𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏


دختر با لبخند مصنوعی سعی در پنهان هیجانش داشت..
او با قدم های حساب شده اش تمام سعیش را میکرد مثل یک پرنسس واقعی خانم با وقار و با انرژی زنانگی باشد..
البته برای والریا انجام همچین کاری بسیار سخت بود چرا که او بر خلاف خانم های اطرافش رفتار مردانه ای داشت و همیشه در حال خرابکاری بود !
اما امروز با خودش عهد بسته بود که رفتار های پسرانه اش را دور بریزد و مثل بقیه پرنسس ها باشد.
والریا در حالی که از راهرو قصر که ته ان مشخص نبود قدم میزد پچ پچ خدمتکاران را میشنید :


- وای شنیدی خانم چی گفتن؟

- چی گفتن مگه ؟

- نمیدونم ولی فکر کنم پرنسس ویکتوریا قراره با شاهزاده انگلیس ازدواج کنه...


والریا تا پچ پچ ان دو خدمتکار را شنید ناگهان توقف کرد و چشمانش تا حد ممکن باز شد..
والریا که تازه متوجه این موضوع به این بزرگی شده بود ناگهان سرش سمت اون دو خدمتکار برگشت و با جیغ حرفش را زد :


- چییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟


دو خدمتکار جوان با دیدن چهره پرنسس والریا و شنیدن جیغ بلندش ناخوداگاه لرزیدند و سرشان را پایین انداختند ..
پرنسس والریا با ابروهایی در هم رفته نزدیک ان دو دختر شد و با لحنی متعجب پرسید :


- شما الان چی گفتید ؟؟؟


دختران که فکر میکردن برای فضولی که جلوی اتاق ملکه و پادشاه ایستاده بودند قرار است حسابی تنبیه شوند فقط سرشان را پایین گرفتند..
والریا که جوابی از ان دو نشنید کلافه شد .


- نترسید نمیگم داشتید فضولی میکردید حالا بگید چی گفتید میخوام مطمئن شم...


بلاخره یکی از ان دو شروع کرد به صحبت کردن..
البته بزارید با لکنت حرف زدنش را فاکتور بگیریم.


- من .. من شنیدم ملکه .. ملکه به پادشاه میگفتند.. که برای پیشرفت کشور خودشان و انگلیس قرار است که.. که پرنسس ویکتوریا و شاهزاده.. شاهزاده تهیونگ را زن شوهر اعلام کنند...


والریا ناخوداگاه پوزخندی زیبایی زد و توجه اون دو دختر رو جلب کرد..


- الان تن بدنتون میلرزید که اینو بگید؟؟


والریا سرش را به نشانه تاسف تکون داد و از اون دو دختر دور شد..
چه خوب بلاخره سر و کله یکی پیدا شد که خواهرش را گردن بگیرد..
خواهر بزرگترش ویکتوریا بسیار زیبا ، اروم و رفتار های خانومانه ای داشت جوری که هر کس او را میدید محوش میشد..
اما خودش..
اه بلند از لبش فرار کرد و به شخصیت خودش و رفتار های خودش فکر کرد.
چهره او هم بی نقص بود اما تمام رفتار هایش هیچ فرقی با یک رفتار پسر نداشت..
و شاید بخاطر همین رفتار هایش ازدواج نکرده و همه او را میوه کپک زده خطاب میکنند.
او همیشه در حال شیطنت کردن بود و همیشه درحال ساختن انواع دردسر بود..
گناهش چی بود ؟ دوست داشت مانند همسن و سال های خودش که در بیرون پرسه میزنند ازاد باشد و هرکاری که بخواهد بکند..
دوست داشت مانند مردان شمشیر در دست بگیرد و یا تیر اندازی یاد بگیرد..
اما پدرش که پادشاه این کشور بزرگ بود همچین اجازه ای را به او نمیداد و او اعتقاد داشت چون او یک دختر است باید مثل دختران رفتار کنند..
والریا همیشه دوست داشت مانند دخترانی که در داستان نقش قهرمان را داشتند باشد..
همیشه مثل انان در حال پیدا کردن جادو باشد و یا راز هایی که در جنگل ها پنهان شده بود را کشف کند..
دوست داشت به کل دنیا سفر کند و همه چیز را تجربه کند.
دوست داشت به معنای واقعی کلمه ازاد باشد و برای زندگی اش خودش تصمیم بگیرد..
والریا با یاد کار های بچگی اش خنده اش میگرفت و هعی عمیقی میکشید...


بفرمایید اینم پارت اول...
تا شما اینو بخونید من پارت دومم مینویسم😉

#فیک #فیکشن #رمان #داستان #گرگینه #سلطنتی #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #فرانسه #انگلیس #تهیونگ #جونگکوک #بین_تاج_قلب
دیدگاه ها (۲۸)

https://wisgoon.com/bts.army.fic

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵 𝒫𝘢𝘳𝘵 :: ??ژان͙ـر ? عاشق...

عشق ممنوعه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط