《برادره ناتنیم》
《برادره ناتنیم》
(پارت ۷)
ویو ا/ت
اون مین جو بود که
مین جو: اووو پرنسس گیر افتاد
که کمرم رو گرفت به دیوار چسبوندم و
ا/ت: ولم کن (داد)
مین جو: هیسس کوچولو داد نزن فقط همراهی کن باشه
ا/ت: کمک کمکم کنید کمک (داد)
مین جو دهن ا/ت رو گرفت
مین جو: هیسسس اگه ساکت نشی همین جا میکشمت
که ا/ت اشک هاش ریخته شود
مین جو (پوزخندی زد): هع الان دیگه تهیونگ نیست که ازت محافظت کنه آره
که دستی روی دوش مین جو گذاشته شود و
تهیونگ: بله هست مشکلی داری هااا
که تهیونگ مین جو برگردوند مشتی زد توی صورتش که مین جو افتاد تهیونگ روش نشست شروع کرد به زدنه مین جو
ویو ا/ت
من خشکم زده بود که دوش تهیونگ رو گرفتم که بلند بشه
ا/ت: تهیونگ ترو خدا بلند شو بسه دیگه صورتش پر خون شود تهیونگ لطفا
ویو تهیونگ
جلوی چشام خون گرفته بود میخواستم بکشمش ولی دیدم ا/ت خیلی ترسیده داره التماس میکنه که ولش کردم پاشودم نگاه ا/ت کردم دستش رو گرفتم از دست شویی اومدیدم بیرون که
جی هوپ: تهیونگ کجا هنوز کار داریم (داد)
تهیونگ: خونه (داد) (چون دور از هم بودند داد میزدند)
ویو تهیونگ
ا/ت رو از بار بیرون آوردم بردم سمت ماشین و پرتش کردم توی ماشین درو بستم و
ویو ا/ت
تهیونگ هم نشست حرکت کردیم هردوتامون ساکت بودیم تهیونگ آروم رانندگی می کرد
ویو نویسنده : دخترک خبر نداشت این آرامش بعد از طوفان هست
ویو ا/ت
وقتی به خونه رسیدیم اومدم پایین رفتیم داخل خونه تهیونگ در بست برگشتم سمت و
ا/ت: تهیو....
ویو ا/ت
که تهیونگ با دستش پاهام رو گرفت بلندم کرد چسبوندم به دیوار
تهیونگ: چجوری اجازه دادی بهت دست بزنه هااا (داد)
ا/ت: م..ن نگ.فتم بهم دست...بزنه (لکنت)
تهیونگ: چرا از خودت دفاع نکردی هاا(عربده)
ویو ا/ت
که تهیونگ لباش رو کبوند روی لبام خیلی محشیانه که حس کردم لبام داره خون میاد که بعد ۵۰مین ازم دل کند رفت گردنم رو مارک میزاشت که گریه هام شروع شود که تهیونگ سرش رو آورد بالا دید دارم گریه میکنم
تهیونگ: گریه نکن
که گریه هام شدید تر شود و دستم رو دور گردن تهیونگ سرم رو توی گردنش پنهان کردم داشتم گریه میکردم که دستی روی موهام حس کردم
ویو تهیونگ
دیدم گردنم خیس شودی که فهمیدم داره گریه میکنه من یعنی اذیتش کردم خوب دوست نداشتم به این کمری که فقط متعلق به من هست دست بزنن من واقعا عاشقش شودم (داداشم ما از اول میدونستیم😂) که دستم رو بلا آوردم موهاش رو نوازش میکردم که
تهیونگ: گریه نکن قشنگم.... عشقم.... پرنسسم.....عزیزم.....نفسم
ا/ت:....
تهیونگ:....فرشته روی زمین....گریه نکن.... نازه من....ماهم.....گریه نکن باشه
ویو ا/ت
سرم رو بلا آوردم به چشماش نگاه کردم که خنده کوتاهی کرد
ویو تهیونگ
وقتی سرش رو بلا آورد دماغش قرمز شود بود چشمای خوشکلش قرمز شود بود از روی کیوتیش خنده کوتاهی کردم که
ا/ت: تهیونگ تو منو دوست داری؟
ویو تهیونگ
وقتی این حرف رو زد خشکم زد داشتم با غرورم میجنگیدم که تصمیم گرفتم بهش بگم
تهیونگ: خوب من دوست ندارم
ا/ت:چیی یعنی چی
تهیونگ: من عاشقم دختر
ویو ا/ت
وقتی این حرف رو زد جاخوردم ولی بعد لبخند بزرگی زدم
تهیونگ: خوب توچی منو دوست داری؟
ا/ت: آره خیلی زیاد دوست دارم
تهیونگ لبخند بزرگی زد
ا/ت:تهیونگ بریم بخوابیم من خوابم میاد
تهیونگ: اووو پیشیم خوابش میاد هاا
ا/ت: تهیونگ!
تهیونگ (خنده کرد): باشه بریم
ویو ادمین:پسرک دختر رو برد طبقه بلا روی تخت گذاشت و خوابیدند
ویو ا/ت
صبح از خواب بیدار شودم دیدم تهیونگ نیست و رفتم کارای لازم رو انجام دادم رفتم پایین داخل آشپزخونه دیدم تهیونگ لباس سفید تنش بود که یک خورده دوشش پیدا بود صورتش رو برگردوند
تهیونگ: صبح بخیر عشقم
ا/ت: صبح بخیر
ویو ا/ت
تهیونگ اومد نزدیکم کمرم رو گرفت به خودش چسبوند بوسه کوتاهی به لبام کاشت و
تهیونگ: خوب خوابیدی دیشب
ا/ت: آره عالیی بود
تهیونگ:شیطون (خنده)
تهیونگ: بیا صبحونه بخور
ا/ت: باشه
به خوبی و خوشی زندگی کردند بعد ۱سال باهم ازدواج کردند <پایان>
خیلی طولانی شود ولی بنظرم بد شده پس نظر بدین خوبه یا بد
بوس بهتون💋🌺
(پارت ۷)
ویو ا/ت
اون مین جو بود که
مین جو: اووو پرنسس گیر افتاد
که کمرم رو گرفت به دیوار چسبوندم و
ا/ت: ولم کن (داد)
مین جو: هیسس کوچولو داد نزن فقط همراهی کن باشه
ا/ت: کمک کمکم کنید کمک (داد)
مین جو دهن ا/ت رو گرفت
مین جو: هیسسس اگه ساکت نشی همین جا میکشمت
که ا/ت اشک هاش ریخته شود
مین جو (پوزخندی زد): هع الان دیگه تهیونگ نیست که ازت محافظت کنه آره
که دستی روی دوش مین جو گذاشته شود و
تهیونگ: بله هست مشکلی داری هااا
که تهیونگ مین جو برگردوند مشتی زد توی صورتش که مین جو افتاد تهیونگ روش نشست شروع کرد به زدنه مین جو
ویو ا/ت
من خشکم زده بود که دوش تهیونگ رو گرفتم که بلند بشه
ا/ت: تهیونگ ترو خدا بلند شو بسه دیگه صورتش پر خون شود تهیونگ لطفا
ویو تهیونگ
جلوی چشام خون گرفته بود میخواستم بکشمش ولی دیدم ا/ت خیلی ترسیده داره التماس میکنه که ولش کردم پاشودم نگاه ا/ت کردم دستش رو گرفتم از دست شویی اومدیدم بیرون که
جی هوپ: تهیونگ کجا هنوز کار داریم (داد)
تهیونگ: خونه (داد) (چون دور از هم بودند داد میزدند)
ویو تهیونگ
ا/ت رو از بار بیرون آوردم بردم سمت ماشین و پرتش کردم توی ماشین درو بستم و
ویو ا/ت
تهیونگ هم نشست حرکت کردیم هردوتامون ساکت بودیم تهیونگ آروم رانندگی می کرد
ویو نویسنده : دخترک خبر نداشت این آرامش بعد از طوفان هست
ویو ا/ت
وقتی به خونه رسیدیم اومدم پایین رفتیم داخل خونه تهیونگ در بست برگشتم سمت و
ا/ت: تهیو....
ویو ا/ت
که تهیونگ با دستش پاهام رو گرفت بلندم کرد چسبوندم به دیوار
تهیونگ: چجوری اجازه دادی بهت دست بزنه هااا (داد)
ا/ت: م..ن نگ.فتم بهم دست...بزنه (لکنت)
تهیونگ: چرا از خودت دفاع نکردی هاا(عربده)
ویو ا/ت
که تهیونگ لباش رو کبوند روی لبام خیلی محشیانه که حس کردم لبام داره خون میاد که بعد ۵۰مین ازم دل کند رفت گردنم رو مارک میزاشت که گریه هام شروع شود که تهیونگ سرش رو آورد بالا دید دارم گریه میکنم
تهیونگ: گریه نکن
که گریه هام شدید تر شود و دستم رو دور گردن تهیونگ سرم رو توی گردنش پنهان کردم داشتم گریه میکردم که دستی روی موهام حس کردم
ویو تهیونگ
دیدم گردنم خیس شودی که فهمیدم داره گریه میکنه من یعنی اذیتش کردم خوب دوست نداشتم به این کمری که فقط متعلق به من هست دست بزنن من واقعا عاشقش شودم (داداشم ما از اول میدونستیم😂) که دستم رو بلا آوردم موهاش رو نوازش میکردم که
تهیونگ: گریه نکن قشنگم.... عشقم.... پرنسسم.....عزیزم.....نفسم
ا/ت:....
تهیونگ:....فرشته روی زمین....گریه نکن.... نازه من....ماهم.....گریه نکن باشه
ویو ا/ت
سرم رو بلا آوردم به چشماش نگاه کردم که خنده کوتاهی کرد
ویو تهیونگ
وقتی سرش رو بلا آورد دماغش قرمز شود بود چشمای خوشکلش قرمز شود بود از روی کیوتیش خنده کوتاهی کردم که
ا/ت: تهیونگ تو منو دوست داری؟
ویو تهیونگ
وقتی این حرف رو زد خشکم زد داشتم با غرورم میجنگیدم که تصمیم گرفتم بهش بگم
تهیونگ: خوب من دوست ندارم
ا/ت:چیی یعنی چی
تهیونگ: من عاشقم دختر
ویو ا/ت
وقتی این حرف رو زد جاخوردم ولی بعد لبخند بزرگی زدم
تهیونگ: خوب توچی منو دوست داری؟
ا/ت: آره خیلی زیاد دوست دارم
تهیونگ لبخند بزرگی زد
ا/ت:تهیونگ بریم بخوابیم من خوابم میاد
تهیونگ: اووو پیشیم خوابش میاد هاا
ا/ت: تهیونگ!
تهیونگ (خنده کرد): باشه بریم
ویو ادمین:پسرک دختر رو برد طبقه بلا روی تخت گذاشت و خوابیدند
ویو ا/ت
صبح از خواب بیدار شودم دیدم تهیونگ نیست و رفتم کارای لازم رو انجام دادم رفتم پایین داخل آشپزخونه دیدم تهیونگ لباس سفید تنش بود که یک خورده دوشش پیدا بود صورتش رو برگردوند
تهیونگ: صبح بخیر عشقم
ا/ت: صبح بخیر
ویو ا/ت
تهیونگ اومد نزدیکم کمرم رو گرفت به خودش چسبوند بوسه کوتاهی به لبام کاشت و
تهیونگ: خوب خوابیدی دیشب
ا/ت: آره عالیی بود
تهیونگ:شیطون (خنده)
تهیونگ: بیا صبحونه بخور
ا/ت: باشه
به خوبی و خوشی زندگی کردند بعد ۱سال باهم ازدواج کردند <پایان>
خیلی طولانی شود ولی بنظرم بد شده پس نظر بدین خوبه یا بد
بوس بهتون💋🌺
- ۶۹۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط