این ریدمان منه-
این ریدمان منه-
اهم
بخونید نظر بدید
#پارت_۱
#اتفاق_عجیب
اواخر تابستون
هوا کم کم داره سرد میشه و کم کم مدارس شروع میشه...
البته برای منی که مدرسه رو تموم کردم فرقی نداره
امروز هوا مثل همیشه نبود
خیلی سرد بود ، هنوز پاییز نشده ، هیچ ابری توی آسمون دیده نمیشه و عجیب تر از همه... هیچکس درباره آب و هوا صحبت نمیکنه
با خودم گفتم شاید رفتن تو جنگل حالمو خوب کنه
~
هوا طوفانی بود و جنگل یه حاله عجیب و سنگینی داشت
من از بچگی میتونستم حاله اطراف دیگران و مکان ها رو حس کنم ، برای همین اگه کسی تعقیبم کنه قطعا متوجه میشم
ولی این جنگل...همیشه یه حاله اروم و ملایم داشت...
یه صدا برخورد محکم و ... بعدش سکوت سنگین توی جنگل
پرنده ها نمیخوندن
دیگه باد نمیوزید
و
هوا داشت تاریک میشد
ولی این عجیبه الان ظهره و نباید به این زودی تاریک شه...درسته؟
خب...امروز همه چیز عجیب بود، عجیب ترین چیزی که تو زندگیم رخ داد
~
یکم توی جنگل گشتم و به سمت محل صدا حرکت کردم
اضطراب داشتم و حس بدی به این موضوع داشتم
یه چیزی...
یکم نورانی...
اندازش متوسطه و ...
بین دو تا درخت نزدیک پرتگاه افتاده...
نزدیکتر که شدم متوجه نوشته های روش شدم
ژاپنی نوشته بود
یه دختر روس نمیتونه ژاپنی بخونه ولی...
کلمه ها داشتن برام آشنا میشدن...چرا؟
انگار میتونستم بخونمشون
دستمو دراز کردم و وسیله رو برداشتم
کاش اینکارو نمیکردم چون بعدش همه چیز سیاه شد و من بیهوش شدم
(میدونم ریدم ولی خب)
اهم
بخونید نظر بدید
#پارت_۱
#اتفاق_عجیب
اواخر تابستون
هوا کم کم داره سرد میشه و کم کم مدارس شروع میشه...
البته برای منی که مدرسه رو تموم کردم فرقی نداره
امروز هوا مثل همیشه نبود
خیلی سرد بود ، هنوز پاییز نشده ، هیچ ابری توی آسمون دیده نمیشه و عجیب تر از همه... هیچکس درباره آب و هوا صحبت نمیکنه
با خودم گفتم شاید رفتن تو جنگل حالمو خوب کنه
~
هوا طوفانی بود و جنگل یه حاله عجیب و سنگینی داشت
من از بچگی میتونستم حاله اطراف دیگران و مکان ها رو حس کنم ، برای همین اگه کسی تعقیبم کنه قطعا متوجه میشم
ولی این جنگل...همیشه یه حاله اروم و ملایم داشت...
یه صدا برخورد محکم و ... بعدش سکوت سنگین توی جنگل
پرنده ها نمیخوندن
دیگه باد نمیوزید
و
هوا داشت تاریک میشد
ولی این عجیبه الان ظهره و نباید به این زودی تاریک شه...درسته؟
خب...امروز همه چیز عجیب بود، عجیب ترین چیزی که تو زندگیم رخ داد
~
یکم توی جنگل گشتم و به سمت محل صدا حرکت کردم
اضطراب داشتم و حس بدی به این موضوع داشتم
یه چیزی...
یکم نورانی...
اندازش متوسطه و ...
بین دو تا درخت نزدیک پرتگاه افتاده...
نزدیکتر که شدم متوجه نوشته های روش شدم
ژاپنی نوشته بود
یه دختر روس نمیتونه ژاپنی بخونه ولی...
کلمه ها داشتن برام آشنا میشدن...چرا؟
انگار میتونستم بخونمشون
دستمو دراز کردم و وسیله رو برداشتم
کاش اینکارو نمیکردم چون بعدش همه چیز سیاه شد و من بیهوش شدم
(میدونم ریدم ولی خب)
- ۶۴
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط