انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم

ما نه آواره بودیم ، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا

این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند
دیدگاه ها (۳)

ستاره ‌هـآۍ بَختـِ مَنـ مِثلِـمُـۅهـآتـ سـیاهِـ سـیاهَنـ

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کندزندگی یا مرگ، بعد از ما چه...

بسیار دیده ایم غریبان بی وطن؛ اما کسی،به بی کسی ما نمیرسد..د...

ﺑﯿﮕﻨﺎﻩ ﭘﺎﯼ ﺩﺍﺭ ﺭﻓﺖ …ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺍﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺘﻪ ...

در ۱۴ ساعت اخیر چه گذشت؟ :)صبح/ تایمز‌ اسرائیل: «عراقچی با پ...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

سیاسی اجتماعی

«در این شب‌های جمعه، وقتی سکوتِ سنگین بر تمامِ هستی چیره می‌...

لجاجت این جماعت با حزب اللهی ها ریشه اش کجاست؟ لجاجت این جما...

یا #مهدی عزیز !شما چراغ دل‌ های ما هستید. هرگاه احساس تنهایی...

نمی‌شود از ڪنارِ گذشته رد شدفقط چون سال‌ها از آن گذشته استبع...

خسف | ویژهنامه: دویست شب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط