𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁷
ویو: ات
چند ثانیه به صفحهی گوشی خیره موندم.
پیام هنوز همونجا بود:
«اگه میخوای بفهمی برای پدرت چی اتفاقی افتاده، تنها بیا.»
قلبم تند میزد.
+ بابا...
اگه جونگکوک میفهمید، اجازه نمیداد برم.
اما نمیتونستم فقط بشینم و منتظر بمونم.
چند لحظه بعد، پیام جدیدی اومد.
«آدرس رو میفرستم. فقط تنها بیا.»
چند ثانیه بعد، آدرس روی صفحه ظاهر شد.
چند بار با دقت خوندمش و سعی کردم کامل توی ذهنم نگهش دارم.
بعد، بدون مکث، تمام پیامها رو پاک کردم.
گوشی رو توی دستم فشردم.
+ باید بفهمم بابا کجاست...
آروم از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم.
در اتاق رو باز کردم.
راهرو ساکت بود.
صدای بادیگاردها از پایین میاومد.
آهسته از پلهها پایین رفتم.
بادیگارد:
خانم، کجا میرید؟
+ یه کم هوا میخورم.
قبل از اینکه سؤال بیشتری بپرسه، از مسیر پشتی عمارت خارج شدم.
هوای سرد به صورتم خورد.
برای چند لحظه ایستادم.
میدونستم کاری که دارم میکنم خطرناکه...
ولی فقط به بابام فکر میکردم.
+ هر اتفاقی افتاده باشه... پیدات میکنم.
شروع کردم به راه رفتن.
چند دقیقه گذشت.
خیابون خلوت بود.
دستم رو داخل جیبم بردم و گوشی رو لمس کردم، اما پیامها دیگه وجود نداشتن.
فقط آدرس توی ذهنم مونده بود.
همون لحظه صدای ترمز شدیدی شنیدم.
سرم رو بالا آوردم.
یک ون مشکی جلوم ظاهر شد.
+ چی...؟
هنوز فرصت نکرده بودم عقب برم که کسی از پشت نزدیکم شد.
دستمالی روی صورتم قرار گرفت.
همهچیز ناگهان تار شد...
آخرین چیزی که دیدم، چراغهای ون بود.
و بعد...
سیاهی.
برای پارت ³⁵ شرط گذاشتم ولی بعدش شرط هارو برداشتم
این دوتا پارت هم گذاشتم
تاااا
وقتی که حمایت ها بره بالا🎀😗
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁷
ویو: ات
چند ثانیه به صفحهی گوشی خیره موندم.
پیام هنوز همونجا بود:
«اگه میخوای بفهمی برای پدرت چی اتفاقی افتاده، تنها بیا.»
قلبم تند میزد.
+ بابا...
اگه جونگکوک میفهمید، اجازه نمیداد برم.
اما نمیتونستم فقط بشینم و منتظر بمونم.
چند لحظه بعد، پیام جدیدی اومد.
«آدرس رو میفرستم. فقط تنها بیا.»
چند ثانیه بعد، آدرس روی صفحه ظاهر شد.
چند بار با دقت خوندمش و سعی کردم کامل توی ذهنم نگهش دارم.
بعد، بدون مکث، تمام پیامها رو پاک کردم.
گوشی رو توی دستم فشردم.
+ باید بفهمم بابا کجاست...
آروم از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم.
در اتاق رو باز کردم.
راهرو ساکت بود.
صدای بادیگاردها از پایین میاومد.
آهسته از پلهها پایین رفتم.
بادیگارد:
خانم، کجا میرید؟
+ یه کم هوا میخورم.
قبل از اینکه سؤال بیشتری بپرسه، از مسیر پشتی عمارت خارج شدم.
هوای سرد به صورتم خورد.
برای چند لحظه ایستادم.
میدونستم کاری که دارم میکنم خطرناکه...
ولی فقط به بابام فکر میکردم.
+ هر اتفاقی افتاده باشه... پیدات میکنم.
شروع کردم به راه رفتن.
چند دقیقه گذشت.
خیابون خلوت بود.
دستم رو داخل جیبم بردم و گوشی رو لمس کردم، اما پیامها دیگه وجود نداشتن.
فقط آدرس توی ذهنم مونده بود.
همون لحظه صدای ترمز شدیدی شنیدم.
سرم رو بالا آوردم.
یک ون مشکی جلوم ظاهر شد.
+ چی...؟
هنوز فرصت نکرده بودم عقب برم که کسی از پشت نزدیکم شد.
دستمالی روی صورتم قرار گرفت.
همهچیز ناگهان تار شد...
آخرین چیزی که دیدم، چراغهای ون بود.
و بعد...
سیاهی.
برای پارت ³⁵ شرط گذاشتم ولی بعدش شرط هارو برداشتم
این دوتا پارت هم گذاشتم
تاااا
وقتی که حمایت ها بره بالا🎀😗
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۵۱۲
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط