.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا با دیدن چاقویِ تیزی که بیخ گلویِ مادرش نشسته بود درجا خشکش زد، نفسش حبس شد.
نگاهش روی مردهایی که وسط سالن ایستاده بودند چرخید؛ پنج نفر، با چهرههایی که هیچ نشانی از دلسوزی در آنها دیده نمیشد.
با تردید بالاخره قدمی برداشت و با صدای بلند گفت:
_ دا..دارید چیکار میکنید!؟
آقای چو، یا همون نزول خوره منفور با چهرهای اخم آلود، دست به جیب به میا نگاهی انداخت و گفت:
_ در واقع تو داری چه غلطی میکنی؟...زمانِ تسویه ات کِی یود؟
استرس مثل موجی سرد، در وجود میا پیچید. نگاه نگرانی به مادرش انداخت و گفت:
_ من...نصف بدهی رو جور کر_....
مرد نزاشت ادامه حرفش رو بیاره، اخم غلیظی کرد و گفت:
_ پولام کو...میا؟!
دختر بزاق دهنش رو آروم قورت داد، نگاهش مدام بین مادرش و اون مرد پیر در گردش بود:
_ من دو میلیون وون جور کردم...لطفا فقط چند روز دیگه بهم وقت_...
مرد باز هم حرفش رو با بالا آورد دستش قطع کرد و گفت:
_ وقتت خیلی وقته تموم شده بچه جون....
حرفش رو نصفه گذاشت، چند قدم نزدیک دختر رفت، حالا درست روبروش ایستاده بود، نگاهی ریز بهش انداخت و گفت:
_ اما من هنوز پیشنهاد اصلیم سر جاشه!
میا مکث کرد، خوب میدونست پیشنهادش چیه، اما حتی اگه میمرد هم تن به ازدواج با این مرتیکه نمیداد.
چهرهاش رو در هم کشید و عصبی غرید:
_ هرگز...اون پیشنهادِ حال بهم زنت رو قبول نمیکنم، بدهی اصلی من دو میلیون وون بود، اما تو با پرویی دو برابرش کردی!
خشم مرد به وضوح بیشتر شد، دستش رو دراز کرد و موهای دختر رو تو مشتش گرفت و محکم کشیدش، عصبی خنده ای کرد و گفت:
_ درسته...من یه شیادِ بی رحمم، که هر طور بخوام با کسایی که بلد نیستن سر حرفشون بمونن رفتار میکنم، تاحالا خیلی بهت فرصت دادم و تو روت خندیدم...و تو جرعت میکنی از حدت بگذری؟...بفهم کی جلوت وایساده!
جملهی آخرش رو فریاد زد و دختر با درد موهاش که هر لحظه امکان داشت کنده بشه گفت:
_ اتفاقا میدونم کی جلوم وایساده...یه حرومیِ پدوفیل!
بعد تموم شدن حرفش سیلی محکمی روی گونه اش نشست، سرش به مخالف چرخید و سوزش زیادی احساس کرد.
مادرش با نگرانی مدام روی صندلی تکون میخورد، اما به خاطر چسبِ روی دهنش نمیتونست التماس کنه تا دخترش رو ببخشن!
مرد با عصبانیت از میا فاصله گرفت، چاقو رو از دست زیر دستش گرفت و به گلوی مادرش نزدیک تر کرد و با خندهی چندشی گفت:
_ میخوای بازی کنیم؟...خیله خب، بگو ببینم... حاضری برای نجات مادرت تا کجا پیش بری؟
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا با دیدن چاقویِ تیزی که بیخ گلویِ مادرش نشسته بود درجا خشکش زد، نفسش حبس شد.
نگاهش روی مردهایی که وسط سالن ایستاده بودند چرخید؛ پنج نفر، با چهرههایی که هیچ نشانی از دلسوزی در آنها دیده نمیشد.
با تردید بالاخره قدمی برداشت و با صدای بلند گفت:
_ دا..دارید چیکار میکنید!؟
آقای چو، یا همون نزول خوره منفور با چهرهای اخم آلود، دست به جیب به میا نگاهی انداخت و گفت:
_ در واقع تو داری چه غلطی میکنی؟...زمانِ تسویه ات کِی یود؟
استرس مثل موجی سرد، در وجود میا پیچید. نگاه نگرانی به مادرش انداخت و گفت:
_ من...نصف بدهی رو جور کر_....
مرد نزاشت ادامه حرفش رو بیاره، اخم غلیظی کرد و گفت:
_ پولام کو...میا؟!
دختر بزاق دهنش رو آروم قورت داد، نگاهش مدام بین مادرش و اون مرد پیر در گردش بود:
_ من دو میلیون وون جور کردم...لطفا فقط چند روز دیگه بهم وقت_...
مرد باز هم حرفش رو با بالا آورد دستش قطع کرد و گفت:
_ وقتت خیلی وقته تموم شده بچه جون....
حرفش رو نصفه گذاشت، چند قدم نزدیک دختر رفت، حالا درست روبروش ایستاده بود، نگاهی ریز بهش انداخت و گفت:
_ اما من هنوز پیشنهاد اصلیم سر جاشه!
میا مکث کرد، خوب میدونست پیشنهادش چیه، اما حتی اگه میمرد هم تن به ازدواج با این مرتیکه نمیداد.
چهرهاش رو در هم کشید و عصبی غرید:
_ هرگز...اون پیشنهادِ حال بهم زنت رو قبول نمیکنم، بدهی اصلی من دو میلیون وون بود، اما تو با پرویی دو برابرش کردی!
خشم مرد به وضوح بیشتر شد، دستش رو دراز کرد و موهای دختر رو تو مشتش گرفت و محکم کشیدش، عصبی خنده ای کرد و گفت:
_ درسته...من یه شیادِ بی رحمم، که هر طور بخوام با کسایی که بلد نیستن سر حرفشون بمونن رفتار میکنم، تاحالا خیلی بهت فرصت دادم و تو روت خندیدم...و تو جرعت میکنی از حدت بگذری؟...بفهم کی جلوت وایساده!
جملهی آخرش رو فریاد زد و دختر با درد موهاش که هر لحظه امکان داشت کنده بشه گفت:
_ اتفاقا میدونم کی جلوم وایساده...یه حرومیِ پدوفیل!
بعد تموم شدن حرفش سیلی محکمی روی گونه اش نشست، سرش به مخالف چرخید و سوزش زیادی احساس کرد.
مادرش با نگرانی مدام روی صندلی تکون میخورد، اما به خاطر چسبِ روی دهنش نمیتونست التماس کنه تا دخترش رو ببخشن!
مرد با عصبانیت از میا فاصله گرفت، چاقو رو از دست زیر دستش گرفت و به گلوی مادرش نزدیک تر کرد و با خندهی چندشی گفت:
_ میخوای بازی کنیم؟...خیله خب، بگو ببینم... حاضری برای نجات مادرت تا کجا پیش بری؟
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۱.۱k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط