"Silent Voice"
"Silent Voice"
پارت ¹¹
توی راه خاکی که صاف شده بود قدم میزدند. گاهی بین مسیر با هم حرف میزدند و صدای خندههاشون بین درختها پخش میشد. کیفهاشون روی شونههاشون بود و داخل هرکدوم، یه بطری آب یا خوراکیهایی برای مسیر گذاشته بودند.
بعد از چند دقیقه به شیب سربالایی رسیدند و شروع کردند به بالا رفتن.
اونشیک: «وای خدایا... پاهام شکست.»
لی دستش رو دور گردن اونشیک انداخت و پسکلهای بهش زد.
لی: «خرس گنده، به این میگی شیب؟ فقط مونده وسط راه بیفتی و بگی دیگه نمیتونم راه برم.»
جونگهو و تهیونگ که پشت سر مری قدم برمیداشتند، با خنده به این دوتا نگاه میکردند. انگار هرجا میرفتند، راهی برای بحث کردن و ضایع کردن همدیگه پیدا میکردند.
مری بعد از قورت دادن آخرین جرعهی آبش، بطری را سمت کیفش برد و داخلش گذاشت.
چند دقیقه گذشت.
صدای برخورد چیزی با زمین باعث شد سرش را برگرداند.
بطری آبش از کیف بیرون افتاده بود و روی شیب خاکی با سرعت به سمت پایین میغلتید.
مری بدون فکر چند قدم به سمت پایین رفت تا آن را بردارد.
تهیونگ که متوجه نبودنش شده بود، از صحبت با جونگهو دست کشید و برگشت.
تهیونگ: «یه لحظه وایسین.»
و قبل از اینکه مری خودش را به بطری برساند، جلو رفت و آن را برداشت.
مری وسط راه ایستاد.
چند لحظه بعد، هر دو به سمت هم برگشتند.
تهیونگ بطری را در دستش چرخاند تا به مری بدهد که چشمش به تکه کاغذ کوچکی افتاد که روی آن چسبیده بود.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«مراقب خودت باش.»
چند ثانیه نگاهش روی همان چند کلمه ماند.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، دست مری جلو آمد.
بطری را گرفت.
حرکتش عجولانه نبود، اما انگار نمیخواست کسی بیشتر از این آن نوشته را ببیند.
آن را سریع داخل کیفش گذاشت و دوباره به سمت مسیر برگشت.
تهیونگ چند لحظه به رفتنش خیره ماند، بعد آرام خودش را به بقیه رساند.
اونشیک: «چی شد؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
تهیونگ: «روی بطریش یه چیزی نوشته بود... "مراقب خودت باش."»
اونشیک شونهای بالا انداخت.
اونشیک: «شاید مامانش نوشته. چیز خاصی نیست، بهش فکر نکن.»
تهیونگ چیزی نگفت.
شاید واقعاً فقط یه جملهی ساده بود.
اما نمیدونست چرا چند کلمهی معمولی، اینقدر روی مری تأثیر گذاشته بود.
---
کمی جلوتر، وقتی بقیه مشغول حرف زدن و خندیدن بودند، مری آرامتر از همیشه راه میرفت.
دستش را داخل کیفش برد و برای چند لحظه بطری را بیرون آورد.
چشمهایش روی همان نوشتهی کوچک ثابت ماند.
«مراقب خودت باش.»
انگشتش آرام روی کاغذ کشیده شد.
برای بقیه، فقط چند کلمه بود.
اما برای مری...
چیزی بود که نمیتوانست به این راحتی فراموشش کند.
بعد از چند ثانیه، بطری را دوباره داخل کیفش گذاشت و به مسیر ادامه داد.
بعضی جملهها فقط چند کلمه نیستند...
بعضیهاشون، یه خاطره رو با خودشون حمل میکنن.
~~~~~~~~~~~~~~
لایک و کامنت یادتوننره🤏🏻🐈⬛
پارت ¹¹
توی راه خاکی که صاف شده بود قدم میزدند. گاهی بین مسیر با هم حرف میزدند و صدای خندههاشون بین درختها پخش میشد. کیفهاشون روی شونههاشون بود و داخل هرکدوم، یه بطری آب یا خوراکیهایی برای مسیر گذاشته بودند.
بعد از چند دقیقه به شیب سربالایی رسیدند و شروع کردند به بالا رفتن.
اونشیک: «وای خدایا... پاهام شکست.»
لی دستش رو دور گردن اونشیک انداخت و پسکلهای بهش زد.
لی: «خرس گنده، به این میگی شیب؟ فقط مونده وسط راه بیفتی و بگی دیگه نمیتونم راه برم.»
جونگهو و تهیونگ که پشت سر مری قدم برمیداشتند، با خنده به این دوتا نگاه میکردند. انگار هرجا میرفتند، راهی برای بحث کردن و ضایع کردن همدیگه پیدا میکردند.
مری بعد از قورت دادن آخرین جرعهی آبش، بطری را سمت کیفش برد و داخلش گذاشت.
چند دقیقه گذشت.
صدای برخورد چیزی با زمین باعث شد سرش را برگرداند.
بطری آبش از کیف بیرون افتاده بود و روی شیب خاکی با سرعت به سمت پایین میغلتید.
مری بدون فکر چند قدم به سمت پایین رفت تا آن را بردارد.
تهیونگ که متوجه نبودنش شده بود، از صحبت با جونگهو دست کشید و برگشت.
تهیونگ: «یه لحظه وایسین.»
و قبل از اینکه مری خودش را به بطری برساند، جلو رفت و آن را برداشت.
مری وسط راه ایستاد.
چند لحظه بعد، هر دو به سمت هم برگشتند.
تهیونگ بطری را در دستش چرخاند تا به مری بدهد که چشمش به تکه کاغذ کوچکی افتاد که روی آن چسبیده بود.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«مراقب خودت باش.»
چند ثانیه نگاهش روی همان چند کلمه ماند.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، دست مری جلو آمد.
بطری را گرفت.
حرکتش عجولانه نبود، اما انگار نمیخواست کسی بیشتر از این آن نوشته را ببیند.
آن را سریع داخل کیفش گذاشت و دوباره به سمت مسیر برگشت.
تهیونگ چند لحظه به رفتنش خیره ماند، بعد آرام خودش را به بقیه رساند.
اونشیک: «چی شد؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
تهیونگ: «روی بطریش یه چیزی نوشته بود... "مراقب خودت باش."»
اونشیک شونهای بالا انداخت.
اونشیک: «شاید مامانش نوشته. چیز خاصی نیست، بهش فکر نکن.»
تهیونگ چیزی نگفت.
شاید واقعاً فقط یه جملهی ساده بود.
اما نمیدونست چرا چند کلمهی معمولی، اینقدر روی مری تأثیر گذاشته بود.
---
کمی جلوتر، وقتی بقیه مشغول حرف زدن و خندیدن بودند، مری آرامتر از همیشه راه میرفت.
دستش را داخل کیفش برد و برای چند لحظه بطری را بیرون آورد.
چشمهایش روی همان نوشتهی کوچک ثابت ماند.
«مراقب خودت باش.»
انگشتش آرام روی کاغذ کشیده شد.
برای بقیه، فقط چند کلمه بود.
اما برای مری...
چیزی بود که نمیتوانست به این راحتی فراموشش کند.
بعد از چند ثانیه، بطری را دوباره داخل کیفش گذاشت و به مسیر ادامه داد.
بعضی جملهها فقط چند کلمه نیستند...
بعضیهاشون، یه خاطره رو با خودشون حمل میکنن.
~~~~~~~~~~~~~~
لایک و کامنت یادتوننره🤏🏻🐈⬛
- ۱۵۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط