می خوام کنارت باشم
می خوام کنارت باشم
پارت۲
هندرسون: بچه ها امروز می خوایم برای اولین بار جاهای کلاس رو عوض کنم
میز اخر سمت چپ: بکی و لوکا
میز اخر سمت راست: انیا و دامیان
.........
(نکته:لوکا یه پسر جذاب هستش که از سال ۸توم بهشون اضافه شده و عاشق بکیه)
انیا و دامیان رفتن سر میزشون البته خیلی مظلومانه و معضب.
انیا دلش می خواست سمت چپ نیمکت بشینه و جالب اینجاست که دامیان هم همین رو می خواست
دامیان اول رفت و نشست سمت چپ انیا یه جوری مظلومانه نگاهش می کرد و با خودش گفت
انیا:من میتونم باید ازمم رو جذب کنم
و گفت:دامیان میشه من اونجا بشینم.
دامیان خیلی مغرورانه: نه من اول اینجا نشستم
انیا: باشه آقای مغرور حالا چون دعوامون نشه بیا سنگ ،کاغذ و قیچی بازی کنیم
دامیان: باشه قبوله شروع
سنگ ......
دست اول به نفع انیا
سنگ.......
دست دوم به نفع انیا
سنگ.......
دست سوم به نفع دامیان
سنگ........
دست چهارم به نفع دامیان
سنگ.......
و بلاخره دست آخر به نفع انیاااا
و کلی خوشحالی 😜😜😜😍
زینگگگگ زینگگگگگ
انیا و بکی رو نیمکت نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن که انیا چشمش به دامیان افتاد
دامیان داشت از اون طرف رد می شد و تمام هوش حواسش مهو زیبایی و بانمکی انیا بود که فهمید انیا حواسش هست که سرش رو برگردوند
انیا به بکی گفت :یه لحظه وایسا الان میام .
در حال دویدن بود که یهو
❤لطفا لایک کنید تا پارت بعدی رو بزارم❤
پارت۲
هندرسون: بچه ها امروز می خوایم برای اولین بار جاهای کلاس رو عوض کنم
میز اخر سمت چپ: بکی و لوکا
میز اخر سمت راست: انیا و دامیان
.........
(نکته:لوکا یه پسر جذاب هستش که از سال ۸توم بهشون اضافه شده و عاشق بکیه)
انیا و دامیان رفتن سر میزشون البته خیلی مظلومانه و معضب.
انیا دلش می خواست سمت چپ نیمکت بشینه و جالب اینجاست که دامیان هم همین رو می خواست
دامیان اول رفت و نشست سمت چپ انیا یه جوری مظلومانه نگاهش می کرد و با خودش گفت
انیا:من میتونم باید ازمم رو جذب کنم
و گفت:دامیان میشه من اونجا بشینم.
دامیان خیلی مغرورانه: نه من اول اینجا نشستم
انیا: باشه آقای مغرور حالا چون دعوامون نشه بیا سنگ ،کاغذ و قیچی بازی کنیم
دامیان: باشه قبوله شروع
سنگ ......
دست اول به نفع انیا
سنگ.......
دست دوم به نفع انیا
سنگ.......
دست سوم به نفع دامیان
سنگ........
دست چهارم به نفع دامیان
سنگ.......
و بلاخره دست آخر به نفع انیاااا
و کلی خوشحالی 😜😜😜😍
زینگگگگ زینگگگگگ
انیا و بکی رو نیمکت نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن که انیا چشمش به دامیان افتاد
دامیان داشت از اون طرف رد می شد و تمام هوش حواسش مهو زیبایی و بانمکی انیا بود که فهمید انیا حواسش هست که سرش رو برگردوند
انیا به بکی گفت :یه لحظه وایسا الان میام .
در حال دویدن بود که یهو
❤لطفا لایک کنید تا پارت بعدی رو بزارم❤
- ۱.۷k
- ۲۷ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط