بزرگ بود

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.
و ابرها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
دیدگاه ها (۱۱)

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ :- ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ؟- ﻧﻪ .- ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟- ﻧﻪ .- ﭼﺮﺍ ﮔﺮ...

یک شبی مجنون نمازش راشکست بی وضودرکوچه ی لیلانشست.عشق،آن شب...

ﻫﯿــــــﭻ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺷــــﺘﻦ ﻫــــﺎﯼِ ﭘــــﺮﺩﻟﯿـــــﻞ ﺭﺍ...

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟گفت: جایی ک...

my shy boy

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹                                  ات اروم مظلوم : ماما...

تکپارتی از جیمین You are not mineداخل بالکن اتاقت بودی... رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط