P16
P16
آچا داشت فلوتش رو میزد و آهنگ جدیدی که معلمشون بهش داده بود رو میزد،ا/ت و جیمین مقابلش روی مبل نشسته بودن و به آچا نگاه میکردن،جینا با چهارتا چایی داخل سینی وارد پذیرایی شد و کنارشون نشست،نگاهی به جیمین و ا/ت که خیره آچا شده بودند کرد،لبخندی زد،این دو واقعاً کنار هم وایب خانواده میدادن،بعد تمام شدن آهنگ آچا هر سه بهش دست زدن و تشویقش کردن،جیمین گفت:آفرین دخترم،واقعا خوب پیشرفت کردی.آچا لبخندی زد و گفت:ممنونم بابا.جینا گفت:خب سیسیا،بیاین چایی.جیمین با اخم رو به خواهرش گفت:من سیسیام؟ا/ت خندید،جینا گفت: فعلاً تعداد دخترا نسبت به تعداد مرد ها داخل جمع بیشتره،پس تو هم سیسی به حساب میای.جیمین آه بلندی کشید و استکان چای رو از سینی برداشت و نزدیک لباش کرد،یکمی خورده بود که دهنش سوخت و استکان رو روی میز گزاشت و گفت:خانوم جینا این چای داغه آخه.جینا همانطور که با کنترل تلویزیون رو روشن میکرد گفت:خب مرد حسابی چای داغ میشه دیگه،اگه چای رو توی آب داغ نریزی دم نمیکشه که.جیمین رو به ا/ت کرد که داشت به راحتی چای رو میخورد،بعد چند ثانیه ا/ت استکان خالی چای رو روی میز گزاشت و گفت:دستت درد نکنه جینا.جینا در جوابش لبخندی زد،جیمین گفت:پس اگه چای داغه ا/ت چطوری نوشید؟نکنه فقط چای من داغه؟جینا گفت:بچه بازی درنیار جیمین،چای همه ما داغه،ببین آچا هم هنوز چاییش رو نخورده،منم نخوردم چون داغه،تو هم میتونی منتظر باشی تا چاییت سرد بشه.جیمین به ا/ت گفت: چطوری چای به این داغی رو نوشیدی؟ا/ت لبخندی زد،جوابی نداشت اون همیشه چایی رو داغ میخورد،آچا با خنده گفت:بابا فکر کنم زبون ا/ت روکش داره که حتی با خوردن چای داغ بازم نمیسوزه.همگی خندیدن،اون چهار نفر کنار هم واقعاً خوشحال بودن،یهو به گوشی ا/ت پیامک اومد،گوشیش رو روشن کرد و دید پیام از طرف رینو هست،رینو نوشته بود: سلام چطوری؟من با ساشا صحبت کردم گفت که اگه تو وقت داری فردا عصر ساعت ۶ برین به کافه جلوی کتابخانه بزرگ دانشگاهمون،میتونی؟ا/ت داخل ذهنش برنامهاش رو برای فردا یادآوری کرد و نوشت:سلام ممنونم خوبم تو چطوری؟باشه فردا ساعت ۶میام،ممنونم زحمت شد.سرش رو بلند کرد و با جیمین روبهرو شد که زیر چشم داشت بهش نگاه میکرد،آچا و جینا غرق سریال(شوهر) شده بودن ولی جیمین حواسش به ا/ت بود،رینو جواب داد:اوکی،راستی خانوم خانوما شما فردا از ساعت ۵میای.ا/ت نوشت:چرا؟رینو جواب داد:چون من نمیتونم تا ۶اونجا باشم و تو باید درباره دوست پسر خوشگلت بهم بگی و جواب سوالامو بدی.ا/ت رنگش پرید،نوشت:مگه دوست پسرم رو دیدی؟رینو گفت:توی کمپانی میبینمش رییسمونه،میدونی که،خب،حالا جیمین شی رو چی سیو کردی؟ا/ت دستاش میلرزید،رینو فهمیده بود،نکنه به افراد دیگر کمپانی بگه؟رینو نوشت:نترس لو نمیدمتون ولی تا وقتی که همه چیزو بهم بگی البته الان نه فردا چون سرم شلوغه،فعلا.ا/ت تلفن رو بست،جیمین پرسید:چیزی شده؟ا/ت آروم گفت:نه.و هر چهارتا به تلویزیون خیره شدند،ا/ت فهمید که فردا روز بازجوییش هست پس تصمیم گرفت امروز یکم آروم باشه.
🔮🔮🔮
آچا داشت فلوتش رو میزد و آهنگ جدیدی که معلمشون بهش داده بود رو میزد،ا/ت و جیمین مقابلش روی مبل نشسته بودن و به آچا نگاه میکردن،جینا با چهارتا چایی داخل سینی وارد پذیرایی شد و کنارشون نشست،نگاهی به جیمین و ا/ت که خیره آچا شده بودند کرد،لبخندی زد،این دو واقعاً کنار هم وایب خانواده میدادن،بعد تمام شدن آهنگ آچا هر سه بهش دست زدن و تشویقش کردن،جیمین گفت:آفرین دخترم،واقعا خوب پیشرفت کردی.آچا لبخندی زد و گفت:ممنونم بابا.جینا گفت:خب سیسیا،بیاین چایی.جیمین با اخم رو به خواهرش گفت:من سیسیام؟ا/ت خندید،جینا گفت: فعلاً تعداد دخترا نسبت به تعداد مرد ها داخل جمع بیشتره،پس تو هم سیسی به حساب میای.جیمین آه بلندی کشید و استکان چای رو از سینی برداشت و نزدیک لباش کرد،یکمی خورده بود که دهنش سوخت و استکان رو روی میز گزاشت و گفت:خانوم جینا این چای داغه آخه.جینا همانطور که با کنترل تلویزیون رو روشن میکرد گفت:خب مرد حسابی چای داغ میشه دیگه،اگه چای رو توی آب داغ نریزی دم نمیکشه که.جیمین رو به ا/ت کرد که داشت به راحتی چای رو میخورد،بعد چند ثانیه ا/ت استکان خالی چای رو روی میز گزاشت و گفت:دستت درد نکنه جینا.جینا در جوابش لبخندی زد،جیمین گفت:پس اگه چای داغه ا/ت چطوری نوشید؟نکنه فقط چای من داغه؟جینا گفت:بچه بازی درنیار جیمین،چای همه ما داغه،ببین آچا هم هنوز چاییش رو نخورده،منم نخوردم چون داغه،تو هم میتونی منتظر باشی تا چاییت سرد بشه.جیمین به ا/ت گفت: چطوری چای به این داغی رو نوشیدی؟ا/ت لبخندی زد،جوابی نداشت اون همیشه چایی رو داغ میخورد،آچا با خنده گفت:بابا فکر کنم زبون ا/ت روکش داره که حتی با خوردن چای داغ بازم نمیسوزه.همگی خندیدن،اون چهار نفر کنار هم واقعاً خوشحال بودن،یهو به گوشی ا/ت پیامک اومد،گوشیش رو روشن کرد و دید پیام از طرف رینو هست،رینو نوشته بود: سلام چطوری؟من با ساشا صحبت کردم گفت که اگه تو وقت داری فردا عصر ساعت ۶ برین به کافه جلوی کتابخانه بزرگ دانشگاهمون،میتونی؟ا/ت داخل ذهنش برنامهاش رو برای فردا یادآوری کرد و نوشت:سلام ممنونم خوبم تو چطوری؟باشه فردا ساعت ۶میام،ممنونم زحمت شد.سرش رو بلند کرد و با جیمین روبهرو شد که زیر چشم داشت بهش نگاه میکرد،آچا و جینا غرق سریال(شوهر) شده بودن ولی جیمین حواسش به ا/ت بود،رینو جواب داد:اوکی،راستی خانوم خانوما شما فردا از ساعت ۵میای.ا/ت نوشت:چرا؟رینو جواب داد:چون من نمیتونم تا ۶اونجا باشم و تو باید درباره دوست پسر خوشگلت بهم بگی و جواب سوالامو بدی.ا/ت رنگش پرید،نوشت:مگه دوست پسرم رو دیدی؟رینو گفت:توی کمپانی میبینمش رییسمونه،میدونی که،خب،حالا جیمین شی رو چی سیو کردی؟ا/ت دستاش میلرزید،رینو فهمیده بود،نکنه به افراد دیگر کمپانی بگه؟رینو نوشت:نترس لو نمیدمتون ولی تا وقتی که همه چیزو بهم بگی البته الان نه فردا چون سرم شلوغه،فعلا.ا/ت تلفن رو بست،جیمین پرسید:چیزی شده؟ا/ت آروم گفت:نه.و هر چهارتا به تلویزیون خیره شدند،ا/ت فهمید که فردا روز بازجوییش هست پس تصمیم گرفت امروز یکم آروم باشه.
🔮🔮🔮
- ۱۸۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط