلق دردناک فرومیرفتم م...

محبوب من ؛ وقتی چمدان تان را می بستید به جای خاطرات نیمه ای...

من مرگ خویشتن را با فصل‌ها در میان نهادم وبا فصلی که می‌گذشت...

به دردی دچارم که نه راهِ بغض می‌شناسد ...نه راهِ اشکفقط خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط