پارت24 وقتی (میدزدتت و...)

پارت24 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین

پرش به 3 ماه بعد....
تو.. توی کما رفتی... وضعیت جسمانی بدنت اصلا خوب نبود، 1بار ایست قلبی کردی که هیونجین.. هم باهام قلبش وایستاد... از ترس.. ترس اینکه از دست بده ماه کوچولو.

اما یه چیزی هست که هیچ‌کس نمی‌دونه.

هیونجین هیچ‌وقت تو جمع اسمتو صدا نکرده.
همیشه رسمی. کوتاه. خشک.

اما تو خلوت خودش… یه لقب برات گذاشته.

«ماه من.»

نه از سر لطافت.
از سر اعترافی که هیچ‌وقت با صدای بلند نگفته.

چون هر بار اسمتو می‌شنوه، یاد همون شبی می‌افته که زیر لب گفتی: «(اسم خودتونو تصور کنید) …»
و فهمید ماه یعنی چی.


---
فلش بک به شبی مه بردنت بیمارستان:
_
وقتی تو رو بردن اتاق احیا، در بسته شد.

صدای دستگاه‌ها. دستورهای تند دکتر.


دست‌هاش هنوز خون جانگ‌شین روش بود.
ولی حتی بهش نگاه نکرد.

یکی از افرادش گفت:
«رئیس… باید زخمتونو ببندیم.»

بی‌تفاوت جواب داد:
«بعداً.»

چشم‌هاش به در اتاق عمل قفل بود.

ده دقیقه.
بیست دقیقه.
سی دقیقه.

هیچ‌کس جرأت حرف زدن نداشت.

بالاخره دکتر بیرون اومد.

«ضربه الکتریکی شدید بوده. با توجه به آسیب قبلی ستون فقرات… شرایط پیچیده‌ست. هنوز بیهوشه.»

سکوت.

«خطر؟» صدای هیونجین صاف بود. بیش از حد صاف.

«اگه تا چند ساعت آینده واکنش عصبی طبیعی برنگرده… ممکنه آسیب دائمی باشه.»

اون لحظه چیزی تو صورتش تغییر کرد.

خیلی کم.
اما واضح.

رفت تو اتاق.

تو بی‌حرکت بودی. رنگت پریده. دستگاه‌ها آروم بوق می‌زدن.

هیونجین نزدیک تخت ایستاد.

برای اولین بار… نشست.

آروم. انگار می‌ترسید حتی تخت تکون بخوره.

دستشو آورد جلو… اما مکث کرد.
بعد فقط نوک انگشتاشو خیلی آهسته گذاشت کنار دستت.

نه محکم.
نه نمایشی.

زیر لب گفت:

«همیشه جلو می‌پری.»

چند ثانیه سکوت.

«گفتم بی‌احتیاطی گرونه.»

نفس عمیق کشید.

و بعد خیلی آروم… همون لقبی که هیچ‌وقت نگفته بود رو زمزمه کرد:

«ماه من… چرا؟»

صداش شکست نداشت.
اما کنترل‌شده هم نبود.

«من قرار نبود کسیو نزدیک نگه دارم.»

نگاهش رفت به باندهای کمرت.

«تو قرار نبود برام مهم شی.»

چند لحظه بعد صاف شد.

چهره‌ش دوباره سنگی شد.

از اتاق بیرون رفت.


---

زیرزمین برج.

جانگ‌شین روی صندلی فلزی بسته شده بود. صورتش کبود. لبش پاره.

وقتی هیونجین وارد شد، همه عقب رفتن.

هیچ داد و بیدادی نکرد.

صندلی کشید روبه‌روش نشست.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

جانگ‌شین خندید.
«بازم یکی برات سپر شد.»

هیچ واکنشی.

هیونجین خیلی آروم گفت:
«می‌دونی چرا هنوز زنده‌ای؟»

مکث.

«چون اگه بمیره… و اون چشم باز نکنه…»

چشم‌هاش تیره شد.

«مرگ برای تو خیلی راحته.»

خم شد نزدیک‌تر.

صداش پایین. یخ‌زده.

«هر ثانیه‌ای که اون درد کشیده… چند برابرشو می‌فهمی.»

بلند شد.

به افرادش گفت:

«هیچ‌کس بهش دست نزنه بدون اجازه من.»

یکی پرسید:
«رئیس… اگه حالش بدتر شد چی؟»

هیونجین ایستاد.
پشت به همه.

چند ثانیه سکوت.

«اون بیدار میشه.»

لحنش دستور نبود.

ایمان بود.
یا شاید التماس پنهان.

بعد آروم اضافه کرد:

«چون هنوز بهش نگفتم که…»

جمله رو کامل نکرد.

فقط رفت بالا.

و تا صبح…
کنار تختت نشست.

هر بار دستگاه صدای متفاوتی می‌داد، نفسش بند می‌اومد.

اما وقتی هیچ‌کس نبود…
خیلی آهسته، فقط یه بار دیگه گفت:

«برگرد، ماه من.»


دخترا من دقت مرده باشید یکم پارت هارو دیرتر اپ میکنم چون میخام ی چیز خوب بنویسم. ی کوجولو حمایتتونم بیشتر کنید لایکاتونم همینجور... ممنونم🫠🎀
دیدگاه ها (۲)

پارت25 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین پرش به زمان حال: سه ماه....

پارت26 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین گذشت چند ساعتی، 1ساعت، 2...

بالاخرههههه 2k شدیممممم😭😭😭بوسس بوسس بهتوننن💋💋امشب 2پارت دیگم...

پارت23 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین توخسته برگشتی تو اتاق.در...

پارت 3 وقتی (میدزدتت و....) #هیونجین زبونتو مثل بچه ها براش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط