روزی زنی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،

روزی زنی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،
بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش برای‌ حمل و نقل کالا در
شهر استفاده می‌کرد برای اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با
احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا
بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»
زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه
رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.
شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»
زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»
شوهر همسرش را به خانه رساند ولی هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله
ی ساده ی «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختی را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از
قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.

♥capitanooo♥
دیدگاه ها (۱۲)

عشق :

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

...پارت پونزدهم....

#قولی_که_شکست ###پارت ۴ صدای مامان تهیونگ امد ﷼تهیونگ پسرم ب...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۸ | «اسم کامل» 🖤✉️آن شب......

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

....پارت سیزدهم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط