「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116
✦.................................
مرد آب دهانش را قورت داد
یوندو: فرمانده زخمی شده... ولی هنوز سقوط نکرده. نصف نیروهامون از بین رفتن.
چند ثانیه سکوت ماند، بعد فقط یک پیام آمد
رئیس: تمومش کنید
یوندو خواست تماس را قطع کند اما ناگهان چیزی یادش آمد سریع دوباره نوشت:
یوندو: یه دختر هم همراهش بود
این بار جواب دیرتر آمد.
رئیس: دختر؟
یوندو: نمیشناسمش ولی یه عکس گرفتم.
همان لحظه عکس را فرستاد؛ تصویری تار، میان دود و انفجار، که تهیونگ با بدن خونآلود آیلین را پشت خودش پنهان کرده بود.
چند ثانیه هیچ پیامی نیامد.
یوندو اخم کرد، بعد ناگهان صفحه پشت سر هم روشن شد.
رئیس: لعنتی...
یوندو: قربان؟
جواب تقریباً همان لحظه رسید.
رئیس: اگه یه تار مو از سر اون دختر کم بشه قسم می خورم هیچ کدومتون زنده از اون محوطه بیرون نمیاین
یوندو برای اولین بار رنگش پرید.
یوندو: ولی قربان... الان بهترین فرصته...
پیام بعدی محکمتر بود
رئیس: جنگ رو متوقف کنید همین الان، عقبنشینی.
یوندو: فرماندهشون زخمیه...
رئیس: گند زدید، برگردید.
یوندو زیر لب فحشی داد، گوشی را داخل جیبش انداخت و با عصبانیت دستش را بالا برد.
یوندو: عقبنشینی! همه عقب!
باقی افراد یکییکی از پشت سنگرها بیرون دویدند و سمت خودروها رفتند صدای تیر اندازی آرام آرام کمتر میشد، اما هنوز هر چند ثانیه گلولهای از میان دود رد میشد.
یوندو نفس راحتی کشید، فقط دو قدم برداشت...
بنگ!
گلوله مستقیم داخل ساق پایش نشست؛ تعادلش را از دست داد و با صورت روی آسفالت افتاد فریاد دردناکش میان محوطه پیچید با وحشت برگشت.
تهیونگ چند متر آنطرفتر ایستاد بود پیراهن مشکی اش تقریباً از پهلو تا پایین کاملاً خونی شده بود هر قطره خون روی زمین میچکید، اما قامتش هنوز صاف بود؛ انگار اصلاً زخمی نشده باشد تفنگ هنوز در دستش بود.
نگاهش؛ همان نگاه سرد همیشگی، بیاحساس، بیرحم قدم برداشت، آهسته... بیعجله... هر قدمی که برمیداشت، یوندو بیشتر خودش را عقب میکشید.
تا جایی که دیگر جایی برای فرار نماند.
یوندو با دستهای لرزان خواست خودش را بلند کند.
همان لحظه...
چکمهی نظامی تهیونگ روی دستش نشست.
تق...
صدای خرد شدن استخوان انگشتهایش میان سکوت محوطه پیچید یوندو از درد فریاد کشید.
تهیونگ حتی پلک هم نزد فقط کمی فشار پایش را بیشتر کرد؛ خودش هم به سختی نفس میکشید. درد گلوله لحظهبهلحظه بیشتر میشد، اما کوچکترین اثری روی صورتش دیده نمیشد.
خیلی آرام گفت:
_ فرار...
مکث کوتاهی کرد
_ انتخاب بدی بود.
یوندو با وحشت به صورتش نگاه کرد.
یوندو: ق... قربان... من...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، لولهی تفنگ را آرام روی پیشانی مرد گذاشت
_ اسمت
یوندو با صدایی بریده گفت: یوندو...
تهیونگ همانطور که نگاهش هنوز یخزده بود، از روی بیسیم گفت:
_ هدف دستگیر شد، زنده انتقال، بازجویی، طبقه منفی دو
چند سرباز با عجله رسیدند.
سرباز: چشم قربان!
دو نفر یوندو را از روی زمین کشیدن مرد از درد ناله میکرد، اما هیچکس توجهی نمیکرد
تهیونگ تازه خواست قدمی بردارد که ناگهان صدای شلیک دیگری بلند شد
بنگ!
یکی از افراد جامانده از پشت دیوار بیرون پرید، اما تهیونگ حتی برنگشت تنها با یک حرکت کوتاه شانه اش را چرخاند
بنگ!
گلوله مستقیم وسط سینهی مردنشست بدنش همان لحظه روی زمین افتاد، سکوت برای چند ثانیه فقط دود میان محوطه میچرخید.
یکی از سربازها با نگرانی جلو آمد.
سرباز: فرمانده... باید منتقل بشین...
تهیونگ دست خونآلودش را روی پهلویش گذاشت خون از بین انگشت هایش پایین میریخت، اما لحنش هنوز همان لحن همیشگی بود:
_ اول... محوطه... پاکسازی....
سربازها همزمان صاف ایستادند.
همه: چشم قربان!
تهیونگ خواست قدم دیگری بردارد اما این بار چشم هایش تار شد نفس عمیقی کشید صدای اطرافش کمکم دور شد تفنگ از میان انگشت هایش رها شد و با صدایی خشک روی آسفالت افتاد.
تق...
زانوهایش خم شد بدنش برای اولین بار بعد از شروع درگیری، دیگر نتوانست وزنش را تحمل کندسربازها با وحشت دویدند.
سرباز: فرمانده!!
سرباز دیگر: پزشک! سریع پزشک!
چند نفر قبل از اینکه سرش به زمین بخورد او را گرفتند، اما تهیونگ دیگر چیزی نمی شنید فقط آخرین تصویر؛ چشمهای اشک آلود دختری بود که چند دقیقه قبل، میان میدان جنگ، گفته بود:
«+دوستت دارم...»
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116
✦.................................
مرد آب دهانش را قورت داد
یوندو: فرمانده زخمی شده... ولی هنوز سقوط نکرده. نصف نیروهامون از بین رفتن.
چند ثانیه سکوت ماند، بعد فقط یک پیام آمد
رئیس: تمومش کنید
یوندو خواست تماس را قطع کند اما ناگهان چیزی یادش آمد سریع دوباره نوشت:
یوندو: یه دختر هم همراهش بود
این بار جواب دیرتر آمد.
رئیس: دختر؟
یوندو: نمیشناسمش ولی یه عکس گرفتم.
همان لحظه عکس را فرستاد؛ تصویری تار، میان دود و انفجار، که تهیونگ با بدن خونآلود آیلین را پشت خودش پنهان کرده بود.
چند ثانیه هیچ پیامی نیامد.
یوندو اخم کرد، بعد ناگهان صفحه پشت سر هم روشن شد.
رئیس: لعنتی...
یوندو: قربان؟
جواب تقریباً همان لحظه رسید.
رئیس: اگه یه تار مو از سر اون دختر کم بشه قسم می خورم هیچ کدومتون زنده از اون محوطه بیرون نمیاین
یوندو برای اولین بار رنگش پرید.
یوندو: ولی قربان... الان بهترین فرصته...
پیام بعدی محکمتر بود
رئیس: جنگ رو متوقف کنید همین الان، عقبنشینی.
یوندو: فرماندهشون زخمیه...
رئیس: گند زدید، برگردید.
یوندو زیر لب فحشی داد، گوشی را داخل جیبش انداخت و با عصبانیت دستش را بالا برد.
یوندو: عقبنشینی! همه عقب!
باقی افراد یکییکی از پشت سنگرها بیرون دویدند و سمت خودروها رفتند صدای تیر اندازی آرام آرام کمتر میشد، اما هنوز هر چند ثانیه گلولهای از میان دود رد میشد.
یوندو نفس راحتی کشید، فقط دو قدم برداشت...
بنگ!
گلوله مستقیم داخل ساق پایش نشست؛ تعادلش را از دست داد و با صورت روی آسفالت افتاد فریاد دردناکش میان محوطه پیچید با وحشت برگشت.
تهیونگ چند متر آنطرفتر ایستاد بود پیراهن مشکی اش تقریباً از پهلو تا پایین کاملاً خونی شده بود هر قطره خون روی زمین میچکید، اما قامتش هنوز صاف بود؛ انگار اصلاً زخمی نشده باشد تفنگ هنوز در دستش بود.
نگاهش؛ همان نگاه سرد همیشگی، بیاحساس، بیرحم قدم برداشت، آهسته... بیعجله... هر قدمی که برمیداشت، یوندو بیشتر خودش را عقب میکشید.
تا جایی که دیگر جایی برای فرار نماند.
یوندو با دستهای لرزان خواست خودش را بلند کند.
همان لحظه...
چکمهی نظامی تهیونگ روی دستش نشست.
تق...
صدای خرد شدن استخوان انگشتهایش میان سکوت محوطه پیچید یوندو از درد فریاد کشید.
تهیونگ حتی پلک هم نزد فقط کمی فشار پایش را بیشتر کرد؛ خودش هم به سختی نفس میکشید. درد گلوله لحظهبهلحظه بیشتر میشد، اما کوچکترین اثری روی صورتش دیده نمیشد.
خیلی آرام گفت:
_ فرار...
مکث کوتاهی کرد
_ انتخاب بدی بود.
یوندو با وحشت به صورتش نگاه کرد.
یوندو: ق... قربان... من...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، لولهی تفنگ را آرام روی پیشانی مرد گذاشت
_ اسمت
یوندو با صدایی بریده گفت: یوندو...
تهیونگ همانطور که نگاهش هنوز یخزده بود، از روی بیسیم گفت:
_ هدف دستگیر شد، زنده انتقال، بازجویی، طبقه منفی دو
چند سرباز با عجله رسیدند.
سرباز: چشم قربان!
دو نفر یوندو را از روی زمین کشیدن مرد از درد ناله میکرد، اما هیچکس توجهی نمیکرد
تهیونگ تازه خواست قدمی بردارد که ناگهان صدای شلیک دیگری بلند شد
بنگ!
یکی از افراد جامانده از پشت دیوار بیرون پرید، اما تهیونگ حتی برنگشت تنها با یک حرکت کوتاه شانه اش را چرخاند
بنگ!
گلوله مستقیم وسط سینهی مردنشست بدنش همان لحظه روی زمین افتاد، سکوت برای چند ثانیه فقط دود میان محوطه میچرخید.
یکی از سربازها با نگرانی جلو آمد.
سرباز: فرمانده... باید منتقل بشین...
تهیونگ دست خونآلودش را روی پهلویش گذاشت خون از بین انگشت هایش پایین میریخت، اما لحنش هنوز همان لحن همیشگی بود:
_ اول... محوطه... پاکسازی....
سربازها همزمان صاف ایستادند.
همه: چشم قربان!
تهیونگ خواست قدم دیگری بردارد اما این بار چشم هایش تار شد نفس عمیقی کشید صدای اطرافش کمکم دور شد تفنگ از میان انگشت هایش رها شد و با صدایی خشک روی آسفالت افتاد.
تق...
زانوهایش خم شد بدنش برای اولین بار بعد از شروع درگیری، دیگر نتوانست وزنش را تحمل کندسربازها با وحشت دویدند.
سرباز: فرمانده!!
سرباز دیگر: پزشک! سریع پزشک!
چند نفر قبل از اینکه سرش به زمین بخورد او را گرفتند، اما تهیونگ دیگر چیزی نمی شنید فقط آخرین تصویر؛ چشمهای اشک آلود دختری بود که چند دقیقه قبل، میان میدان جنگ، گفته بود:
«+دوستت دارم...»
- ۷.۸k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط