یادمه وقتـــــــــی بچه بودم

یادمه وقتـــــــــی بچه بودم

بعضی وقت ها بابامو نگاه میـــــکردم که ساعت ها با دست

مشغول جمع کردن آشـــــــغالای ریزی بود

که روی فـــــــرش ریخته بود

من حسابی به این کـــــــــارش میخندیدم چـــــــــون ما هم جـــــــارو داشتیم

هم جارو برقــــــــی

تا ……..چند وقت پیــــــــش داشتم با خودم

فکر میکردم که چجــــــــــوری مشکلاتمو حل کنم

یهو یه خــــــودم اومدم دیدم

که یه عالمه آشغال از روی فرش جـــــــــلوی خودم جمع کردم
دیدگاه ها (۳)

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا ...

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﻰ ﺑﻰ ﺳﻮﺍﺩﻯ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﭼﻬﺎﺭ ﺣﺮﻓﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺨﺮﺵ ﮐﺮﺩﻥ …....

تو را به سبک خودم دوست دارم ! من دنباله روی عشق دیگران نیست...

گفــت : با مــــــادر یه جمـــله بســـاز گفتــم: من با مــا...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟓یه بغضی که بی دلیل ازم...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "51"☆ویو هانا☆بعد از تموم شدن جشن، مهمون ها یکی یک...

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط