تازه از بدرقه ی درد به خویش آمده بودم

تازه از بدرقه ی درد به خویش آمده بودم

که به مهمانیم از سوی تو دردی دگر آمد


#حسین_منزوی
دیدگاه ها (۱)

گره به کار من افتاده است از غم غربتکجاست چابکی دست‌های عقده‌...

ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی که چشمش وقت گل چیدن ...

اگر شب هاخبر یابیز درد ِ انتظار ِ منز خوابِ نازرو ناشُسته، آ...

دانه ی سرخ اناریم و نگه داشته انددل چون سنگ تو رادر...

مهرِ رُخِ تو عجین شده با گِلِ ماستما در رَهِ عشقیم و رُخَت م...

درد‌ ما‌را‌ احدی‌ جز‌ تو‌ ندانست‌ حسین‌ ،به‌ فدای‌ تو‌ که‌ ه...

﷽ صلی_الله_علیک_یا_اباعبـدالله‌الحسیندرد‌ ما را‌ اَحدی جز‌ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط