𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧
𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧
Season1
PART³
(چهرین+)(تهیونگ–)(جیمین~)(یونگی¥)
«ادامه ویو تهیونگ»
~کاش یه کم به نظر بقیه هم اهمیت بدی!
بلند شدم و به سمت قهوه ساز رفتم و تمام غرغر های جیمین رو نادیده گرفتم
–قهوه میخوای؟
~نه!اصلا گوش میدی چی میگم؟
–همون چیزایی که همه میگن.
جیمین محکم به بازوم زد و باعث شد با اخم نگاهش کنم
~برای من اخم نکن و توجه کن!دارم برای خودت میگم!
–پررو شدی پارک جیمین!
~نه به اندازه تو...
حدوداً یک ساعت فقط داشت حرف میزد و بلاخره رفت...جیمین همیشه بهترین نصیحت ها رو میکرد ولی توی این موضوع اصلا باهاش موافق نیستم! کی گفته لازمه عاشق کسی باشم؟!هیچکس!پس من به کارم ادامه میدم...آیپدم رو برداشتم و مشغول چک کردن گزارش های جدید شدم...حدسم درست بود...این دفعه مکان درستی رو انتخاب کرده بودم...خبری از حمله به انبار ها نبود...یه پیام برام اومد یونگی بود،پیامش رو باز کردم...یه فایل PDF فرستاده بود،دانلودش کردم و یونگی یه پیام هم فرستاد
¥حداقل درست انتخاب کن تا بیشتر از این بدبخت نشیم!
پوزخندی زدم و فایل رو باز کردم... مشغول خوندن شدم... حدوداً 20 تا امگای مجرد پیدا کرده بود که گذشته و خانواده خوبی داشتن اما اکثرشون مورد تایید نبودن چون بر اساس توصیفهایی که ازشون شده بود میشد فهمید که امگایی ضعیف و لوس دارن...من به یه نفر نیاز داشتم که اینطور نباشه تا اینکه رسیدم به نفر 12...اسمش آشنا بود...هان چهرین درواقع چون پدرش با پدرم دوست بود اسمش رو شنیده بودم...کوچکترین دختر خانواده اش بود...با اینکه خیلی مظلوم به نظر میرسید طبق توصیف ها میشد فهمید لیاقت این جایگاه رو میتونه داشته باشه و از اونجایی که خانواده هامون باهم آشنان میتونه پدرم رو ساکت کنه و گزینه خوبی باشه!بقیه رو هم بررسی کردم اما هیچکدوم شایستگی لازم رو نداشتن پس هان چهرین انتخاب شده بود...به یونگی پیام دادم...
–شماره 12،هان چهرین!بهش پیام بده امروز 5 عصر بیاد دفترم
¥باشه،گزینه خوبیه چون یه امگا اصیل با خون سلطنتیه!میتونه از پس تو بر بیاد
اینکه خون سلطنتی داره باعث میشه یه کم سرکش باشه اما هنوزم از بقیه گزینه ها بهتر بود...فقط باید رامش کنم!
آماده شدم و به سمت دفترم راه افتادم...
«پایان ویو تهیونگ»
تهیونگ فکر میکرد داره دشمن رو دور میکنه و یه لونای خوب و ساده انتخاب کرد اما خبر نداشت با این کارش داشت دشمن رو به حریمش راه میداد...
«ویو چهرین»
اون محموله های چند میلیاردی لعنتی از زیر دستمون در رفته بودن و نمیتونم پیداشون کنم! اون کیم تهیونگ واقعا یه نبوغ خالصه ولی من تسلیم نمیشم! هر طور شده پیداش میکنم!من سه ماه تموم حواسم به اون محموله ها بود اما الان به خاطر حواس پرتی یکی از افرادم از دستش دادم و تهیونگ در ثانیه اون ها رو غیب کرده ولی نباید از دستشون بدم چون ممکنه بدون اون ها همه چیزم رو از دست بدم...من از بازی با تهیونگ لذت میبرم و خب اون تمام مدت دنبال هویت اینکه کی باند رو مدیریت میکنه گشت اما تا الان خوب پنهان شدم چون هنوز نفهمیده...با صدای گوشیم از افکارم دست کشیدم و گوشیم رو برداشتم...یه پیام بود از یه شماره ناشناس
¥سلام.مین یونگی ام،جناب کیم تهیونگ میخوان امروز شما رو ساعت پنج توی دفترشون ملاقات کنن
با اون پیام برای لحظه ای نفسم بند اومد...چرا باید بهم پیام بده؟اصلا چرا باید بخواد من رو ببینه؟لو رفتم؟امکان نداره!سریعا جواب رو تایپ کردم
+چرا باید بخوان من رو ببینن؟
چند ثانیه بعد، پیامم سین شد.اما جوابی نیومد.با بیحوصلگی گوشی رو روی میز گذاشتم و شروع کردم به قدم زدن توی اتاق...نه...این نمیتونست اتفاقی باشه.
کیم تهیونگ آدمی نبود که بدون دلیل کسی رو احضار کنه.مخصوصاً من رو!کسی که شاید فقط در سال دوبار به خاطر مهمونی ها ببینتش.دوباره گوشیم لرزید و سریعا به سمتش رفتم
¥من نمیتونم چیزی بهتون بگم ولی این مسئله خیلی مهمه و حتما باید برید دیدنشون
اوه چرا این مرد انقدر سرسخت بود و نمیگفت که برای چی باید برم اونجا؟حتی الان نمیدونم که باید برم یا نه و نمیتونم از پدرم هم بپرسم چون درمورد محموله ها خیلی عصبانیه...و دوباره یه پیام دیگه اومد...از یه شماره دیگه که باورم نمیشه بهم پیام داده...کیم تهیونگ
–درمورد خانواده هامونه و بهتره که بیای!
خانواده هامون؟یعنی فهمیده؟نه بابا دیگه انقدرم باهوش نیست...ولی اون کیم تهیونگه قطعا هست...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🌚
15 بازنشر🌝
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تهیونگ #فیکتهیونگ #بیتیاس #رمان #فیک #سوگندزیرماهخونین #فیک_وی #فیک_تهیونگ #فیک_بیتیاس
Season1
PART³
(چهرین+)(تهیونگ–)(جیمین~)(یونگی¥)
«ادامه ویو تهیونگ»
~کاش یه کم به نظر بقیه هم اهمیت بدی!
بلند شدم و به سمت قهوه ساز رفتم و تمام غرغر های جیمین رو نادیده گرفتم
–قهوه میخوای؟
~نه!اصلا گوش میدی چی میگم؟
–همون چیزایی که همه میگن.
جیمین محکم به بازوم زد و باعث شد با اخم نگاهش کنم
~برای من اخم نکن و توجه کن!دارم برای خودت میگم!
–پررو شدی پارک جیمین!
~نه به اندازه تو...
حدوداً یک ساعت فقط داشت حرف میزد و بلاخره رفت...جیمین همیشه بهترین نصیحت ها رو میکرد ولی توی این موضوع اصلا باهاش موافق نیستم! کی گفته لازمه عاشق کسی باشم؟!هیچکس!پس من به کارم ادامه میدم...آیپدم رو برداشتم و مشغول چک کردن گزارش های جدید شدم...حدسم درست بود...این دفعه مکان درستی رو انتخاب کرده بودم...خبری از حمله به انبار ها نبود...یه پیام برام اومد یونگی بود،پیامش رو باز کردم...یه فایل PDF فرستاده بود،دانلودش کردم و یونگی یه پیام هم فرستاد
¥حداقل درست انتخاب کن تا بیشتر از این بدبخت نشیم!
پوزخندی زدم و فایل رو باز کردم... مشغول خوندن شدم... حدوداً 20 تا امگای مجرد پیدا کرده بود که گذشته و خانواده خوبی داشتن اما اکثرشون مورد تایید نبودن چون بر اساس توصیفهایی که ازشون شده بود میشد فهمید که امگایی ضعیف و لوس دارن...من به یه نفر نیاز داشتم که اینطور نباشه تا اینکه رسیدم به نفر 12...اسمش آشنا بود...هان چهرین درواقع چون پدرش با پدرم دوست بود اسمش رو شنیده بودم...کوچکترین دختر خانواده اش بود...با اینکه خیلی مظلوم به نظر میرسید طبق توصیف ها میشد فهمید لیاقت این جایگاه رو میتونه داشته باشه و از اونجایی که خانواده هامون باهم آشنان میتونه پدرم رو ساکت کنه و گزینه خوبی باشه!بقیه رو هم بررسی کردم اما هیچکدوم شایستگی لازم رو نداشتن پس هان چهرین انتخاب شده بود...به یونگی پیام دادم...
–شماره 12،هان چهرین!بهش پیام بده امروز 5 عصر بیاد دفترم
¥باشه،گزینه خوبیه چون یه امگا اصیل با خون سلطنتیه!میتونه از پس تو بر بیاد
اینکه خون سلطنتی داره باعث میشه یه کم سرکش باشه اما هنوزم از بقیه گزینه ها بهتر بود...فقط باید رامش کنم!
آماده شدم و به سمت دفترم راه افتادم...
«پایان ویو تهیونگ»
تهیونگ فکر میکرد داره دشمن رو دور میکنه و یه لونای خوب و ساده انتخاب کرد اما خبر نداشت با این کارش داشت دشمن رو به حریمش راه میداد...
«ویو چهرین»
اون محموله های چند میلیاردی لعنتی از زیر دستمون در رفته بودن و نمیتونم پیداشون کنم! اون کیم تهیونگ واقعا یه نبوغ خالصه ولی من تسلیم نمیشم! هر طور شده پیداش میکنم!من سه ماه تموم حواسم به اون محموله ها بود اما الان به خاطر حواس پرتی یکی از افرادم از دستش دادم و تهیونگ در ثانیه اون ها رو غیب کرده ولی نباید از دستشون بدم چون ممکنه بدون اون ها همه چیزم رو از دست بدم...من از بازی با تهیونگ لذت میبرم و خب اون تمام مدت دنبال هویت اینکه کی باند رو مدیریت میکنه گشت اما تا الان خوب پنهان شدم چون هنوز نفهمیده...با صدای گوشیم از افکارم دست کشیدم و گوشیم رو برداشتم...یه پیام بود از یه شماره ناشناس
¥سلام.مین یونگی ام،جناب کیم تهیونگ میخوان امروز شما رو ساعت پنج توی دفترشون ملاقات کنن
با اون پیام برای لحظه ای نفسم بند اومد...چرا باید بهم پیام بده؟اصلا چرا باید بخواد من رو ببینه؟لو رفتم؟امکان نداره!سریعا جواب رو تایپ کردم
+چرا باید بخوان من رو ببینن؟
چند ثانیه بعد، پیامم سین شد.اما جوابی نیومد.با بیحوصلگی گوشی رو روی میز گذاشتم و شروع کردم به قدم زدن توی اتاق...نه...این نمیتونست اتفاقی باشه.
کیم تهیونگ آدمی نبود که بدون دلیل کسی رو احضار کنه.مخصوصاً من رو!کسی که شاید فقط در سال دوبار به خاطر مهمونی ها ببینتش.دوباره گوشیم لرزید و سریعا به سمتش رفتم
¥من نمیتونم چیزی بهتون بگم ولی این مسئله خیلی مهمه و حتما باید برید دیدنشون
اوه چرا این مرد انقدر سرسخت بود و نمیگفت که برای چی باید برم اونجا؟حتی الان نمیدونم که باید برم یا نه و نمیتونم از پدرم هم بپرسم چون درمورد محموله ها خیلی عصبانیه...و دوباره یه پیام دیگه اومد...از یه شماره دیگه که باورم نمیشه بهم پیام داده...کیم تهیونگ
–درمورد خانواده هامونه و بهتره که بیای!
خانواده هامون؟یعنی فهمیده؟نه بابا دیگه انقدرم باهوش نیست...ولی اون کیم تهیونگه قطعا هست...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🌚
15 بازنشر🌝
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تهیونگ #فیکتهیونگ #بیتیاس #رمان #فیک #سوگندزیرماهخونین #فیک_وی #فیک_تهیونگ #فیک_بیتیاس
- ۳۲۹
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط