#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟓
توی راه صدای پچ پچ کارکنان میومد.
...وای این یارو کیه کنار وی.
...نکنه دوست پسر ویه.
...ولی پسره چقدر خوشگله، واووو.
...اره اره خیلی زیبایه، ولی اینجا چی میخاد.
تهیونگ از بابت حرفای کارمنداش نیشخندی زده بود. ولی جونگکوک از این حرفا بدش اومده بود.
همه ی کارکنای شرکت وقتی وی رو میدیدن سلام میدادند و تعظیم میکردند تهیونگ ولی اونارو به چپشم نمیگرفت.
جونگکوک:کارکنات چرا انقدر فضولن؟!
تهیونگ:چطور خرگوش وحشی.
جونگکوک اهمیتی به لقبی که تهیونگ بهش داده بود نکرد .
جونگکوک:چرا وقتی یه ادمه جدید رو میبینن انقدر غیبت میکنن.
که بالاخره به اسانسور رسیدند.
تهیونگ دکمه رو فشار داد و رو کرد به کوک.
تهیونگ:شاید چون خیلی زشتی.( نیشخند)
جونگکوک که این حرف رو شنید قلبش شکست ولی چیزی نگفت و فقط با تهیونگ به اتاقش رفت.
تهیونگ که حال برادر ناتنیش رو دید تعجب کرد.
اخه تهیونگ هر حرفی به کوک میزد جونگکوک هم جوابش رو میداد ولی الان خیلی ساکت و پسر خوبی شده بود.
اسانسور ایستاد و تهیونگ به سمت اتاقش قدم برداشت و پسر کوچکتر هم مثل اردک دنبالش میرفت.
جونگکوک خودش هم دلیل سکوتش رو نفهمید ولی تصمیم گرفت به همین منوال پیش بره و مسائل خونه رو با محل کارش قاطی نکنه.
تهیونگ که ارومی بیش از حد جونگکوک رو دید نگران شد ولی به روی خودش نیاورد.
تهیونگ:میگم کوکی، خوبی؟.
جونگکوک:مگه مهمه؟.
تهیونگ:نه چرا برام مهم باشه مگه تو چیکارمی که برام مهم باشی، فقط ساکت بودن بیش از حدت برام عجیبه.( نیشخند)
جونگکوک با حرف های تهیونگ صدای شکسته شدن قلبش رو شنید ولی خواست از همین الان جلوی این کودن کم نیاره.
پس خیلی خونسرد بدون هیچ واکنشی، همینطور که با تهیونگ هم قدم بود ل.ب زد.
جونگکوک:تو که برات مهم نیست چرا میپرسی.؟
تهیونگ که حالا ضایع شده بود جواب داد.
تهیونگ:چون نمیخام کاریت بشه و جواب گوش من باشم.
جونگکوک که واقعا حوصله ی بحث کردن نداشت هومی گفت و وارد اتاق بزرگی شد.
تهیونگ:خب جونگکوک اینجا اتاق منه.
جونگکوک:هوم.( پوکر)
تهیونگ:راستی وحشی، فامیلت چیه.
تهیونگ رفت رو صندلیه خودش نشست و جونگکوک هم روی کاناپه لم داد.
جونگکوک:جئون، جئون جونگکوک( بی حوصله)
تهیونگ که حال جونگکوک رو دید اهانی کرد.
تهیونگ:خرگوش چیزی هم میخوری؟
چشمای جونگکوک برق زد و تند صاف نشست سر جاش.
تهیونگ که تغییر ناگهانیه پسر رو دید تو گلو خندید.
جونگکوک:شیر موز دارین؟( خوشحال)
تهیونگ:امم نمیدونم، شیر موز میخای؟( متعجب)
جونگکوک:هووف خدا کنه داشته باشن، اره شیر موز میخام من عشق اول و اخرم شیر موزه تو که نمیدونی من سر شیرموز چیااا که نکشیدم.
تهیونگ که فهمیده بود نوشیدنی مورد علاقه ی پسر شیر موزه ناخواسته لبخندی زد، ولی کنجکاو شده بود که چه بلاهایی سر پسر اومده اونم بخاطر یک شیر موز.
تهیونگ: خب جناب خرگوش چه بلاهایی سرت اومده بود واسه شیر موز( کنجکاو لبخند)
جونگکوک:به یه شرطی بهت میگم.( پررو نیشخند)
تهیونگ:چه شرطی؟
جونگکوک قیافه ی متفکرانه به خودش گرفت و یک بشکنی زد و گفت.
جونگکوک:یک هروقت گفتم برام شیر موز بخری، دو باید لپمو بو.س کنی؟ ( لبخند پررو)
تهیونگ مات و مبهوت به کوک زل زده بود، با شرط اولی موافق بود، ولی دومی یکمی براش عجیب بود، ولی بخاطر اینکه کنجکاویش رفع بشه وکمی از خاطرات کوک رو بفهمه حاضر بود هرکار کنه.
این کارا دست خودش نبود قلبش میگفت انجام بده.
پس از اون حالت بهت زده بیرون اومد و متقابل لبخندی زد.
تهیونگ:قبوله ولی چرا باید ببوسمت؟
جونگکوک:چون منم سر عکسم تورو بو.سیدم.
تهیونگ از جاش بلند شد و اومد رو به روی کوک ایستاد ولی فرقش اینه که کوک نشسته و ته ایستاده.
تهیونگ:خب لپتو بیار تا ل.بای مبارکم ببوستش.( اعتماد بنفس)
جونگکوک:چه پررویی تو برو گمشو اصلا نمیخاد بو.س کنی الدنگ.
تهیونگ:باشه باشه شوخی کردم، بیا بو.ست کنم فرزندم.( خنده)
جونگکوک طرف نیم رخش به سمت ته بود، و تهیونگ بدون خبر تا اومد لپشو بو.س کنه جونگکوک چرخید و تهیونگ ل.بش به گوشه ی لب جونگکوک خورد و اون جارو بوس کرد.
تهیونگ زود عقب کشید و جونگکوک هم هعی رنگش به سرخ و سفید میرفت.
تهیونگ:ب.ببخشید من میخواستم لپتو_
جونگکوک:مهم نیست حواست نبوده.( سرد)
تهیونگ رفت سر جاش و تلفن شرکت رو گرفت.
تهیونگ:الو اقای چان شیرموز تو بوفه داریم.
تهیونگ:خب دوتا بیار.
جونگکوک داشت کل اتاق رو بررسی میکرد، تم اتاق طوسی و سفید بود با معماری های مدرن و شیک، از حق نگذره تهیونگ سلیقه ی خوبی داشت.
و تازه پنجره ی اتاقش جوری بود که شهر دیده میشد و شهر رو زیر پاهاش حس میکرد.
تهیونگ:خب خرگوش بگو دیگه.
ادامه دارد..............
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟓
توی راه صدای پچ پچ کارکنان میومد.
...وای این یارو کیه کنار وی.
...نکنه دوست پسر ویه.
...ولی پسره چقدر خوشگله، واووو.
...اره اره خیلی زیبایه، ولی اینجا چی میخاد.
تهیونگ از بابت حرفای کارمنداش نیشخندی زده بود. ولی جونگکوک از این حرفا بدش اومده بود.
همه ی کارکنای شرکت وقتی وی رو میدیدن سلام میدادند و تعظیم میکردند تهیونگ ولی اونارو به چپشم نمیگرفت.
جونگکوک:کارکنات چرا انقدر فضولن؟!
تهیونگ:چطور خرگوش وحشی.
جونگکوک اهمیتی به لقبی که تهیونگ بهش داده بود نکرد .
جونگکوک:چرا وقتی یه ادمه جدید رو میبینن انقدر غیبت میکنن.
که بالاخره به اسانسور رسیدند.
تهیونگ دکمه رو فشار داد و رو کرد به کوک.
تهیونگ:شاید چون خیلی زشتی.( نیشخند)
جونگکوک که این حرف رو شنید قلبش شکست ولی چیزی نگفت و فقط با تهیونگ به اتاقش رفت.
تهیونگ که حال برادر ناتنیش رو دید تعجب کرد.
اخه تهیونگ هر حرفی به کوک میزد جونگکوک هم جوابش رو میداد ولی الان خیلی ساکت و پسر خوبی شده بود.
اسانسور ایستاد و تهیونگ به سمت اتاقش قدم برداشت و پسر کوچکتر هم مثل اردک دنبالش میرفت.
جونگکوک خودش هم دلیل سکوتش رو نفهمید ولی تصمیم گرفت به همین منوال پیش بره و مسائل خونه رو با محل کارش قاطی نکنه.
تهیونگ که ارومی بیش از حد جونگکوک رو دید نگران شد ولی به روی خودش نیاورد.
تهیونگ:میگم کوکی، خوبی؟.
جونگکوک:مگه مهمه؟.
تهیونگ:نه چرا برام مهم باشه مگه تو چیکارمی که برام مهم باشی، فقط ساکت بودن بیش از حدت برام عجیبه.( نیشخند)
جونگکوک با حرف های تهیونگ صدای شکسته شدن قلبش رو شنید ولی خواست از همین الان جلوی این کودن کم نیاره.
پس خیلی خونسرد بدون هیچ واکنشی، همینطور که با تهیونگ هم قدم بود ل.ب زد.
جونگکوک:تو که برات مهم نیست چرا میپرسی.؟
تهیونگ که حالا ضایع شده بود جواب داد.
تهیونگ:چون نمیخام کاریت بشه و جواب گوش من باشم.
جونگکوک که واقعا حوصله ی بحث کردن نداشت هومی گفت و وارد اتاق بزرگی شد.
تهیونگ:خب جونگکوک اینجا اتاق منه.
جونگکوک:هوم.( پوکر)
تهیونگ:راستی وحشی، فامیلت چیه.
تهیونگ رفت رو صندلیه خودش نشست و جونگکوک هم روی کاناپه لم داد.
جونگکوک:جئون، جئون جونگکوک( بی حوصله)
تهیونگ که حال جونگکوک رو دید اهانی کرد.
تهیونگ:خرگوش چیزی هم میخوری؟
چشمای جونگکوک برق زد و تند صاف نشست سر جاش.
تهیونگ که تغییر ناگهانیه پسر رو دید تو گلو خندید.
جونگکوک:شیر موز دارین؟( خوشحال)
تهیونگ:امم نمیدونم، شیر موز میخای؟( متعجب)
جونگکوک:هووف خدا کنه داشته باشن، اره شیر موز میخام من عشق اول و اخرم شیر موزه تو که نمیدونی من سر شیرموز چیااا که نکشیدم.
تهیونگ که فهمیده بود نوشیدنی مورد علاقه ی پسر شیر موزه ناخواسته لبخندی زد، ولی کنجکاو شده بود که چه بلاهایی سر پسر اومده اونم بخاطر یک شیر موز.
تهیونگ: خب جناب خرگوش چه بلاهایی سرت اومده بود واسه شیر موز( کنجکاو لبخند)
جونگکوک:به یه شرطی بهت میگم.( پررو نیشخند)
تهیونگ:چه شرطی؟
جونگکوک قیافه ی متفکرانه به خودش گرفت و یک بشکنی زد و گفت.
جونگکوک:یک هروقت گفتم برام شیر موز بخری، دو باید لپمو بو.س کنی؟ ( لبخند پررو)
تهیونگ مات و مبهوت به کوک زل زده بود، با شرط اولی موافق بود، ولی دومی یکمی براش عجیب بود، ولی بخاطر اینکه کنجکاویش رفع بشه وکمی از خاطرات کوک رو بفهمه حاضر بود هرکار کنه.
این کارا دست خودش نبود قلبش میگفت انجام بده.
پس از اون حالت بهت زده بیرون اومد و متقابل لبخندی زد.
تهیونگ:قبوله ولی چرا باید ببوسمت؟
جونگکوک:چون منم سر عکسم تورو بو.سیدم.
تهیونگ از جاش بلند شد و اومد رو به روی کوک ایستاد ولی فرقش اینه که کوک نشسته و ته ایستاده.
تهیونگ:خب لپتو بیار تا ل.بای مبارکم ببوستش.( اعتماد بنفس)
جونگکوک:چه پررویی تو برو گمشو اصلا نمیخاد بو.س کنی الدنگ.
تهیونگ:باشه باشه شوخی کردم، بیا بو.ست کنم فرزندم.( خنده)
جونگکوک طرف نیم رخش به سمت ته بود، و تهیونگ بدون خبر تا اومد لپشو بو.س کنه جونگکوک چرخید و تهیونگ ل.بش به گوشه ی لب جونگکوک خورد و اون جارو بوس کرد.
تهیونگ زود عقب کشید و جونگکوک هم هعی رنگش به سرخ و سفید میرفت.
تهیونگ:ب.ببخشید من میخواستم لپتو_
جونگکوک:مهم نیست حواست نبوده.( سرد)
تهیونگ رفت سر جاش و تلفن شرکت رو گرفت.
تهیونگ:الو اقای چان شیرموز تو بوفه داریم.
تهیونگ:خب دوتا بیار.
جونگکوک داشت کل اتاق رو بررسی میکرد، تم اتاق طوسی و سفید بود با معماری های مدرن و شیک، از حق نگذره تهیونگ سلیقه ی خوبی داشت.
و تازه پنجره ی اتاقش جوری بود که شهر دیده میشد و شهر رو زیر پاهاش حس میکرد.
تهیونگ:خب خرگوش بگو دیگه.
ادامه دارد..............
- ۸۸۲
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط