Good Girl
Good Girl
part 11.
ویو میکاسا
بالاخره با کمک تهیونگ چمدونام رو جمع کردم
که صدای تق تق در اتاق اومد
- میتونم بیام داخل دخترم.
+ مامان تویی؟
اره بیا داخل
- بچه ها همه چیز رو جمع کردیت؟
+ اره مامان
- دخترم بیا اینجا
( میکاسا میره کنار مامانش وایمیسه)
مامانش یه گردنبند خیلی زیبا از جنس نقره که یه الماس سفید رنگ بشدت زیبا بهش وصل بود رو از توی جیبش در آورد و انداخت دور گردن میکاسا
- دخترم این گردنبنده مادربزرگته ازش خوب مراقبت کن
+ چشم مادر( میکاسا شروع میکنه به گریه کردن)
- گریه نکن دخترم برو خوشبخت بشی عزیزم
+ مامان ( با گریه )
( همو بغل میکنن و دوتایی گریه میکنن)
- تهیونگ پسرم لطفا ازش خوب مراقبت کن
یادت باشه اون از رعدو برق میترسه
( تهیونگ رو هم بغل میکنه)
- برید به سلامت
از مامانم خداحافظی کردم خیلی دلم براش تنگ میشه
ولی مجبور بودم
با تهیونگ به سمت ماشین قدم برداشتیم هوا ابری بود مثل اینکه بارون داریم
— ترسیدی ؟
+ نه
— میدونی که همیشه پشتتم پس اگر ترسیدی فقط به من تکیه کن عزیزم
+ باشه
( دست تهیونگ رو میگیره)
نشستیم توی ماشین با حرکت ما آسمون شروع کرد به باریدن چند دقیقه گذشت بارون شدید شد
آسمون روشن و خاموش میشد
میترسیدم
تهیونگ که انگار متوجه شده بود
یه آهنگ ملایم گذاشت و صداش رو زیاد کرد
ویو پنج سال بعد
خوب الان پنج سال از اون اتفاق غمناک یا خوشحال نمیدونم
میگذره
من الان دانشگاهم رو تموم کردم
ته هم الان مدیر یه شرکت خیلی بزرگ و معروف مد توی پاریس هستش
و منم یکی از طراحاش هستم
و الان حدود سه ماه که حاملم و یه نینی توی شکمم دارم
— عزیزم مگه نگفتم امروز توی خونه بمون؟
+ میدونی که نمیتونم ( خنده)
— اره میدونم ( خنده)
حال خوشگل بابا چطور ؟
+ خوببب دلش یه بغل بزرگ میخاد
— پس بیا بغلم پرنسسم
پریدم توی بغلش
تهیونگ آروم سرش رو گذاشت روی شکمم
— یعنی الان دارم بابا میشم؟
+ فک کنم اره ( خنده)
و این فیک هم تمام شد
میدونم خیلی خوب نشد ولی منتظر فیک بعدی باشید که قراره بترکونعهههههه
لطفا حمایتم کنیددد
part 11.
ویو میکاسا
بالاخره با کمک تهیونگ چمدونام رو جمع کردم
که صدای تق تق در اتاق اومد
- میتونم بیام داخل دخترم.
+ مامان تویی؟
اره بیا داخل
- بچه ها همه چیز رو جمع کردیت؟
+ اره مامان
- دخترم بیا اینجا
( میکاسا میره کنار مامانش وایمیسه)
مامانش یه گردنبند خیلی زیبا از جنس نقره که یه الماس سفید رنگ بشدت زیبا بهش وصل بود رو از توی جیبش در آورد و انداخت دور گردن میکاسا
- دخترم این گردنبنده مادربزرگته ازش خوب مراقبت کن
+ چشم مادر( میکاسا شروع میکنه به گریه کردن)
- گریه نکن دخترم برو خوشبخت بشی عزیزم
+ مامان ( با گریه )
( همو بغل میکنن و دوتایی گریه میکنن)
- تهیونگ پسرم لطفا ازش خوب مراقبت کن
یادت باشه اون از رعدو برق میترسه
( تهیونگ رو هم بغل میکنه)
- برید به سلامت
از مامانم خداحافظی کردم خیلی دلم براش تنگ میشه
ولی مجبور بودم
با تهیونگ به سمت ماشین قدم برداشتیم هوا ابری بود مثل اینکه بارون داریم
— ترسیدی ؟
+ نه
— میدونی که همیشه پشتتم پس اگر ترسیدی فقط به من تکیه کن عزیزم
+ باشه
( دست تهیونگ رو میگیره)
نشستیم توی ماشین با حرکت ما آسمون شروع کرد به باریدن چند دقیقه گذشت بارون شدید شد
آسمون روشن و خاموش میشد
میترسیدم
تهیونگ که انگار متوجه شده بود
یه آهنگ ملایم گذاشت و صداش رو زیاد کرد
ویو پنج سال بعد
خوب الان پنج سال از اون اتفاق غمناک یا خوشحال نمیدونم
میگذره
من الان دانشگاهم رو تموم کردم
ته هم الان مدیر یه شرکت خیلی بزرگ و معروف مد توی پاریس هستش
و منم یکی از طراحاش هستم
و الان حدود سه ماه که حاملم و یه نینی توی شکمم دارم
— عزیزم مگه نگفتم امروز توی خونه بمون؟
+ میدونی که نمیتونم ( خنده)
— اره میدونم ( خنده)
حال خوشگل بابا چطور ؟
+ خوببب دلش یه بغل بزرگ میخاد
— پس بیا بغلم پرنسسم
پریدم توی بغلش
تهیونگ آروم سرش رو گذاشت روی شکمم
— یعنی الان دارم بابا میشم؟
+ فک کنم اره ( خنده)
و این فیک هم تمام شد
میدونم خیلی خوب نشد ولی منتظر فیک بعدی باشید که قراره بترکونعهههههه
لطفا حمایتم کنیددد
- ۶.۱k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط