I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.

Part:52

(ویو:جونگکوک)
بادیگارد:قربان...
یاقوت خودش از بغلم‌ اومد بیرون،و مروارید های زیباش رو خودش پاک کرد...
بعد از اینکه با نگاهش به من فهموند که حالش خوبه،سری تکون دادم...
_:چی شده؟(سرد و بم)
بادیگارد:قربان،مین‌سو زمان بندی قرار کاریش رو به جای فردا به همین الان تغییر داده...
یاقوت دستم رو گرفت...
و کمی فشار داد...
این یعنی جوابش مثبته...
متقابلاً دستش رو کمی فشار دادم.
_:نقشه همون نقشه اس.
بادیگارد:چشم قربان.
و تعظیمی کرد و رفت...
+:برای اینکه طبیعی جلوه داده بشه...
تو کره براش یه مراسم ختمی بگیریم.
کمی متعجب شدم...
_:باشه.
هرچی شما بگی😇.
متقابلاً لبخندی زد...
هوا داشت سرد تر می شد...
کتم رو در آوردم و انداختم رو شونه هاش...
+:خودت؟
_:من نیازی ندارم.
+:ممنون...
_:نیازی به تشکر نیست...
دوباره شروع به قدم زدن،زیر سایه های تاریک درختا کردیم...
_:ورزش رو دوباره ادامه میدی؟
کمی ناراحتی از اون بخش زیادی که در درونش بود،روی صورتش نمایان شد...
+:نه.
دستم رو روی شونه اش کمی حرکت دادم...
گذاشتم که حرکات،جای حرف زدن رو بگیرن...
چون عمیق تره.
بعد از بیست دقیقه...
_:خبب یاقوت خانم قرار شد فقط پنج دقیقه بیایم بیرون نه یک ساعت.
خنده ای کرد...
منم لبخندی زدم...
_:بریم داخل...
باید استراحت کنی.
+:باشه☺️.
و همینجور آروم آروم وارد ویلا...
و بعدش اتاقش شدیم...
کمکش کردم تا روی تخت بخوابه...
_:یاقوت...
+:جان؟
می خواستم راجب حرف های پدرم باهاش صحبت کنم...
ولی بیخیال...
هنوز وقتش نیست...
اگه دیر بشه چی...
نه نمیشه چون تو حواست بهش هست.
_:می خوای موهاتو شونه کنم؟
یه ذره مشکوک شد...
+:ممنون میشم☺️.
با لبخند بلند شدم...
شونه ای رو که براش گرفته بودم رو از روی میز کناری برداشتم...
وقتی که نشست...
شروع کردم به شونه کردن موهاش...
وقتی که تموم شد...
_:دوست داری برات گیس کنم؟
+:بلدی؟
_:آره.
سرشو برگردوند و چشماشو ریز کرد...
+:کی بهت یاد داده؟
جلوی خنده‌امو گرفتم...
_:مامانم.
+:مامانت؟
باشه آقای جئون.
_:شک داری بهم خانم جئون؟
اون هم جلوی خنده اشو گرفت...
+:نه کارت و بکن😄.
شروع کردم...
موهای بلند سیاهش رو،به سه دسته تقسیم کردم...
شروع به بافتن کردم...
بعد از اینکه تموم شد...
با کش ریزی براش بستم...
سرمو بردم تو گردنش...
بعد از اینکه عطرش رو استشمام کردم...
بوسه ی نسبتا خیسی رو گردنش گذاشتم...
+:ممنون.
_:خواهش می کنم...
که در باز شد...



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.




شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۲)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

همخونه اجباری.. پارت 43."ویو جئون جونگ کوک"ملیس پوشه‌ها رو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط