عاشقت نیستم 🥀
عاشقت نیستم 🥀
پارت 12
توی درمانگاه
اخ سرم سرم درد میکنه الان من کجام؟!! یادمه باکوگو زد تو سرم ولی بعد هیچی یادم نمیاد ولی بمب رو بیرون بردیم پس ما بردیم اره؟! حس خوبی داره
(خنده)
ـــ تو دیکه روانی شدی
ــ باکوگو؟! تو اینجا چیکار داری؟. اوهههه نگرانم شدی؟!(خنده)
ــ الحق که روانی هستی قبلا انقد نمیخندیدی چون کوسه دار شدی اینطوری رفتار میکنی؟!
ـــ ای خدا!! باکوکو خب من دوستت دارم برای همینم باهات خوبم
ـــ شوخی بانمکی بود خیار شور
ـــ (ولی این شوخی نبود من هنوزم دوستت دارم نمیدونم چرا ولی نمیتونم از یادت ببرم حتی وقتی با کسی دوست شدم حتی وقتی شب رو با کسی گذروندم حتی وقتی قلب کسی رو دزدیدم تو برای من فرق داری باکوکو)
ـــ چته؟! چرا داری نگاهم میکنی؟ اون لبخندت دیگه چی میگه؟! منی که همیشه میخندیدم دیگه حالم از خندیدن بهم میخوره
ـــ میخواستم دو دقیقه باهات حرف بزنم ولی وجودت داره حالمو بهم میزنه پس یا خفه شو یا گمشو
ـــ هه!! کی خواست اصلا با تو بمونه نفله تو ک مث باد یهو مردی
ـــ هی دارم نفس میکشمااا
ــ بیا مغزت معیوب شده
ـــ تقصیر کیه؟!
ـــ خوبه قبول داری
میبینم جمعتون جمعهههه
المایت؟!
المایت: بلی خودمم اومدم تا باهاتون حرف بزنم الماس های نتراشیده
میدوریا: خخخخخخ بلند) عجب توصیفی برامون پیدا کردی
المایت: با اینکه داشتی میمردی واقعا خوب کیفت کوکه
میدوریا: خب اخه منتظرم عذرخواهی باکوگو رو بشنوم
باکوگو: من ک معذرت خواهی کردم
میدوریا: تو جلوی همه بچه ها زدی تو سرم پس جلوی همه باید ازم معذرت خواهی کنی (. ❛ ᴗ ❛.)
باکوگو: ┗(•ˇ_ˇ•)―→
المایت: زیبا بود میدوریای جوان قبوله ولی شما باید یاهم متحد باشید و باید برای همدیگه عزیز باشید در اینده به کمک یکدیگر احتیاج دارید باشه؟!
خلاصه ک المایت اون دوتا رو نصیحت کرد و در اخر باکوکو جلوی همه از میدوریا معذرت خواهی کرد
وقتی میدوریا داشت به خونش برمیگشت بلاخره شوتو اومد پیشش
پارت 12
توی درمانگاه
اخ سرم سرم درد میکنه الان من کجام؟!! یادمه باکوگو زد تو سرم ولی بعد هیچی یادم نمیاد ولی بمب رو بیرون بردیم پس ما بردیم اره؟! حس خوبی داره
(خنده)
ـــ تو دیکه روانی شدی
ــ باکوگو؟! تو اینجا چیکار داری؟. اوهههه نگرانم شدی؟!(خنده)
ــ الحق که روانی هستی قبلا انقد نمیخندیدی چون کوسه دار شدی اینطوری رفتار میکنی؟!
ـــ ای خدا!! باکوکو خب من دوستت دارم برای همینم باهات خوبم
ـــ شوخی بانمکی بود خیار شور
ـــ (ولی این شوخی نبود من هنوزم دوستت دارم نمیدونم چرا ولی نمیتونم از یادت ببرم حتی وقتی با کسی دوست شدم حتی وقتی شب رو با کسی گذروندم حتی وقتی قلب کسی رو دزدیدم تو برای من فرق داری باکوکو)
ـــ چته؟! چرا داری نگاهم میکنی؟ اون لبخندت دیگه چی میگه؟! منی که همیشه میخندیدم دیگه حالم از خندیدن بهم میخوره
ـــ میخواستم دو دقیقه باهات حرف بزنم ولی وجودت داره حالمو بهم میزنه پس یا خفه شو یا گمشو
ـــ هه!! کی خواست اصلا با تو بمونه نفله تو ک مث باد یهو مردی
ـــ هی دارم نفس میکشمااا
ــ بیا مغزت معیوب شده
ـــ تقصیر کیه؟!
ـــ خوبه قبول داری
میبینم جمعتون جمعهههه
المایت؟!
المایت: بلی خودمم اومدم تا باهاتون حرف بزنم الماس های نتراشیده
میدوریا: خخخخخخ بلند) عجب توصیفی برامون پیدا کردی
المایت: با اینکه داشتی میمردی واقعا خوب کیفت کوکه
میدوریا: خب اخه منتظرم عذرخواهی باکوگو رو بشنوم
باکوگو: من ک معذرت خواهی کردم
میدوریا: تو جلوی همه بچه ها زدی تو سرم پس جلوی همه باید ازم معذرت خواهی کنی (. ❛ ᴗ ❛.)
باکوگو: ┗(•ˇ_ˇ•)―→
المایت: زیبا بود میدوریای جوان قبوله ولی شما باید یاهم متحد باشید و باید برای همدیگه عزیز باشید در اینده به کمک یکدیگر احتیاج دارید باشه؟!
خلاصه ک المایت اون دوتا رو نصیحت کرد و در اخر باکوکو جلوی همه از میدوریا معذرت خواهی کرد
وقتی میدوریا داشت به خونش برمیگشت بلاخره شوتو اومد پیشش
- ۱۴۰
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط