دو پادشاه بر سر یک قلمرو میجنگند یکی عقل که با عصای
دو پادشاه بر سرِ یک قلمرو میجنگند. یکی “عقل” که با عصای منطق بر زمین میکوبد و از امنیتِ ساحل میگوید، و دیگری “دل” که بیمحابا خودش را به طوفان میسپارد. میدانم که اگر به فرمانِ عقل، پشت به این عشق کنم، خانهای امن خواهم داشت، اما دیوارهایش از جنسِ “حسرت” خواهد بود؛ پیروزیِ سردی که در آن، هر شب روحی آواره از من میپرسد: “اگر مانده بودی چه میشد؟”. اما اگر به دنبالِ دل راهی شوم، مقصدی در کار نیست؛ جادهای است مهآلود که نه تابلوی راهنمایی دارد و نه تضمینی برای رسیدن. این انتخاب، میانِ “مرگِ تدریجی در امنیت” یا “حیاتِ لرزان در ناامنی” است.
- ۱.۲k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط