ز شبی من گله دارم گله از هر چه یقین شد

ز شبی من گله دارم گله از هر چه یقین شد
به یکی دست توانا به منم شعر غمین شد
غم دل با که بگویم ته شعرم چه بماند
به تمنای غمی طعم غزل باز چنین شد
به سرا پای قلم بهر قسم بوسه زنم من
که بشد این قلمم تحفه و طراح حزین شد
بلدم شعر بگویم دو سه خط جمله بسازم
دو ورق درد خبرساز به دفتر چه وزین شد
ورقی شعر نشد یا که ندیدم غم بابا
غم او پینه به شعرم به دلش درد کمین شد
دلم از فقر زمان مادر حاتم شده دیگر
بدهد شیر جهان را به جهان فقر طنین شد
شب دردش برسد قول پزشکان به چه آید
بزند تیغ به ریحان که چرا ظلم چنین شد
دیدگاه ها (۴)

شک و تردیدت، اگر در راه عشق ما نبود بین ما دیگر خبر از...

امشب از پشت کوچه‌ها باید سر به ویرانه های غم بزنم خاطرات تو...

دلم گرفته، به دلتنگیِ شبانه قسمبه گیسوان سیاه تو روی شانه قس...

روزها با فکر او دیوانه‌ام، شب بیشترهر دو دلتنگ همیم، اما من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط