𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۱۵

بعد از کلاس ، چهار امگا در حیاط مدرسه نشسته بودند.

جونگین آرام‌تر از همیشه بود.

هان با لبخند نگاهش کرد.
هان: چرا این‌قدر ساکتی؟

جونگین شانه بالا انداخت.
جونگین: فقط دارم فکر می‌کنم.

سونگمین لبخند زد.
سونگمین: به چانگبین؟

جونگین فوراً سرخ شد.
جونگین: شاید...

فلیکس خندید.
فلیکس: بالاخره اعتراف کردی.

جونگین سرش را پایین انداخت.
جونگین: من واقعاً دوستش دارم.

سه نفر دیگر ساکت شدند.
این اولین بار بود که جونگین این‌قدر مستقیم حرف می‌زد.

هان لبخند زد.
هان: پس دیگه ازش فرار نمی‌کنی؟

جونگین سرش را تکان داد.
جونگین: نه.

همان لحظه صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد.
چانگبین بود.

جونگین با دیدنش لبخند زد.

چانگبین کنار او نشست و دستشو روی پای جونگین گذاشت...
چانگبین: درباره من حرف می‌زدین؟

هان سریع گفت:
هان: نه! اصلاً!

سونگمین خندید
سونگمین: دقیقاً درباره تو.

چانگبین به جونگین نگاه کرد.

جونگین لبخند زد.

چانگبین : بیا بریم میخوام بهت یک حرفی بزنم ...

جونگین تایید کرد و بعد ان دو در حیاط مدرسه شروع به قدم زدن کردن

چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد چانگبین آرام گفت:
چانگبین: می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.

جونگین کنجکاو شد.
جونگین: چی؟

چانگبین دست جونگینو محکم گرفت و بعد گفت :
چانگبین: میخوام یه بار دیگه بگم که خیلی عاشقتم ...

جونگین که حالا شبیه گوجه شده بود به او خیره شد.

چانگبین: فکر نکن چون جفتم بودی ، الان باهمیم ... من تورو خودم انتخاب کردم و پشیمونم نیستم ...

جونگین لبخند زد.
جونگین: منم همینطور عزیزم

چانگبین بدون تردید بوسه ای سطحی روی لب های جونگین گذاشت ...

جونگین دستش را از دست چانگبین جدا کرد ...
جونگین: چانگبینااا مگه نگفتم اینجا مدرسه است و نباید از این کار ها انجام بدی ...

چانگبین با لبخندی که شیطنت از توش میبارید گفت :
چانگبین : چاگیااا نکنه میخوای از خوابگاهت بکشونمت خونمون ، اونوقت برات بد ....

جونگین که حالا از خجالت سرخ تر شده بود سریع پرید وسط حرف چانگبین و بعد گفت :
جونگین : یااااا چانگبین ، بس کن ... اصلا هرکاری میخوای انجام بده ‌

در حیاط، مینهو و هان به آنها نگاه می‌کردند.

مینهو آرام و زیر لب گفت:
مینهو: فکر کنم نوبت ماست.

هان که انگار شنیده بود ، برگشت و گفت :
هان: نوبت چی؟

مینهو لبخند کوتاهی زد و بعد گفت :
مینهو: نباید میشنیدی ...

هان چشم‌هایش را ریز کرد.
هان: تو خیلی مشکوکی.

مینهو خندید.
اما گرگش این بار آرام نبود.
گرگ مینهو: وقتشه نزدیک‌تر بشیم.

و چند قدم آن‌طرف‌تر...
هیونجین کنار فلیکس ایستاده بود.
فلیکس چیزی نگفت.
فقط کنار او ماند.

هیونجین برای اولین بار جرئت کرد بپرسد:
هیونجین: هنوز از من می‌ترسی؟

فلیکس به او نگاه کرد.
بعد آرام سرش را تکان داد.
فلیکس: نه.

هیونجین نفسش را آرام بیرون داد.

فلیکس ادامه داد:
فلیکس: ولی هنوز کاملاً بهت اعتماد ندارم.

هیونجین لبخند کوچکی زد.
هیونجین: پس بذار به دستش بیارم.

فلیکس چیزی نگفت.
اما این بار...
از کنار هیونجین دور نشد.
و این برای هیونجین، شروع یک امید تازه بود.


پایان پارت ۱۵
ادامه دارد...


#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
دیدگاه ها (۰)

ایشون پستایی که میزاره عالیه✨️🥰🤍حمایت و فالوشه 🦋✨️🌷https://w...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۴زنگ ناهار که خورد، چهار امگا طبق معم...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۹هنوز حرف‌ هیونجین در ذهن فلیکس می‌چرخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط