My‌ little marshmallow

My‌ little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p24

از اتاق رفت بیرون.
رفت طبقه ی اصلی .
میخواست از در بره بیرون که یکی صداش زد.
برگشت و با یوجین روبرو شد.

یوجین:سلام قربان

کوک: اووو سلام خوبی

یوجین: ممنون جایی می‌خواستین برین؟

کوک: عاااا خب به پدرم چیزی نگو اما اگه پرسید بگو یه هفته ای نیست میخواد بره خونه دوستش

یوجین: حتما فقط کدوم دوست؟

جونگکوک یه طوری نگاه کرد که انگار به تو چه.
یوجین که منظور جونگکوک رو فهمید گفت

یوجین: قربان ممکنه پدرتون بپرسه!

جونگکوک: فکر نکنم بهش ربط داشته باشه

یوجین: پس ... همینو محترمانه تر بهش میگم

جونگکوک: نگران نباش اون الان تو حال خودشه من یکماه هم نباشم به چپش هم نمیگیره

یوجین چند ثانیه سکوت کرد و بعدش گفت

یوجین: خب پس مراقب خودتون باشید

کوک: اوهوم مرسی

از خونه رفت بیرون .
آروم حرکت کرد به سمت ماشین.
هوا یه طوری بود که انگار میخواست دوباره بارون بگیره.
رسید به ماشین و در صندلی عقب رو باز کرد.
کیفش رو گذاشت اونجا.
قبل رفتن ، شیر موز رو با یه آبنبات برداشت و رفت جلو نشست.

تهیونگ: آماده ای؟

کوک: آره
فقط چقد طول می‌کشه تا برسیم؟

تهیونگ: یه دو ساعتی طول می‌کشه.

کوک: مثلا که چی اینقدر دوره خونت بچه؟

تهیونگ یه نیشخند زد برای بچه خطاب شدن توسط جونگکوک و گفت

تهیونگ: نمیدونم شاید خواستم از همه دور باشم

کوک: اوو خب از این نظر منطقیه
...
یکم گذشت .
کوک شیرموزش رو باز کرد یکم ازش خورد .

کوک: تو هم میخوری؟

تهیونگ: چرا که نه

کوک: بفرمایید

∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
دیدگاه ها (۲)

شاگرد لوس من

خب داستان از این قراره که تهیونگ و جونگ کوک باهم دعوا شون شد...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط