پارت دوم
پارت دوم
روزهای بعد برای ا.ت مثل یک رویا گذشت.
هر بار که به استودیو میرفت، امید داشت دوباره او را ببیند اما واقعیت این بود که دنیاهایشان هیچ ربطی به هم نداشت.
او یک دانشجوی عادی بود و جیمین… ستارهای جهانی.
اما سرنوشت بازی خودش را بلد بود...
ا.ت بعد از کلاس، برای خرید قهوه وارد یک کافهی کوچک شد.
باران هنوز میبارید و بوی شیرینی تازه فضا را پر کرده بود.
وقتی سفارش داد و برگشت تا جای خالی پیدا کند، چشمش به گوشهای افتاد.
کسی با کلاه بیسبال مشکی، ماسک روی صورت، و گوشی در دست نشسته بود اما حتی با آن استتار، باز هم نمیشد او را نشناخت.
پارک جیمین.
قلبش یکلحظه ایستاد.
نگاهی کوتاه بینشان ردوبدل شد.
جیمین بیاختیار دستش را بلند کرد و آرام برایش تکان داد.
ا.ت با تردید نزدیک رفت.
– «میتونم بشینم؟»
جیمین ماسکش را کمی پایین کشید، لبخند زد:
– «البته، خوبه که دوباره میبینمت.»
آنها ساعتها حرف زدند.
درباره موسیقی، درباره زندگی، حتی درباره چیزهای سادهای مثل اینکه جیمین عاشق بستنی وانیلی است و ا.ت عاشق بستنی شکلاتی.
وقتی ا.ت گفت:
– «من هیچوقت نخواستم مشهور بشم. فقط میخوام صدام به دل آدمها بشینه.»
جیمین با لبخند محوی نگاهش کرد:
– «برای همین صدا و دلت خاصه. چون دنبال شهرت نیستی.»
آن لحظه، سکوتی شیرین بینشان افتاد. هر دو میدانستند چیزی در حال شروع است.
---
از آن روز به بعد، دیدارهایشان بیشتر شد.
قدمزدنهای شبانه در خیابانهای خلوت.
قهوههای سریع قبل از تمرین.
حرف زدنهای طولانی تا نیمهشب از طریق تماسهای مخفی.
یک شب روی پل هان، نسیم خنک روی صورتشان میوزید.
چراغهای شهر مثل هزاران ستاره روی آب میدرخشیدند.
ا.ت آرام گفت:
– «میدونی چرا هیچوقت نمیذارم کسی منو ضعیف ببینه؟
چون همه ازم انتظار دارن قوی باشم. اگه نشکنم، همه راحت ترن.»
جیمین به او نگاه کرد، نگاهش پر از صداقت بود.
– «اما اگه ضعفهاتو نشون ندی، کی میفهمه چقدر قوی هستی؟»
ا.ت ن*فسش لرزید.
برای اولین بار، اشکی از گوشه چشمش لغزید.
جیمین دستش را گرفت.
– «کنار من لازم نیست همیشه قوی باشی.»
آن شب، بینشان چیزی محکمتر از هر قولی بسته شد.
عشقی ساده، اما عمیق.
آنها هنوز نمیدانستند چه طوفانی در راه است.
اما همان شبها، همان لحظهها، برایشان مثل یک جهان تازه بود.
ادامه دارد....
روزهای بعد برای ا.ت مثل یک رویا گذشت.
هر بار که به استودیو میرفت، امید داشت دوباره او را ببیند اما واقعیت این بود که دنیاهایشان هیچ ربطی به هم نداشت.
او یک دانشجوی عادی بود و جیمین… ستارهای جهانی.
اما سرنوشت بازی خودش را بلد بود...
ا.ت بعد از کلاس، برای خرید قهوه وارد یک کافهی کوچک شد.
باران هنوز میبارید و بوی شیرینی تازه فضا را پر کرده بود.
وقتی سفارش داد و برگشت تا جای خالی پیدا کند، چشمش به گوشهای افتاد.
کسی با کلاه بیسبال مشکی، ماسک روی صورت، و گوشی در دست نشسته بود اما حتی با آن استتار، باز هم نمیشد او را نشناخت.
پارک جیمین.
قلبش یکلحظه ایستاد.
نگاهی کوتاه بینشان ردوبدل شد.
جیمین بیاختیار دستش را بلند کرد و آرام برایش تکان داد.
ا.ت با تردید نزدیک رفت.
– «میتونم بشینم؟»
جیمین ماسکش را کمی پایین کشید، لبخند زد:
– «البته، خوبه که دوباره میبینمت.»
آنها ساعتها حرف زدند.
درباره موسیقی، درباره زندگی، حتی درباره چیزهای سادهای مثل اینکه جیمین عاشق بستنی وانیلی است و ا.ت عاشق بستنی شکلاتی.
وقتی ا.ت گفت:
– «من هیچوقت نخواستم مشهور بشم. فقط میخوام صدام به دل آدمها بشینه.»
جیمین با لبخند محوی نگاهش کرد:
– «برای همین صدا و دلت خاصه. چون دنبال شهرت نیستی.»
آن لحظه، سکوتی شیرین بینشان افتاد. هر دو میدانستند چیزی در حال شروع است.
---
از آن روز به بعد، دیدارهایشان بیشتر شد.
قدمزدنهای شبانه در خیابانهای خلوت.
قهوههای سریع قبل از تمرین.
حرف زدنهای طولانی تا نیمهشب از طریق تماسهای مخفی.
یک شب روی پل هان، نسیم خنک روی صورتشان میوزید.
چراغهای شهر مثل هزاران ستاره روی آب میدرخشیدند.
ا.ت آرام گفت:
– «میدونی چرا هیچوقت نمیذارم کسی منو ضعیف ببینه؟
چون همه ازم انتظار دارن قوی باشم. اگه نشکنم، همه راحت ترن.»
جیمین به او نگاه کرد، نگاهش پر از صداقت بود.
– «اما اگه ضعفهاتو نشون ندی، کی میفهمه چقدر قوی هستی؟»
ا.ت ن*فسش لرزید.
برای اولین بار، اشکی از گوشه چشمش لغزید.
جیمین دستش را گرفت.
– «کنار من لازم نیست همیشه قوی باشی.»
آن شب، بینشان چیزی محکمتر از هر قولی بسته شد.
عشقی ساده، اما عمیق.
آنها هنوز نمیدانستند چه طوفانی در راه است.
اما همان شبها، همان لحظهها، برایشان مثل یک جهان تازه بود.
ادامه دارد....
- ۱۲.۳k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط