سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۸ — خنده روی پل، اعترافِ نگاه، و اولین بوسه! 🫂💋🦋❤️💙
ناروتو، مثل همیشه، یه عالمه حرف برای گفتن داشت.
از جشن، از غذاهای خوشمزهای که خورده بود، از اون دلقکِ بامزهای که مثل پنگوئن راه میرفت و همه رو میخندوند.
البته که اینا همهش بهونه بود.
هدف اصلیش این بود که لبخند رو دوباره رو لبهای ساسوکه ببینه.
و موفق هم شد!
وقتی یه داستانِ اغراقشده از درگیریِ خودش با یه فانوسِ رقصان تعریف کرد، ساسوکه نتونست جلوی خودش رو بگیره.
یه خندهی کوتاه، ولی واقعی، از ته دلش شنیده شد.
صدایی که مثل موسیقی توی گوش ناروتو پیچید.
و قلب هر دو…
وای که قلب هر دو!
تندتر از قبل میزد.
انگار که داشتن با هم مسابقه میدادن!
ساسوکه، با دیدنِ لبخندِ رو لبهای ناروتو، احساسِ غریبی کرد.
یه حسِ آرامش.
یه حسِ رضایت.
انگار تمامِ تردیدهاش، تمامِ نگرانیهاش، همینطور که داشتن با هم حرف میزدن، توی تاریکیِ شب محو میشدن.
این حسِ دوستداشتن…
دیگه قابلِ انکار نبود.
دیگه قابلِ پنهان کردن نبود.
در میانِ حرفهایِ هیجانزدهی ناروتو، ساسوکه نگاهش رو به چشمهایِ آبیِ دوستش دوخت.
یه نگاهِ عمیق.
یه نگاهِ پر از حرف.
ناروتو، که متوجهِ خیره شدنِ ساسوکه شده بود، با تعجب پرسید:
«چیه؟ چیزی چسبده به صورتم؟؟؟»
با همون لحنِ شوخ و شیطون همیشگیش.
اما این بار، یه رنگِ دیگهای هم توی صداش بود.
یه رنگِ هیجان.
یه رنگِ انتظار.
ساسوکه، بدونِ اینکه لبخندش رو از صورتش برداره، آروم گفت:
«چشمات…»
چشمهایِ آبیِ ناروتو، زیرِ نورِ کمِ فانوسهایِ جشن، مثلِ دو تا گویِ درخشانِ آسمانی به نظر میرسیدن.
یه رنگِ آبیِ عمیق.
یه رنگِ آبیِ پر از صداقت.
پر از عشق.
ناروتو، با شنیدنِ این کلمه، یه لحظه خشکش زد.
«چشمام؟»
صداش یه کم لرزید.
یه جورایی شوکه شده بود.
ولی شوکِ خوبی بود.
شوکِ شیرین.
همینطور که ساسوکه به چشمهایِ ناروتو خیره مونده بود، یه دفعه…
یه اتفاقِ غیرمنتظره افتاد.
احساساتِ شدیدِ توی وجودش، اون عشقِ ناگهانی و قدرتمند، باعث شد که…
چشمهایِ قرمزش، با اون سه تا دایرهیِ آشنا، بیدار بشن.
شارینگان!
اما این بار، نه از رویِ خشم.
نه از رویِ قدرت.
از رویِ عشق.
از رویِ یه احساسِ ناب و خالص.
نگاهِ ساسوکه، حالا با اون برقِ قرمزِ مرموز، رویِ صورتِ ناروتو ثابت موند.
دیگه هیچ تردیدی توی دلش نبود.
هیچ نگرانیای.
فقط یه حسِ قوی و روشن.
یه حسِ خواستن.
آروم، خیلی آروم، سرش رو جلو برد.
نفسهایِ هر دو، با هم یکی شد.
هوا سنگین شد.
پر از هیجان.
پر از عشق.
و بعد…
لبهاش رو گذاشت رویِ لبهایِ ناروتو.
یه بوسهیِ نرم.
یه بوسهیِ اول.
یه بوسهیِ پر از احساس.
پر از اعتراف.
پر از همهیِ حرفهایی که تا اون لحظه توی دلشون نگه داشته بودن.
ناروتو، اولش شوکه بود.
اما بعد، چشماش رو بست.
و به این بوسهیِ جادویی، پاسخ داد.
بوسهای که انگار تمامِ دنیا رو در خودش خلاصه کرده بود.
بوسهای که آینده رو برایِ هر دو رقم میزد.
بوسهای که آغازِ همهچیز بود…
💋🦋❤️💙🫂
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۸ — خنده روی پل، اعترافِ نگاه، و اولین بوسه! 🫂💋🦋❤️💙
ناروتو، مثل همیشه، یه عالمه حرف برای گفتن داشت.
از جشن، از غذاهای خوشمزهای که خورده بود، از اون دلقکِ بامزهای که مثل پنگوئن راه میرفت و همه رو میخندوند.
البته که اینا همهش بهونه بود.
هدف اصلیش این بود که لبخند رو دوباره رو لبهای ساسوکه ببینه.
و موفق هم شد!
وقتی یه داستانِ اغراقشده از درگیریِ خودش با یه فانوسِ رقصان تعریف کرد، ساسوکه نتونست جلوی خودش رو بگیره.
یه خندهی کوتاه، ولی واقعی، از ته دلش شنیده شد.
صدایی که مثل موسیقی توی گوش ناروتو پیچید.
و قلب هر دو…
وای که قلب هر دو!
تندتر از قبل میزد.
انگار که داشتن با هم مسابقه میدادن!
ساسوکه، با دیدنِ لبخندِ رو لبهای ناروتو، احساسِ غریبی کرد.
یه حسِ آرامش.
یه حسِ رضایت.
انگار تمامِ تردیدهاش، تمامِ نگرانیهاش، همینطور که داشتن با هم حرف میزدن، توی تاریکیِ شب محو میشدن.
این حسِ دوستداشتن…
دیگه قابلِ انکار نبود.
دیگه قابلِ پنهان کردن نبود.
در میانِ حرفهایِ هیجانزدهی ناروتو، ساسوکه نگاهش رو به چشمهایِ آبیِ دوستش دوخت.
یه نگاهِ عمیق.
یه نگاهِ پر از حرف.
ناروتو، که متوجهِ خیره شدنِ ساسوکه شده بود، با تعجب پرسید:
«چیه؟ چیزی چسبده به صورتم؟؟؟»
با همون لحنِ شوخ و شیطون همیشگیش.
اما این بار، یه رنگِ دیگهای هم توی صداش بود.
یه رنگِ هیجان.
یه رنگِ انتظار.
ساسوکه، بدونِ اینکه لبخندش رو از صورتش برداره، آروم گفت:
«چشمات…»
چشمهایِ آبیِ ناروتو، زیرِ نورِ کمِ فانوسهایِ جشن، مثلِ دو تا گویِ درخشانِ آسمانی به نظر میرسیدن.
یه رنگِ آبیِ عمیق.
یه رنگِ آبیِ پر از صداقت.
پر از عشق.
ناروتو، با شنیدنِ این کلمه، یه لحظه خشکش زد.
«چشمام؟»
صداش یه کم لرزید.
یه جورایی شوکه شده بود.
ولی شوکِ خوبی بود.
شوکِ شیرین.
همینطور که ساسوکه به چشمهایِ ناروتو خیره مونده بود، یه دفعه…
یه اتفاقِ غیرمنتظره افتاد.
احساساتِ شدیدِ توی وجودش، اون عشقِ ناگهانی و قدرتمند، باعث شد که…
چشمهایِ قرمزش، با اون سه تا دایرهیِ آشنا، بیدار بشن.
شارینگان!
اما این بار، نه از رویِ خشم.
نه از رویِ قدرت.
از رویِ عشق.
از رویِ یه احساسِ ناب و خالص.
نگاهِ ساسوکه، حالا با اون برقِ قرمزِ مرموز، رویِ صورتِ ناروتو ثابت موند.
دیگه هیچ تردیدی توی دلش نبود.
هیچ نگرانیای.
فقط یه حسِ قوی و روشن.
یه حسِ خواستن.
آروم، خیلی آروم، سرش رو جلو برد.
نفسهایِ هر دو، با هم یکی شد.
هوا سنگین شد.
پر از هیجان.
پر از عشق.
و بعد…
لبهاش رو گذاشت رویِ لبهایِ ناروتو.
یه بوسهیِ نرم.
یه بوسهیِ اول.
یه بوسهیِ پر از احساس.
پر از اعتراف.
پر از همهیِ حرفهایی که تا اون لحظه توی دلشون نگه داشته بودن.
ناروتو، اولش شوکه بود.
اما بعد، چشماش رو بست.
و به این بوسهیِ جادویی، پاسخ داد.
بوسهای که انگار تمامِ دنیا رو در خودش خلاصه کرده بود.
بوسهای که آینده رو برایِ هر دو رقم میزد.
بوسهای که آغازِ همهچیز بود…
💋🦋❤️💙🫂
- ۳.۴k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط